برای روز 22 بهمن قرار کاملا فیکس شد برای توچال حتی لباس و کفش مناسب توچال برای ایستگاه هفت رسیدن هم پوشیدم.دیدیم خب چه کاریه با مترو بریم با brt میریم تا تجریش که یه ذره هم از هوای بارونی کیف کنیم؛اونوخت باز اول رفتیم اون آب هویجی که کارمون رو مختل کرد آب هویج خوردم.سوار brt شدیم  رسید به ایستگاه جمهوری گفت دیگه بقیه شو پیاده برید به علت راهپیمایی 22 بهمن بسته س از اینجا تا بعد از میدان ولیعصراومدیم سوار مترو شدیم رفتیم سمت خط تجریش ایستگاه حقانی یهو تصمیم گرفتیم پیاده بشیم بریم باغ ایرانی.از در مترو که زدیم بیرون دیدیم خب موزه دفاع مقدس که بغل دستمونه اول بریم اونجا.یعنی در این حد برنامه ریزی شده عمل میکنیمداشتیم در محوطه ش زیر بارون شدید قدم میزدیم که دیدم متاسفانه اون آب هویج کار خوردش رو کردو بدو بدو دنبال سرویس بهداشتی گشتیمالبته چقدر هم تمیز بود

لازم به ذکره بگم به مناسبت 22 بهمن موزه هم تعطیل بود ما فقط محوطه شو دیدیم

از اونجا رفتیم سمت باغ ایرانی که کلا با ما پنج نفر اونجا بودحالا اونجا توی اون بارون هم قشنگ بود و آدم دلش میخواست دو هزارتا عکس بندازه هم ما گرسنه مون بود و اونجا هیچی برا خوردن نبودیه ذره عکس انداختیم اومدیم ده ونک هیچ رستورانی پیدا نکردیم.باز اومدیم ونک که بریم کتلت بخوردیم دیدیم بسته سآخر دیگه نا امید از همه جا به لطف خدا و همدستی کائنات یه رستوارن خیلی شیک با قیمت مناسب و غذا خوشمزه پیدا کردیم ولی درنهایت باز هم توچال نرفتیم


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

هیچ وقت قرار هایی که از پیش تعیین میکنیم نمیریم و کلا سر از جاهایی که در میاریم که قرار نبوده بریم.مثلا یهو دوشنبه ساعت پنج عصر با بهونه گیری های بی خودی من تصمیم میگیریم حوالی ونک هم دیگه رو ببینیم بلکه دلتنگی های بی وقت و ساعت من تسکین پیدا کنه.بعد از کلی گشت و گذار و خوردن یه ساندویچ کتلت خوشمزههه ساعت ده شب خودمون رو تویِ پاساژ یافتیم که داشتن کرکره هاشونو میکشیدن پایین و ما هم با یه خرید اساسی به فروشنده اون ساعت شب در آخرین لحظات کاسبی یه حال اساسی دادیمالبته نتیجه همین قرارهای بی وقت و ساعت داشت این میشد که نزدیک بود موقع برگشت به خونه بِدُزدَن مونفقط مغزم زود alarm داد که این آقاهه که داره زیادی اصرار میکنه ما سوار ماشین ش بشیم نیت سویی داره:آیکون باهوشی


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

قرارمون توی خیابان ولیعصر بود که از اونجا بریم توچال.بعد از کلی تاخیر در بهم رسیدن به زورررر یک لیوان آب هویج خوردن همانا و تا زیر پل حافظ دنبال دستشویی گشتن هماناهمه اینا تا ساعت دو ظهر طول کشید و قاعدتا اون ساعت هم هیچ آدم عاقلی دیگه راه نمیفته بره توچال واسه همین به پیشنهاد من قرار شد بریم موزه سینما!ولی بعد از اینکه سوار اتوبوس های تجریش شدیم با دیدن تابلو ایستگاه ها چشمم خورد به ایستگاه ونک و گفتم ونک پیاده میشیم میریم باغ ایرانی!اما وقتی راننده توی یکی از ایستگاه ها داد زد پارک ساعی یهو همون وسط پریدیم پایین و به جای موزه سینما و باغ ایرانی سر از پارک ساعی در آوردیمنیم دوری توی ساعی زدیم که گرسنگی امان برید و درنهایت ساعت چهار بعد از ظهر خودمون رو توی خیابان بهشتی رستوران سندباد درحال پیتزا خوردن یافتیم.خوب که سیر شدیم و داشتیم فکر میکردیم بقیه شو چیکار کنیم؟!دیدم مترو بهشتی که نزدیک؛مترو حقانی هم که به بهشتی نزدیک؛پس چی بهتر از اینکه بریم پل طبیعت.و پس از گذر از مترو و دور زدن پارک طالقانی به پل طبیعت رسیدیم از پل گذر کردیم و پامون به آب و آتش هم باز شد.هوس کافی شاپ رفتن هم به سرمان زد ولی توصیه میکنم اون کافی شاپ نرید چون مِنو رو که میذارن پیش رو تون برق از سرتون میپره!برق از سرِ من هم پرید و نیم ساعتی هم منتظر موندیم تا سفارش مون رو بیارن که نیاوردن تا ناگهان برق رفت و شکر خدا سفارش مون خود به خود کنسل شدما هم به خوردن یک بستنی ساده در کافی شاپ پارک طالقانی قناعت کردیم و برگشتیم خونه چون شب شده بود.عجب هوایی هم بود.ابرهای خاکستری؛نم نم بارون در غروب جمعه ایی که اصلا دلگیر نبود و شبیه هیچ جمعه ایی نبود.

گاهی کارهامون منو یاد پَت و مَت میندازه!


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

داشتم پست جدید جوگیریات رو میخوندم که چشمم خورد به این جمله

"داستان مال چهار سال پیش است . همان روزهای محشر سال 89؛همان روزهایی که بلاگستان محله برو و بیا بود؛شبیه  محله های قدیمی؛سیاه و سفید؛محشر؛بی تکرار ..."

این جمله من رو یاد روزهای اولی انداخت که پام به دنیای وبلاگ باز شده بود و فقط خواننده بودم و حتی نمیتوستم یک اسم ثابت برای خودم انتخاب کنم تا با اون اسم کامنت بذارم از وبلاگ نویسیم هم خبری نبود.ولی جو بلاگستان رو دوست داشتم.آدم هایی بودند که از خیلی اتفاق های زندگی شون می نوشتند.تحت هرشرایطی هم مینوشتند حتی اگر وقت نداشتند.انگار یک جور تعهد نانوشته داشتند بین خودشان برای حتما و تحت هرشرایطی نوشتن.این جو شیرین تاهمین سال های 91-92 هم بود.ولی یکدفعه یکی یکی شروع کردند رفتن و نَنوشتن آن هم یهویی و بی خداحافظی.دیگه نه جایی از خودشون کامنتی ثبت کردند نه پستی نوشتند.طوری که قسمت bookmark گوشیم پر شده از آدرس هایی که مدتهاست هروقت بهشان سرکشی کردم باهمون پست و عکس کامنت هایی که چندین ماه پیش هم دیدم مواجه شدم.(پست خیلی خیلی مرتبط)

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

واقعا نفهمیدم این سه هفته اخیر چه طور گذشت.فقط میدونم الان وقت کردم پای لپ تاپ بشینم.تمام این سه هفته رو درگیر یک مشت کار اداری مسخره بودم که هی از این سو منو میفرستادن به اون سو و خودشون نمیدونستن هدف شون چیه!من هم یه شماره نامه دستم بود و از این دفتر میرفتم به اون دفتر و هرکودوم شون یه عدد به شماره اون نامه اضافه میکردن و من رو میفرستادن پیش یکی دیگه باز اون یکی دیگه منو میفرستاد پیش نفر قبل؛اون نفر قبل هم دوباره یه عدد به شماره اون نامه اضافه میکرد و میگفت حالا برو یه جا دیگه

در این بین به این نتیجه رسیدم یکسری از اینایی که در کادر اداری پشت یه میز و مانیتور نشستن خوبه خدا نیستن والا با این غرور و اخلاق مزخرف شون تا حالا کل بشریت رو ترکونده بودن

اونوخت نه که تا حالا کسی سرم داد نزده امروز که اون خانوم کامپیوتری واسه من صداشو برد بالا وقتی اومدم از دفترش بیرون تا دوساعت بعدش که رسیدم خونه اشک چشمم بند نیومد!بابام هم تا حالا جلوی من صداش اینجوری بالا نرفته که اینا سر ارباب رجوع واسه یه سوال هوااااار میکشن.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

رفتم دکتر میگه مشکوکی به فلان بیماری اگر این علائم تا فردا ظاهر شد برات گواهی مینویسم نباید تا یک هفته مدرسه بری!!!

من

مدرسه

دانشگاه

لیسانس

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

فوتبال با همه ایرادها و برد و باخت هاش یک بخش هیجان انگیز داره اونم اینکه موقع پخش یک بازی ملی توی خیابان باشی و هیجان و دست و جیغ و عصبانیت مردمی که جلوی مغازه های تلوزیون دار جمع شدند موقع گل زدن و گل خوردن ببینی...عاااالیِ؛عااااااالی.

امروزهم حال و هوای پاساژها و مغازه های تجریش دقیقاا همینطوری بود که تعریف کردم مخصوصا در اون مغازه آش فروشی که همه با یک قاشق در دست که بین کاسه های آش یا حلیم و دهان ها گیر کرده بود نیم خیز سرمیز منتظر گل زدن بودند.البته بعد از دیدن این صحنه های هیجان انگیز بالارفتن از سربالایی ها و راه های باریک دربند و خوردن ناهاری دلچسب در یک هوای فوق العاده سرد درحالی که خودمون هم سرمای خفنی خورده بودیم و تاثیر سرما برای ما چندبرابر بود لذت روز جمعه را چند برابر کرد...مخصوصا با لمس گرمایِ دستان تــو


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

آدم هرچی بیکارتر؛تنبل تر.یعنی دو روزه که سرم خلوت شده  چهارچنگولی چسبیدم به خونه طوری که حاضر نیستم تا دم درخونه هم برم انگار که خونه مون قراره از دستم فرار کنه. از روی تختم تکون نمیخورم.فقط میخوابم دوباره بلند میشم بعد حس میکنم کم خوابیدم هنوز باز میخوابممثلا لباس هام که شسته شده مونده گوشه اتاق و داره انتظار میکشه برم اتوشون کنم و من چند ساعت یه بار بهشون نگاه میکنم و میگم باید اتوشون کنم.یا بالشتم رو گذاشتم جلوی کمد دیواری و میگم باید بذارمش توی کمد تا کثیف نشده.ولی این جمله ها در حد تکرار دیالوگ هستن و اصلا به مرحله عمل نمیرسن.

حالا من موندم عایا من همون آدمیم که همین هفته پیش از بس درس و کار داشت که جمعه تا دوشنبه سرجمع پنج ساعت خوابیده بود؟!

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر