برای تاسوعا قرار بود راه بیفتیم سمت شهر مادربزرگم.شب قبل از اینکه چشمام بره روی هم گفتم ساعت چند بریم؟گفت 6 صبح.

نُه صبح از خواب بیدار شدم بساط سفر رو آماده کردم صبحونه رو خوردیم ولی نشست پای لپ تاپ و هی کارش رو چک میکرد تا به این نتیجه رسید از اینجا قابل حل نیست!سریع هماهنگ کرد خودش رو برسونه اهواز...اینگونه بود که تمام برنامه ریزی مون تغییر کرد.

وقتی دید من خیلی ناراحتم از رفتنش گفت میبرم میرسونمت بعد برمیگردم تهران و میرم اهواز.حرکت ساعت 6 صبح مون تبدیل شد به دو ظهر.تهران خلوت بود هیچ اتوبوسی هم در ترمینال پیدا نشد با تاکسی رفتیم.رسیدیم جلوی در خونه مادر مادربزرگم داشتم به زور از لا به لای زن هایی که توی کوچه نشسته بودن و دعای ناحیه مقدسه میخوندن می بردمش داخل خونه که یهو یکی صدام زد هانیه!همین که برگشتم دیدم طوطی نازنیمِ؛وایییی چقدر هیجان انگیزه یهو دوست وبلاگی رو انقدررر اتفاقی ببینی

وقتی برگشت بره تهران رفتم پیش طوطی نشستم و کلی گل گفتیم و هی چند جمله در میون میگفت آخه تو چرا اصلا تغییر نکردی؟چرا چاق نشدی؟پس اون خوراکی ها که میذاری ایستا کجا میره که چاقت نمیکنه؟

تاسوعا و عاشورا امسال هم مثل هر سال گرم و صمیی گذشت با کلی کار گروهی در قرمه سبزی پختن و شیر کاکائو پخش کردن بین مردمی که از شلوغی مسجد توی کوچه نشستن و دعای ناحیه مقدسه میخونن؛در کنارش و ته دلم هم کلی دلتنگی و حسرت برای دیدن دوباره بین الحرمین...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |