|
|
|
|
وقتی هفت سالم بود و بابام رفت مکه یک ماه یواشکی گریه کردم که مامانم نفهمه وقتی هم فهمیدم دوره آموزشیش افتاده یه جای دور یک حالی شدم شبیه دق کردن و ترکیدن از گریه ولی بازم شوخی کردم و خندیدم که الکی مثلا من خیلی قوی ام ولی من اصلا قوی نیستم...
امروز با یه خبر خیلی خووووب از خواب بیدار شدم. ای کاش همه ی خبرهای خوش زندگیم رو اول صبح بشنوم و همینقدر خوب و آسون به بزرگترین آرزوی زندگیم برسم
جمعه هایی که پر از بُغضم از نبودنت به این فکر میکنم این روزهای سخت کی تموم میشه؟چی سخت تر از این که این همه نباشی و من این همه تنها باشم...
برچسبها: جای خالی اش حدود چهار ماهی هست که شنبه ها و دوشنبه ها برای من تبدیل به روزهای عجیبی شده. از این تغییر مسیر میترسم! میترسم که نکنه آخرش یه آدم شکست خورده و نا امید باشم. شنبه ها و دوشنبه هام پر از حس متناقض هست! پر از امید و نا امیدی، پر از انرژی و خستگی،پر از خنده و گریه!لبخندی که ساعت سه روی لب م هست و گاهی قطره اشکی که نه شب توی تاکسی که سرم رو به شیشه ش تکیه دادم و داره از گوشه چشمم میچکه روی دستم. از همین حالا به سال بعد و این روزها فکر میکنم که چقدر دلتنگ این شنبه ها و دوشنبه ها میشم.
برچسبها: شنبه ها, دوشنبه ها |
|