دیدید بعضی از خاطره ها چقدر زنده و روشن توی ذهن می مونه؟
اون موقع ها که هنوز توی خونه حیاط دار و کوچیک مون زندگی میکردیم و من هنوز به بزرگی الانم نبودم یه همچین شبی یعنی شیشم تیرماه خاله و دختر خاله م و کل خانواده شون با یه جعبه شیرینی بزرگ اومدن خونه مون به مناسبت تولدم...اینقدر یهویی اومدن که خودم هم نمیدونستم تولدمه؛بهتر از اون جعبه شیرینی وقتی بود که شب خونه مون موندن و صبح همه باهم رفتیم کوه؛هنوز حتی اون نسیمی که صبح موقع بالا؛پایین پریدن مون روی کوه میخورد به صورت مون میتونم حس کنم...
شاید هرچی سن رویِ سن آدم میاد بیشتر دلش میخواد برگرده به خیلی روزها و آرزوی تکرارشون رو میکنه...