|
|
|
|
حیف
با اینکه دوستت دارم سهمِ دستانم از تو پرهیز است قسمتم نیستی و این یعنی زندگی واقعاً غم انگیز است...
رفته بودیم کافی شاپ، از منو دنبال یه چیزی میگشتیم که با حال اون لحظه مون جور در بیاد. هات چاکلت گزینه انتخابی مون شد که دو نوع بود نوع اولی معمولی بود و نوع دومش که گرونتر هم بود داخل پرانتز نوشته بود به همراه خامه و فندوق و... . ما هم نوع دومش رو سفارش دادیم.بعد از رسیدن سفارش روی هات چاکلت مون مقدار اندکی خامه بود ولی خبری از فندوق و... نبود
جامعه آرمانی ایی که من در ذهنم دارم خیلی پیچیده نیست. آدم های جامعه آرمانی من، روز اولی که بچه ایی پا به دنیا میگذاره وقتی به دیدنش میرن، صحبت از ازدواجش در آینده و اینکه عروس یا داماد چه کسی باشه نمیکنند.وقتی بچه میره کلاس اول،ازش نمیپرسن میخواهی چیکاره بشی؟وقتی کنکوری شد دائم از ساعت مطالعه و رتبه کنکوری که قرار هست بیاره و اینکه چه دانشگاهی میتونه بره سوال نمیپرسن. بعد از قبولی دانشگاه مدام سوال نمیکنن چرا ازدواج نمیکنی؟و اخطار بالا رفتن سن و سال نمیدن.وقتی عقد کرد هر روز نمپرسن پس چرا عروسی نمیکنید؟ از روز بعد از عروسی هر روز نمیپرسن پس چرا بچه دار نمیشید؟ وقتی بچه دار شدن هر ثانیه نمیگن پس کی براش همبازی میاری؟ در جامعه آرمانی من انسان ها فضول نیستن و میدونن که هر انسانی اونقدر شعور داره تا بدونه برای زندگی خودش چه زمانی چه تصمیم بگیره.
14 تیر روز قلم نام گذاری شده.قلب من در روز قلم پُر از یک آرزو بود، اون هم اینکه روزی برسه که من "نویسنده کتاب های سفرنامه" باشم. اولین باری که شروع به سفر نامه نوشتن کردم تیرماه سال 92 بود که از بدترین سفر زندگیم برگشته بودم. در طول سفر مدام این شعر رو برای خودم میخوندم "من در میان جمع و دلم جای دیگر است". اینقدر اون سفر به من بد و سخت گذشت که به محض برگشتن شروع کردم به نوشتن. همون سفر شروعی بود برای نوشتن از تمام جزئیات سفرها و گردش های درون شهری و بیرون شهری بعدی که رفتیم، با این امید که روزی همه دنیا رو گشته باشم و اصول نویسندگی رو یادگرفته باشم تا اینقدر جای فعل و فاعل مفعول هام اشتباه نباشه
اینقدر کم پیش میاد کنار هم باشیم که بعد از سه سال هنوز داریم اولین ها رو تجربه میکنیم...
مثلا اولین سینمایی که در یکی از شب های ماه رمضون با هم رفتیم، یا اولین باری که روز تولدم کنارم بود... ماه رمضون که میشه ساعت خواب من به طرز وحشتناکی تغییر میکنه.یعنی کاملاً جای روز و شب تغییر میکنه. حالا توی این وضع واقعا تا دو شب بعد از ماه رمضون داغون شدم. 6تیر ساعت سه نصف شب بیدار شدم و این شکلی ساعت 5صبح رسیدیم بام تهران.اون همه خلوتی و سکوت در اون تعطیلات واقعاً حیرت انگیز بود.یعنی همه در ترافیک جاده شمال بودن و ما در خلوتی بام. هرچند که من دوست دار هرجایی رو یکبار برم ولی بام تهران رو باید در هر فصل و هر ساعتی دید.ما یک شب بهاری ساعت دو نصف شب اونجا بودیم. یک ظهر زمستونی هم ناهار اونجا گذروندیم و حالا در یک صبح زود تابستونی به بام رفتیم. اونجا افرادی تیپ ورزشی و کوه نوردی داشتن به هم دیگه سلام میکردن ولی ما چون با تیپ سوسولی عروسی رفته بودیم هیچ کس بهمون سلام نمیکرد تا بالای ورودی کوه پیاده رفتیم و تا یه بخشی از کوه هم بالا رفتیم ولی واقعا تیپ و کفش مون مناسب نبود برای کوه نوردی چون هرکس اونجا با عصا و کفش های حرفه ایی بالا میرفت. صف خلوت تله کابین بی نهایت وسوسه انگیز بود. چند بار با شک رفتیم باز برگشتیم چون کارمندهاش هنوز نیومده بودن!ساعت 7 بود و میگفت 8.30 ساعت شروع کار هست.داشتم اینترنت بلیط رو سرچ میکردم ببینم خرید اینترنتیش چطوره که دیدم عَ اینجا با 25% تخفیف گذاشته و ما هم به جای بلیط گرون تر، رفتیم ارزون ترش رو خریدیم. بلیط تا ایستگاه پنج رو گرفتیم و سوار شدیم و رفتیم بالا.همراه با ما سه تا آقای دیگه هم سوار شدن که دوتا کوه نورد بودن و سومی عضو هلال احمر بود و قصدش ایستگاه هفت بود.به ما گفت اگر میخواهید برید ایستگاه هفت و بار اولتون هست، سه چهار ساعت ایستگاه پنج بمونید بعد تشریف بیارید ایستگاه هفت چند سال پیش هم سوار این تله کابین شده بودم ولی نمیدونم چرا اینقدر به نظرم وحشتناک نبود ایستگاه پنجم که رسیدیم یه گوشه ایی نشستیم و شروع کردیم چایی خوردن و یخ زدن از سرما در نهایت رفتیم سمت تله کابین و برگشتیم پایین تا آماده بشیم برای گردش بعد
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
برای شروع تابستون اولین گامی که برداشتم انجام خونه تکونی بود همون طور که بهار رو با خونه تکونی آغاز میکنیم خونه که مثل دسته گل میشه حال من هم خوب میشه
|
|