قرارمون توی خیابان ولیعصر بود که از اونجا بریم توچال.بعد از کلی تاخیر در بهم رسیدن به زورررر یک لیوان آب هویج خوردن همانا و تا زیر پل حافظ دنبال دستشویی گشتن هماناهمه اینا تا ساعت دو ظهر طول کشید و قاعدتا اون ساعت هم هیچ آدم عاقلی دیگه راه نمیفته بره توچال واسه همین به پیشنهاد من قرار شد بریم موزه سینما!ولی بعد از اینکه سوار اتوبوس های تجریش شدیم با دیدن تابلو ایستگاه ها چشمم خورد به ایستگاه ونک و گفتم ونک پیاده میشیم میریم باغ ایرانی!اما وقتی راننده توی یکی از ایستگاه ها داد زد پارک ساعی یهو همون وسط پریدیم پایین و به جای موزه سینما و باغ ایرانی سر از پارک ساعی در آوردیمنیم دوری توی ساعی زدیم که گرسنگی امان برید و درنهایت ساعت چهار بعد از ظهر خودمون رو توی خیابان بهشتی رستوران سندباد درحال پیتزا خوردن یافتیم.خوب که سیر شدیم و داشتیم فکر میکردیم بقیه شو چیکار کنیم؟!دیدم مترو بهشتی که نزدیک؛مترو حقانی هم که به بهشتی نزدیک؛پس چی بهتر از اینکه بریم پل طبیعت.و پس از گذر از مترو و دور زدن پارک طالقانی به پل طبیعت رسیدیم از پل گذر کردیم و پامون به آب و آتش هم باز شد.هوس کافی شاپ رفتن هم به سرمان زد ولی توصیه میکنم اون کافی شاپ نرید چون مِنو رو که میذارن پیش رو تون برق از سرتون میپره!برق از سرِ من هم پرید و نیم ساعتی هم منتظر موندیم تا سفارش مون رو بیارن که نیاوردن تا ناگهان برق رفت و شکر خدا سفارش مون خود به خود کنسل شدما هم به خوردن یک بستنی ساده در کافی شاپ پارک طالقانی قناعت کردیم و برگشتیم خونه چون شب شده بود.عجب هوایی هم بود.ابرهای خاکستری؛نم نم بارون در غروب جمعه ایی که اصلا دلگیر نبود و شبیه هیچ جمعه ایی نبود.

گاهی کارهامون منو یاد پَت و مَت میندازه!


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر