|
|
|
|
تولدش شد! از هفته قبل گفته بودم یکی از دوستام دعوت مون کرده یه جایی برای شام واقعا فکر کرد دوستم دعوت مون کرده اون رستوران!صبح ش رفتم از بی بی کیک گرفتم و تحویل رستوران دادم بعد برگشتم خونه و آماده شدم با یه گل و کادو رفتم برم سمت تجریش.اول قرار بود باهم بریم که روز قبلش گفت باید بره جایی و خودش ازو اونجا یه سره میاد.بعد باز وسط روز زنگ زد من کارم تموم شد و میام خونه باهم بریم!ولی دقایقی بعد زنگ زد من برام کار تولید شده خودت برو من میام.با توجه به بارونی بودنِ دوازده آبان شلوغی وحشتناک خیابون هیچ ماشینی برای تجریش نبود و آخر رو آوردم به مترو!داخل مترو بودم که زنگ زد و گفت میاد مترو دنبالم یعنی باز قرار شد باهم بریم حالا هی میپرسید این جعبه ایی که دستت هست و توش گل بود ولی چون در داشت و پیدا نبود چیه؟منم هی میگفتم خالیه!خخخخ بالاخره رسیدیم به رستوران و موقع ورود اسم مون رو پرسید که شماره میز رزرمون رو بگه منم فامیلی خودم رو گفتم!متعجب شد گفت دوستت دعوت کرده فامیلی توعه؟وقتی هم رفتیم سرِ میز دو نفره فهمید ماجرای دوست سرِ کاریه واقعا چقدررررررر فازِ دخترا و پسرا باهم زمین تا آسمون فرق داره!مثلا دخترا از مدتها قبل خوشحالن تولدشونه و کلی بهش فکر میکنن و از چن روز بعد تا چن روز بعدش خوشالن اونوخت پسرا در این حد هستن که همون روز نهایتا یادشون بیاد که به دنیا اومدن خلاصه غذا سفارش دادیم و شام خیییلییی زود آماده شد و با کلی عزت و احترام رسیدگی آوردن.از غذاش براتون نگم که نمیشه تعریفش رو کرد...یعنی اینقدر خوشمزه بودددد که الان دارم این خطوط رو مینویسم دلم میخواد سر میزهای اونجا باشم فضای سنتی رستورانش؛برخورد پرسنل؛طعم غذا؛همه چی بی نظیررر بود فقط قیمت هاش یه کم بالا بود در کل ممنونم از رستوران مس توران که یکی از شب های خوب زندگی ما رو بیش از پیش خوب کرد
دیدید بعضی روزها روزِ شما نیست؟
جمعه (1395/08/07)بالاخره بعد از شیش ماه رفتیم تجریش!یادتونه میگفتم هرجا میخوایم بریم به جاش میریم تجریش؟ولی یدفعه شیش ماه کلا نشد بریم اینقدر دور خودمون چرخیدیم و دیر رفتیم که دیگه به گشت و گذار نرسید؛اول رفتیم امام زاده صالح نماز خوندیم بعدم هی یخ زدیم تا یهو یادم اومد توی اینستا یه سری رفته بودن کبابِ شمرون ما هم گفتیم بریم شاید چیز خاصی باشه:| اولش که رفتیم برامون نون داغ با پنیر و سبزی آوردن که خیییلییی چسبید.بعد هم بشقاب کباب رو آوردن خوردنش همانا تا چن روز بعدش حالم بد بود از شدت چربی همانا
دوازده آبان تولدشِ...هزارتا کادو توی ذهنم براش خریدم و انواع و اقسام غذا ها رو برای شام تولدش پختم و کیک های رنگ و وارنگ براش انتخاب کردم تا دیشب که یه فکر جدید به ذهنم رسید... تعریف رستوران مِستوران رو خیلی شنیدم و با عکس هایی که اینستا ازش دیدم به این نتیجه رسیدم رفتن یه چنین جایی که تا حالا هم نرفته شدیدا با روحیاتش سازگارِ و حالش رو خوب میکنه هرچند که توی نظراتش خیلی ها گفته بودن ادا و اطوارش خوبه؛غذاش چندان تعریفی نیست ولی باز احساسم میگه خیلی هم نمیتونه بد باشه واسه همین یه میز دونفره برای چهارشنبه هفته بعد رزرو میکنم و برای شام کباب شاهانه سفارش میدم؛تقریبا مطمعنم که اصلا یادش نیست تولدش نزدیکه یا حتی ماهه تولدشِ واسه همین میخوام علت دعوتش به رستوران هم نفهمه و خیلی غیر منتظره ببرمش اونجا...فقط کادو رو چیکار کنم؟ببرم اونجا؟کیک رو چیکار کنم؟بذارم خونه؟میشه خیلی بی دلیل بردش رستوران شام مهمونش کرد بعد یک دفعه بیاد خونه و با اتاق پر از بادکنک و کیک رویِ میز و کادوش مواجه بشه و بفهمه قضیه از چه قراره...خخخ خیلی دارم نقشه میکشم دیگه راااستی جدیدا هی میپرسه تو وبلاگ داری؟آدرسش رو به منم میدی؟نیاد بخونه
یک شب قبل از خواب داشتم فکر میکردم چقدر از سفرِ غیر منتظره بدم میاد ولی کمتر از بیست و چار ساعت سفر ناگهانی پیش اومد:| شنبه 95/07/17 ساعت چهار صبح درحالی که داشتم از خواب میمُردم سوار آژانس شدیم و رفتیم سمت فرودگاه...یعنی تا خود صبح فقط داشتم وسایل جمع میکردم!موقعی هم که رسیدیم فرودگاه دلم میخواست از خواب بمیرم؛یعنی سوار هواپیما شدیم چناااااان خوابیدم که اصلا نفهمیدم تغذیه بعد از یه خواب اساسی در هواپیما رسیدیم مشهد؛رفتیم در هتل مستقر شدیم؛صبحانه خوردیم و رفت سرکار منم تخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت خوابیدم!یعنی کلا هدفم از سفر خواااب بود ناهار خوردم؛حرم رفتم برگشتم باز خوابیدم تااا بالاخره از سرکار برگشتن؛یه چایی دورهمی در کافی شاپ هتلش خوردیم که سه سااااعت داشتیم به اون کافه چیش توضیح میدادیم چی میخوایم؛آخرم یه دم نوش کم آورد یکی هم اشتباهی آورد:||||دیگه لازم نیست که بگم بعد از چایی هم رفتیم گرفتیم خوابیدیم؟ شام رو که زدیم دیگه نخوابیدیم برنامه مون این بود بریم طرقبه ولی یکی از همکارهاش گفت میخواد بره زیست خاور ما هم برنامه رو تغییر دادیم:|||حالا وارد پاساژ که شدیم اونی که پیشنهاد داده بود گفت من با خانومم میرم خرید شما هم خودتون برید:|ما خریدمون کجا بود؟فقط هی سه تایی توی پاساژ دور میزدیم هی آلو میخریدن میخوردیم؛هی قهوه میخریدن میخوردن!هی چیزای ترش میخریدن میخوردیم:|بعد که اون همکارِ پیشنهاد دهنده برگشت دوتا گونی خرید کرده بود و ما رو دیدن که دست به جیب و آس و پاس نشستیم روی صندلی هایی پاساژ:| باز برگشتیم هتل و ناهار خوردیم برخلاف غذاهایِ داغون و افتضاحش من عااااشق سس های سالاد اونجا شده بودم!!!اصن دلم میخواست بریزم توی ظرف بیارم یک حرم و زیارت دستِ جمعی هم رفتیم و با عجله برگشتیم فرودگاه!با عجلــــــــه ترین کافی شاپ دسته جمعیِ عمرمون هم یک ربع به پرواز رفتیم و با عجله ترین شیرموز زندگی مون هم خوردیم اونوخت یکی از همکاراش خیلی از پرواز میترسید بعد موقع فُرود ختم صلوات گرفته بود میدونید من قدیم ها فکر میکردم سفر فقط فامیلیش خوبه؛ولی طی این سفرهایی کاری میبینم چقدر سفر با آدم های جدید و خوش سفر خوبه مخصوصا این یکی که دوتا همسفر بامزه داشتیم که ما رو کُشته بودن از بس ما رو خندوندن
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر |
|