ساعت 10:30وارد فرودگاه نجف شدیم؛یعنی پامون رسید روی پله هواپیما فکر کردم هواپیما روی ساحل جلو دریا فرود اومده به جای فرودگاه نجف؛از بـــــــــس که هوا دم و نم و رطوبت داشت.

 

چیزی به اسم نمازخونه توی فرودگاه نجف نبود فقط دوتا فرش بود که مردها داشتن روی هردوش نماز میخوندن و برای خانوم ها جایی برای نماز نبود دیگه ما هم روی یکی از همون فرش ها تا دیدیم خالی شد نماز خوندیم.

به محض نشستن توی اتوبوس برای رفتن سمت هتل مدیر کاروان تا جایی که ممکن بود ما رو ترسوند که اینجا به هیچ مردی اعتماد نکنید و اینا؛اگر خواستن باهاتون حرف بزنن جواب ندید؛ما هم ساعت 11.30؛12 شب رسیدیم سمت هتل و ساک به دست یه مسافتی رو باید پیاده برای رسیدن به هتل میرفتیم.یه دفعه دیدم یکی داره از پشت سر به عربی بهم یه چیزی میگه؛همین که سرمو برگردوندم دیدم پسره داره اشاره میکنه ساک ت رو بده من بیارممن واقعا متعجب مونده بود واس چی عرب و عجم تو اون سفر خواستار حمل ساک های من یکی بین اون همه آدم شده بودنبا اون ترسی هم که مدیر کاروان با حرفاش در مورد مردای اونجا انداخت به جون مون من فقط تونستم تا جایی که میشه سرعت بگیرم که پسره دست از سرم برداره

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر