از اول راهنمایی باهم همکلاس بودیم و هردو میز اول مینشستیم.دبیرستان رو هم باهم شروع نکردیم و به مدرسه های متفاوت رفتیم ولی کما بیش باهم در ارتباط بودیم تا یه روز که یکی از دوستای مشترک مون زنگ زد و گفت:"الهه"رفته بوده اهواز تا شناسنامه شو عکس دار کنه توی راه برگشت تصادف کردن باباش درجا فوت کرده و مادرش تا آمبولانس برسه فوت کرده.خودش هم 40 روز توی کما بود وقتی از کما اومده بیرون توی پاش پلاتین گذاشتن.داداشش که دوران سربازی رو میگذرونده همراه شون توی اون سفر شوم نبوده.راستش بعد از شنیدن این خبرها نتونستم به الهه زنگ بزنم؛یعنی طاقت دیدن اشک و صدای گریه ش رو نداشتم.بعد از مدتی هم هربار تماس گرفتم با خونه شون موفق نشدم پیداش کنم تا یک روز اتافقی هم دیگه رو دیدیم!درباره اون تصادف نپرسیدم.فقط بعد از فاصله 4؛5ساله دوباره شدیم همون دوستایی که اول راهنمایی کنار دست هم می نشتن.

بعد از اون تصادف الهه تمام خواستگارهاش رو موقعی که میگفت توی پاش پلاتین گذاشتن از دست میداد و هیچ کس حاضر به قبول این وضع نبود در صورتی که هیچ گونه مشکل حرکتی نداشت و دختر نازیبایی هم نبود.تا بالاخره با یکی از خواستگارهاش که با این شرایط کنار اومد و موضوع رو پذیرفت به توافق رسیدن ولی بعد از گذشت یکی دوماه همین موضوع "پلاتین"پا رو بهونه کرد و دختر بیچاره رو با یک ضربه عاطفی گذاشت و رفت.

برداری که طی این چندسال تنها همراه زندگیش بود با کسی که اصلا مقبول الهه نبود ازدواج کرد و دختر بیچاره به تنها دلخوشیش حضور سر سفره عقد برادرش بود نرسید چون توی ترافیک مونده بود و هیچ کس صبر نکرده بود تا الهه برسه و بعد خطبه عقد رو جاری کنن.

چند روز پیش با الهه تماس گرفتم که یک شب افطار دعوتش کنم که گفت بیمارستانه!علت رو که پرسیدم فهمیدم یک ماه پیش پاش رو به خاطر پلاتینش عمل کرده و طی این عمل پاش دچار انحراف شده!و الان مجبور به عمل مجدد شده.درحال حاضر هم مجبوره با عصا حرکت کنه!

گاهی انگار بدبختی پایان نداره...

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر