تقریبا داره برای خانواده مون تبدیل به رسم هرساله میشه که تعطیلات عید فطر به جای سفر یک روز بریم اطراف تهران.

از بس رفته بودیم جای ثابت در اوشان این دفعه تحول در خودمون ایجاد کردیم رفتیم فشم!پنج شنبه (95/4/17) صبح زود ما زودتر رفتیم جا گرفتیم تا بقیه برسن.عاقا من همون اول راه سوار ماشین شدم معده درد کردم و به خودم پیچیدم؛اینقدر داشتم درد میکشیدم که آرزو مرگ میکردم.تا رسیدیم من دراز کشیدم بلکه آروم بشم که نشد؛همه کم کم رسیدن و بساط صبحونه پهن شد؛از سرشیر تا مربا و کره و پنیر سر سفره بودیعنی دقیقا سفره ایی که روزهای آخر ماه رمضون آرزوم شده بود؛ولی چه فایده نعمت بود اما معده نبود!دوتا لقمه خوردم حالم بدتر شد.

اونجا پر از درخت گیلاس بود یه چن تا ویلا هم بود که از چن ماه قبل باید وقت میگرفتی تا یه شب بهت اجاره بدن؛اونوخت پشت بلندگو اعلام کرده بودن فروش گیلاس داریم اما این عزیز دلِ ما از بس در خط شب موندن اونجا بود فروش گیلاس رو شنیده اجاره ویلارفته بود هی میگفت شما گفتید بیایم برا اجاره ویلا اونم میگفته بابااااااااااا من گفتم فروووووووش گیلاس

بعد از صبحونه رفتیم اطراف دور بزنیم که رسیدیم به یک پارک که سر درش تاکید شده بود روی وسایل بازی افراد بالا دوازده سال سوار نشن؛ما هم که حرف گوش کن از چرخ و فلک تا الاکلنگش رو سوار شدیم:))))الاکلنگ سواری مون از همه باحال تر بود؛چهار نفر که نه سن شون نه وزن شون هیچ سنخیتی باهم نداشت به زور داشتیم خودمون بالا پایین میبردیم:)))))

بعد از این بازی ها و کمی کوه نوردی که همه با درد همراه بود دوباره از درد شروع کردم به مُردن.تا ناهار مون که جوجه بود آماده بشه خوابیدم.

حالا ما کنار دیوارِ باغ نشسته بودیم و اون طرف دیوار یک ویلا بود که یهو وسط کار نمیدونم شومینه روشن کرد یا آب گرم کن!فقط همینجوری دود با یه سری چیزهای سیاه از دودکش میومد بیرون و پرواز میکرد سمت ما!در عرض کمتر از پنج ثانیه از لباس ها تا سر و صورتمون شده بود رنگ زغال؛یعنی گندددد زد به هیکل مون

به اون عموم که باهامون نیومده بود گفتم جات خالی ناهار جوجه خوردیم؛خیلی چسبید!میگه خسته نمیشید اینقدررر جوجه میخورید؟اوشان میرید جوجه میخورید؛سیزده بدر بالا پشت بوم جوجه میخورید؛شمال میرید جوجه میخورید؛فشم هم میرید جوجه میخورید؟

باز جوجه ها رو که خوردم معده م دردش رو به رشد شد.همه هم با دیدن حال بد من دست میکردن تویِ کیف شون یه قرص بهم میدادن؛فکر کنم در عرض چن ساعت ده بیس تا قرص خوردم؛تا میپرسدم این چیه؟میگفتن بخور برات خوبه

بعداز ظهر هیشکی دلش نمیخواست برگرده و همه دوس داشتیم کما کان تا شب و فردا صبحش چادر بزنیم بمونیم ولی هی پشت بلند گو اعلام کردن جمع کنید برید.ما م جمع کردیم و رفتیم ولی پدر مون در اومد تا ترافیک جاده رو رد کردیم!اونوخت من موندم ملت با چه انگیزه ایی تعطیلات میریزن میرن شمال و کلا توی ترافیک هستن؟

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۵/۰۴/۲۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |