|
|
|
|
داشتم پست جدید جوگیریات رو میخوندم که چشمم خورد به این جمله "داستان مال چهار سال پیش است . همان روزهای محشر سال 89؛همان روزهایی که بلاگستان محله برو و بیا بود؛شبیه محله های قدیمی؛سیاه و سفید؛محشر؛بی تکرار ..." این جمله من رو یاد روزهای اولی انداخت که پام به دنیای وبلاگ باز شده بود و فقط خواننده بودم و حتی نمیتوستم یک اسم ثابت برای خودم انتخاب کنم تا با اون اسم کامنت بذارم از وبلاگ نویسیم هم خبری نبود.ولی جو بلاگستان رو دوست داشتم.آدم هایی بودند که از خیلی اتفاق های زندگی شون می نوشتند.تحت هرشرایطی هم مینوشتند حتی اگر وقت نداشتند.انگار یک جور تعهد نانوشته داشتند بین خودشان برای حتما و تحت هرشرایطی نوشتن.این جو شیرین تاهمین سال های 91-92 هم بود.ولی یکدفعه یکی یکی شروع کردند رفتن و نَنوشتن آن هم یهویی و بی خداحافظی.دیگه نه جایی از خودشون کامنتی ثبت کردند نه پستی نوشتند.طوری که قسمت bookmark گوشیم پر شده از آدرس هایی که مدتهاست هروقت بهشان سرکشی کردم باهمون پست و عکس کامنت هایی که چندین ماه پیش هم دیدم مواجه شدم.(پست خیلی خیلی مرتبط)
+
نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
|
|