هر روز به خدا میگم خدایا ما رو ببخش و ازین عذاب رها کن...

سخت تر از عید بدون عید دیدنی، ماه رمضون بدون افطاری رفتن هست...

۶ اردیبهشت ماه رمضون شروع میشه و هر روز میگم چقدر سخته امیدی نداریم که هر پنجشنبه دورهم جمع بشیم. 

پارسال روزهای اول اردیبهشت بود یک شب ساعت یازده شب تصمیم گرفتیم منم فردا شیش صبح باهاش برم قزوین. بی برنامه ترین سفر زندگیم رو رفتم تا حدی که اونجا نمیدونستم کجا برم و چیکار کنم. همینجوری جاهای دیدنی رو سرچ میکردم  نزدیکش پارک میکردم و  یک عالمه عکس مینداختم میرفتم سراغ جای بعدی.  دوتا شیرینی فروشی معروف قزوین هم پیدا کردم ازشون شیرینی خریدم.حتی آقای پلیس هم به خاطر پارک در جای نامناسب سی تومن جریمه م کرد.وانت آقای موز فروش رو دیدم دنبالش رفتم ازش موز خریدم. از آقای هندونه فروش هم دوتا هندونه خریدم.

اینقدر این سفر بی برنامه بود که نمیدونستیم کی کارش تموم میشه که همین باعث شد تا دو نصف شب دنبال هتل بگردیم. وقتی رسیدیم هتل سه ستاره که بیشتر با خاطر پارکینگ ‌انتخابش کردیم احساس میکردم بهترین هتل جهان رو اومدم از بس حس تمیزی و راحتی داشت.روز بعد که برمیگشتیم تا تهران رانندگی کردم.

چقدر خوب شد که ازون سفر لذت بردم و به خودم سخت نگرفتم که چرا هیچی سرجاش نیست.

خدایا چقدر یکسال پیش توی همین روزا خوشبخت بودیم، بدون دغدغه سفر میرفتیم، با خیال راحت سوار ماشین میشدیم و رانندگی میکردیم حتی لازم نبود خریدهامونو بشوریم.

خدایا  ما رو ببخش و  عذاب این روزها رو تموم کن...

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۲/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |