مثل هرسال برای شب بیست و یکم بعدازظهر حرکت کردیم به سمت شهر مادربزرگم اینا که یک شب افطار رو خونه بزرگ فامیل جمع بشیم و برای احیا هم همونجا باشیم.توی واتس آپ گروهی مون گفتم برا شب چی پلت برداریم که آذوقه احیا مون باشه!بعد از افطار اقدام کردیم برای رفتن به مراسم احیا.حالا شما در نظر بگیر بخوایید با 12 نفر راه بیفتید برید بیرون!!!نفر اول رفت دستشویی و وضو گرفت و همین سیر ادامه پیدا کرد تا نفر دوازدهم و همین که نفر دوازدهم اعلام کرد که آماده حرکته باز نفر اول حس کرد نیاز داره بره دستشویی و به همین ترتیب نفرات بعد!!!وقتی هم از در خونه زدیم بیرون دیدیم یکی نیست و یکی دیگه رفت دنبال اون و یهو اون یکی نفر از اون یکی در اومد بیرون و یکی دیگه رفت دنبال اونی که رفته بود دنبال اون یکی.خلاصه که یه وضعی بود

فلاسک؟!چای دنبال مون بود و کلی میوه ولی برنامه از چی پلت تغییر کرده به فلافل.بعد از خوندن دعا جوشن کبیر توی یه فضا بازِ معنوی تصمیم گرفتیم فلافل هامونو با نوشابه بخوریم(شما در نظر بگیر یه پلاستیک گنده پر از نوشابه و ساندویچ فلافل رو)که درست لحظه سس ریختن ما روی ساندویچ تقارن پیدا کرد با لحظه ایی که سخنران داشت از جمع میخواست از خدا طلب استغفار کنن

الان که به دیشب فکر میکنم میبینم فقط خداست که میتونه ما رو ببخشه


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

از اول راهنمایی باهم همکلاس بودیم و هردو میز اول مینشستیم.دبیرستان رو هم باهم شروع نکردیم و به مدرسه های متفاوت رفتیم ولی کما بیش باهم در ارتباط بودیم تا یه روز که یکی از دوستای مشترک مون زنگ زد و گفت:"الهه"رفته بوده اهواز تا شناسنامه شو عکس دار کنه توی راه برگشت تصادف کردن باباش درجا فوت کرده و مادرش تا آمبولانس برسه فوت کرده.خودش هم 40 روز توی کما بود وقتی از کما اومده بیرون توی پاش پلاتین گذاشتن.داداشش که دوران سربازی رو میگذرونده همراه شون توی اون سفر شوم نبوده.راستش بعد از شنیدن این خبرها نتونستم به الهه زنگ بزنم؛یعنی طاقت دیدن اشک و صدای گریه ش رو نداشتم.بعد از مدتی هم هربار تماس گرفتم با خونه شون موفق نشدم پیداش کنم تا یک روز اتافقی هم دیگه رو دیدیم!درباره اون تصادف نپرسیدم.فقط بعد از فاصله 4؛5ساله دوباره شدیم همون دوستایی که اول راهنمایی کنار دست هم می نشتن.

بعد از اون تصادف الهه تمام خواستگارهاش رو موقعی که میگفت توی پاش پلاتین گذاشتن از دست میداد و هیچ کس حاضر به قبول این وضع نبود در صورتی که هیچ گونه مشکل حرکتی نداشت و دختر نازیبایی هم نبود.تا بالاخره با یکی از خواستگارهاش که با این شرایط کنار اومد و موضوع رو پذیرفت به توافق رسیدن ولی بعد از گذشت یکی دوماه همین موضوع "پلاتین"پا رو بهونه کرد و دختر بیچاره رو با یک ضربه عاطفی گذاشت و رفت.

برداری که طی این چندسال تنها همراه زندگیش بود با کسی که اصلا مقبول الهه نبود ازدواج کرد و دختر بیچاره به تنها دلخوشیش حضور سر سفره عقد برادرش بود نرسید چون توی ترافیک مونده بود و هیچ کس صبر نکرده بود تا الهه برسه و بعد خطبه عقد رو جاری کنن.

چند روز پیش با الهه تماس گرفتم که یک شب افطار دعوتش کنم که گفت بیمارستانه!علت رو که پرسیدم فهمیدم یک ماه پیش پاش رو به خاطر پلاتینش عمل کرده و طی این عمل پاش دچار انحراف شده!و الان مجبور به عمل مجدد شده.درحال حاضر هم مجبوره با عصا حرکت کنه!

گاهی انگار بدبختی پایان نداره...

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

بعد اینکه مدتها دنبال یه کتاب باشی و سه بار انقلاب رو زیر پا گذاشته باشی ولی پیداش نکرده باشی و توی هیچ فروشگاه اینترنتی هم نسخه ش موجود نبوده باشه یکی باشه که روز چهاردهم ماه رمضون ساعت 12 ظهر با زبون روزه به خاطرت بلند بشه بره انقلاب و اینقدر بگرده تا توی یکی از کوچه پس کوچه های انقلاب از یه مغازه کوچیک که آخرین دونه از اون کتاب رو داشته بالاخره برات پیدا کرده باشه.بعد هم که کلی اظهار شرمندگی کرده باشی بابت اینکه این همه توی زحمت انداختیش بهت بگه "تو هرچی میخوای به من بگو من دنیا رو زیر و رو میکنم برات پیداش کنم."

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

با کلی خواهش؛التماس؛تهدید بالاخره موفق شدم دختر عموها و دختر خاله رو برای یکی؛دو روز بیارم خونه مون که افطار و سحری دور هم باشیم.از مهمون نوازیِ من همینقدر بدونید که از افطار تا سحر بیدار نگه شون داشتم بعد از سحر هم وقتی نماز شون رو خوندن تا میامد خوابشون ببره من مهتابی اتاق رو روشن میکردم و یه خاطره براشون تعریف میکردم!!!این روند خاموش روشن کردن مهتابی اتاق تا جایی ادامه پیدا کرد که هوا به سمت روشنی رفت و دیگه لازم نبود برق رو روشن بذارم و حرف بزنم واسه همین دیگه برق رو خاموش کردم با وجود نور طبیعی بیدار نگه شون داشتم و حرف زدم

این از مهمون نوازی امسالم و اون از مهمون نوازی پارسالم 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۰۴/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

از ماه رمضون اون تیکه شو دوست دارم که نزدیکای اذان صبح ترافیک دستشویی زیاد میشه اونوخت تا میری اون تو از بیرون هی در میزنن که زود باش

امروز داشتم مسواک میزدم هی یه صداهایی میشنیدم درخلالش یه "هانیه"م میشنیدم!یکدفعه صدای جیغ مامانم اومد که زووود باش سه نفر هنوز مسواک نزدن.اومدم بیرون میگن چرا اینقدر لِفتِش میدی؟!دوساعته داریم صدات میکنیم.گفتم عَ داشتید صدام میکردید؟!من فکر کردم اون "هانیه"هایی که میشنیدم یعنی دارید درباره م حرف میزنید و از خوبی هام میگید

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

"آخه دوسم داره"جمله ایی بود که سولماز بارها بین حرف هاش تکرار کرد و باور داشت که کسی که کنارش نشسته و جلوی دوربین چند دقیقه یکبار دستش رو میگره "عاشقانه"دوستش داره؛این رو با بودنش توی سخت ترین روزها به اثبات رسونده.اثبات کرده بود که سولماز تونسته بود داغ پدر و مادر رو تحمل کنه و باوجود اینکه روی ویلچر نشسته بود؛توان انجام ساده ترین کارهای شخصی ش رو نداشت بازهم بگه "زندگیم فراتر از خوشبختیِ"

اوج برنامه اونجایی بود که گفت::

به احسان گفتم من رو با ویلچر میبری بیرون خجالت نمیکشی بگی من زنِتم؟!که قشنگ ترین و مطمئن ترین جواب رو شنیده بود"چرا بگم زن می؟!میگم عشقمی"

لینک دانلود برنامه ماه عسل بخش حضور احسان و سولماز...

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

وارد پاساژ که شدم خلوتی بیش از حدِش جلب توجه میکرد .کلی فروشگاه با درهای بسته تعجب برانگیز بود.تنها چیزی که آدم رو وسوسه میکرد بره طبقه بالا وجود پله برقی ایی بود که با یه سرعت مطلوب درحال حرکت بود و هیچ آدمی روی پله هاش درحال بالا رفتن نبود.طبقه دوم چند تا مغازه لباس فروشی و کیف و کفش فروشی بود.درحالی که در همه شون باز بود و برق هاشون روشن بود وارد هرکودم که شدم هیچ فروشنده ایی پیدا نمیشد.دوتا خانوم هم مثل من در حال برانداز کردن جنس های پشت ویترین مغازه های بی فروشنده بودن.وقتی به آخرین مغازه رسیدم سرم رو برگردوندم دیدم دیگه اون دوتا خانوم هم نیستن!من بودم و کلی لباس فروشی با درهای باز و ویترین های رنگیِ بدون فروشنده و صدای پای من که توی پاساژ خلوت میپیچید!

مثل این فیلم ها!!!مثلا داستان های باورنکردنیآیا این داستان واقعی است؟!

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

از 12 شب تا همین دقایقی پیش داشتم sms و pm هایی که از وایبر برام به همراه پیام هایی که توی فیس بوک برام میومد رو جواب میدادم و کامنت های اینجا رو هم که چک میکردم خیلی متعجب بودم که با وجود پست ننوشتن من خیلی از دوستان تولدم رو یادشون مونده و با کامنت و sms های سرشار از محبت شون بیش از پیش من رو شرمنده خودشون کردن و لابه لای پیام دوستان نزدیک ؛بچه های وبلاگی و همراه اول و شهروند اسم کسانی رو میدیدم که حتی باورم نمیشد بدونن امروز تولد منِ.(ذوق آقا میلاد گل)

اما پشت پرده این همه محبت من مثل روزهای دیگه یا حتی مثل تولد پارسالم دراز کشیده بودم روی تخت و چن دقیقه یا چن ساعت یکبار با ویبره گوشیم دستم میرفت زیر بالشت و دنبال موبایل میگشت بعد از جواب دادن دوباره موبایل میرفت سر جای قبلیش من هم غمگین تر از دقایقی قبل زل میزدم به سقف.شاید یکی از دلایلش این بود که بین تبریک دنبال اسمِ کسی میگشتم که گرم ترین و صمیمانه ترین تبریک رو بهم بگه ولی خب این اتفاق نیفتاد و نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواست امسال با چند سال اخیر فرق داشته باشه ولی نداشت.

کادو تولد امسالم هم به این صورت دریافت کردم که دست خانواده رو گرفتم بردم دم در مغازه و گفتم باید اینو برام بخرید بشه کادو تولدم!!!ااونام هی میگفتن به دردت نمیخوره منم گفتم من اینو دوست دارم.آخر هم کارت خودمو درآوردم حساب کردم.

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

بعد از یکبار به تعویق افتادن برنامه از روز پنجشنبه به شنبه حدود ساعت 12 روی سنگ خنک امام زاده صالح نشسته بودیم.عمه ها و دختر عمو ها و زن عمو ها که رسیدند بعد از نماز مثلا انگار مجمع تشکیل داده بودیم یا یک چیزی شبیه میز گرد که تصمیم بگیریم ناهار کجا بریم؟!تا آخر به دربند رسیدیم

تا اونجایی که هنوز سنگ فرش نشده با ماشین رفتیم ولی از اونجا به بعد که آسانسوری هست که سوارش میشی میری تله سی؟!آره از همونجا ها رو پیاده رفتیم بالا تا ببینیم به کجا میرسیم.بعد از کمی رفتن و رفتن و رفتن رسیدیم به همون کوچه تنگ باریکِ که چند تا پله خرابِ و کنارش هم پله نداره و سنگلاخیِ با یه پیچ ملایم میره سمت راهی که باریک تر میشه و یه طرفش همه باغ رستورانِ و اون طرفش مغازه هایی که پرِ از ظرف هایِ لواشک و تُرشک و پسرای فَشِن واستادن و یه خلال دندون کردن توی لواشک ها و هی میان سمت آدم و میگن خانوم تست نمیکنی؟!از اون طرف هم پسرایی که کنارِ در هر باغ رستوران هستن میان جلو میگن بفرمایید بالا آبشار هست قـ لـ یون و چای و غذا هم هست.درست اول اون پیچ بود برخوردیم به دوتا باغ رستوران که کنار دستِ هم بودن و از هرکودوم یه نفر اومد جلو و یکی شون درحالی که اینجوری نگامون میکرد میگفت بیاید بالا آبشار هست غذا هست که یهو اون یکی هم درحالی که اینجوری نگامون میکردمیگفت بفرمایید بالا فضا خانوادگیه خلوت دنج.که همین صحنه یهو تبدیل شد به یه صحنه بامزه که به صورت لایقطع این دونفر ده بار این دونفر جمله هاشونو باهم تکرار میکردنعمه م هم گفت برا اینکه دل هیچ کودوم تون نشکنه که چرا رفتیم اونجا کلا میریم یه جا دیگهتا اینکه یه ذره بالاتر بالاخره یه جا رو انتخاب کردیم و رفتیم در بالاترین نقطه ش نشستیم به صرف جوج


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر