بعد از یکبار به تعویق افتادن برنامه از روز پنجشنبه به شنبه حدود ساعت 12 روی سنگ خنک امام زاده صالح نشسته بودیم.عمه ها و دختر عمو ها و زن عمو ها که رسیدند بعد از نماز مثلا انگار مجمع تشکیل داده بودیم یا یک چیزی شبیه میز گرد که تصمیم بگیریم ناهار کجا بریم؟!تا آخر به دربند رسیدیم

تا اونجایی که هنوز سنگ فرش نشده با ماشین رفتیم ولی از اونجا به بعد که آسانسوری هست که سوارش میشی میری تله سی؟!آره از همونجا ها رو پیاده رفتیم بالا تا ببینیم به کجا میرسیم.بعد از کمی رفتن و رفتن و رفتن رسیدیم به همون کوچه تنگ باریکِ که چند تا پله خرابِ و کنارش هم پله نداره و سنگلاخیِ با یه پیچ ملایم میره سمت راهی که باریک تر میشه و یه طرفش همه باغ رستورانِ و اون طرفش مغازه هایی که پرِ از ظرف هایِ لواشک و تُرشک و پسرای فَشِن واستادن و یه خلال دندون کردن توی لواشک ها و هی میان سمت آدم و میگن خانوم تست نمیکنی؟!از اون طرف هم پسرایی که کنارِ در هر باغ رستوران هستن میان جلو میگن بفرمایید بالا آبشار هست قـ لـ یون و چای و غذا هم هست.درست اول اون پیچ بود برخوردیم به دوتا باغ رستوران که کنار دستِ هم بودن و از هرکودوم یه نفر اومد جلو و یکی شون درحالی که اینجوری نگامون میکرد میگفت بیاید بالا آبشار هست غذا هست که یهو اون یکی هم درحالی که اینجوری نگامون میکردمیگفت بفرمایید بالا فضا خانوادگیه خلوت دنج.که همین صحنه یهو تبدیل شد به یه صحنه بامزه که به صورت لایقطع این دونفر ده بار این دونفر جمله هاشونو باهم تکرار میکردنعمه م هم گفت برا اینکه دل هیچ کودوم تون نشکنه که چرا رفتیم اونجا کلا میریم یه جا دیگهتا اینکه یه ذره بالاتر بالاخره یه جا رو انتخاب کردیم و رفتیم در بالاترین نقطه ش نشستیم به صرف جوج


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر