هیچ وقت قرار هایی که از پیش تعیین میکنیم نمیریم و کلا سر از جاهایی که در میاریم که قرار نبوده بریم.مثلا یهو دوشنبه ساعت پنج عصر با بهونه گیری های بی خودی من تصمیم میگیریم حوالی ونک هم دیگه رو ببینیم بلکه دلتنگی های بی وقت و ساعت من تسکین پیدا کنه.بعد از کلی گشت و گذار و خوردن یه ساندویچ کتلت خوشمزههه ساعت ده شب خودمون رو تویِ پاساژ یافتیم که داشتن کرکره هاشونو میکشیدن پایین و ما هم با یه خرید اساسی به فروشنده اون ساعت شب در آخرین لحظات کاسبی یه حال اساسی دادیمالبته نتیجه همین قرارهای بی وقت و ساعت داشت این میشد که نزدیک بود موقع برگشت به خونه بِدُزدَن مونفقط مغزم زود alarm داد که این آقاهه که داره زیادی اصرار میکنه ما سوار ماشین ش بشیم نیت سویی داره:آیکون باهوشی


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر