وقتی هفت سالم بود و بابام رفت مکه یک ماه یواشکی گریه کردم که مامانم نفهمه وقتی هم فهمیدم دوره آموزشیش افتاده یه جای دور یک حالی شدم شبیه دق کردن و ترکیدن از گریه ولی بازم شوخی کردم و خندیدم که الکی مثلا من خیلی قوی ام ولی من اصلا قوی نیستم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۲۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

امروز با یه خبر خیلی خووووب از خواب بیدار شدم. ای کاش همه ی خبرهای خوش زندگیم رو اول صبح بشنوم و همینقدر خوب و آسون به بزرگترین آرزوی زندگیم برسم 

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه هایی که پر از بُغضم از نبودنت به این فکر میکنم این روزهای سخت کی تموم میشه؟چی سخت تر از این که این همه نباشی و من این همه تنها باشم...

 


برچسب‌ها: جای خالی اش
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۶/۱۱/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

حدود چهار ماهی هست که شنبه ها و دوشنبه ها برای من تبدیل به روزهای عجیبی شده. از این تغییر مسیر میترسم! میترسم که نکنه آخرش یه آدم شکست خورده و نا امید باشم.

شنبه ها و دوشنبه هام پر از حس متناقض هست! پر از امید و نا امیدی، پر از انرژی و خستگی،پر از خنده و گریه!لبخندی که ساعت سه روی لب م هست و گاهی قطره اشکی که نه شب توی تاکسی که سرم رو به شیشه ش تکیه دادم و داره از گوشه چشمم میچکه روی دستم.

از همین حالا به سال بعد و این روزها فکر میکنم که چقدر دلتنگ این شنبه ها و دوشنبه ها میشم.

 


برچسب‌ها: شنبه ها, دوشنبه ها
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۶/۱۱/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |