|
|
|
|
در سومین دوره کلاس ورزشم هستم و همچنان دمبل سنگین تر از دو کیلو نمی تونم بلند کنم ولی وقتی در اندازه گیری اول این ترم دیدم نسبت به روز اول هفت سانت از عرضم کم شده این روزها با انگیزه بیشتری ورزش میکنم مثلا اوایل وقتی میرسیدم که یک ربع از تایم کلاس گذشته بود و یک ربع مونده به آخر کلاس خودم خودم رو تعطیل میکردم؛تردمیل رو هم اصلا نمیرفتم:|||||ولی از وقتی ترم دوم مربیم برای اینکه من رو با خودش ببره فدراسیون ورزش بهم ورزش های سنگین شکم داد در نهایت کم کم داره عضلات قسمت شکم هم حسابی سفت میشه انگیزه م رو برای ادامه ورزش چند برابر کرده!طوری که در حال حاضر صبح ها راس ساعت 7.30 لباس ورزشی پوشیده دارم در محیط باشگاه نرمش های اولیه رو میکنم و تا اخرین لحظه از فرصت استفاده میکنم تا ورزش هایی که توی برنامه م نیست رو هم انجام بدم به امید روزی که به مقام والا سیکس پک از نوع خانومانه ش برسم
وقتایی که مامانم خونه باشه هیچ کس ظهرها خونه مون زنگ نمیزنه!اونوخت کافیه یه روز مامانم نباشه!دقیقا همون مرحله ایی که چشمام گرم شده و دارم توی عالــــــــــــم خواب فرو میرم تلفن زنگ میزنه:||||مثل امروز که عمه م زنگ زده میگه شماره نمایندگی گازتون رو بده!ساعت 3 ظهر نمایندگی گـــاز؟مگه من 118 م؟میگم والا مامانم نیست منم ندارم!توی اینترنت بزنم بگم؟میگه واااااااای راس میگی چرا به ذهن خودم نرسید؟من:چون میخواستی من رو بیدار کنی یادتونه چندبار قرار بود بریم توچال ولی نرفتیم؟خوشبختانه قسمت شد و جمعه بالاخره تلسم شکسته شد رفتیم جمعه (94/8/22) پارک وی قرار گذشتیم و در کمــــال تعجب هردومون همزمان سرقرار رسیدیم!از سر پارک وی ماشین گرفتیم؛سرِ ولنجک پیاده شدیم پنج تومنی درآورد بهش داد آقاهه هم خورد نداشت ما هم خورد نداشتیم دیگه بنده خدا گفت مهمون من!ولی بعدن دیدم توی جیب بند کوله م یه پونصدی داشتم و دویست تومنی داشتم به خاطر همین اینقدر عذاب وجدان داشتم که خوب نگشتم با تاکسی رفتیم سمت بام تهران!عجب تراااااافیکی بودها!تازه اینجا بود که فهمیدم که جمعه ها تمام جمعیت تهران نمیرن دربند بلکه نصف شون هم میان بام تهران همینجوری یکم پیاده روی یکم با اتوبوس خودمون رو رسوندیم به ایستگاه اول تله کابین اونجا هم یه میز و صندلی پیدا کردیم نشستیم یازده و نیم صبح صبحونه بخوریم.من سرخوشانه خوراکی های داخل کوله م رو میچیدم روی میز و ازشون عکس مینداختم برای اینستا ایشون هم رفته بود عدسی و آب جوش بگیره.هنوز صبحونه رو شروع نکرده یه پرنده از بلای سرم گندکاری کرد روی آستین پالتوم و اگر کاسه عدسی یک سانت اون طرف تر بود جای آستین من رفته بود در کاسه عدسی رفتیم صف تله سی رو نگاه کردیم دیدیم نیم متر هم نیست هنوز صبحونه از حلق مون هم پایین نرفته بود گیر داد بریم اینجا ناهار ماهی کبابی بخوریم.با خواهش و التماس قانع ش کردم یه دونه بیشتر نگیره.ماهی رو گرفتیم رفتیم نشستیم روی تخت و از بدو نشستن گربه ها از زیر و رو و اطراف تخت محاصره کردن.بعضی هاشون چاق بودن بعضی هاشون لاغر مردنی که به این نتیجه رسیدیم اون لاغرهاش تازه واردن و خطی این منطقه نبودن:)))یه لقمه از ماهی گرفت بخورم همین که مزه مزه ش کردم فهمیدم ماهی بی ادویه و نمک و ... چه چیز افتضاح و بدمزه ایی میشه.من هم بقیه ماهی رو به خودش بخشیدم نشستم ساندویچ خودم رو خوردم!ولی گربه ها مگه ول کن بودن؟من همینجوری جیغ جیغ کنان روی تخت وایستاده بودم میگفتم پیشتِش کن!اصلا هم کاری نداشتم که بقیه نگام میکنن یا نه داشتیم هینجوری پیاده میرفتیم سمت پایین که چشم مون افتاد به کیوسکی که روش نوشته بود zipline . رفتیم جلو ببینیم چیه؟دیدیم یه طناب از این طرف دره به اون طرفه دره هستش که با یه میله از اون آویزونت میکنن از اینجا میری به اونجا. چند نفرشون رو که دیدیم خوشمون اومد گفتیم بلیط بگیریم بریم!همین که خواستیم اقدام به خرید بلیط کنیم گفتن ما داریم میریم ناهار درشون رو قفل کردن درحالی که به هیچ کودوم از اهدافمون در مورد رفتن به توچال نرسیده بودیم رسیدیم به در ورودی بام!همه ماشین ها دربست میبردن یه دختره گفت من و دوستم میخوایم بریم تجریش میاید باهم یه دربست بگیریم؟ما هم که کاری تجریش نداشتیم ولی نمیدونم چرا گفتیم باشه بریم یه خاطره م عمه م اینا از توچال دارن حیفه اینجا نگم
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر دوشنبه گفت بیا بریم باهم نمایشگاه صنعت برق منم که پایه!رفتم. یعنی تا حالا نمایشگاه به این بی مزگی نرفته بودم وقتی یه سری مهندس کنار هم باشم انگار دیگه اسم وجود نداره!همه به هم میگن مهندس...اونوخت یه قسمتی بود شلوغ بود یکی میخواست دوستش رو صدا بزنه گفت:مهندس!یهو صد نفر برگشتن سمت صدا!!!فکر کردن اونا رو صدا میزنن بعد از نمایشگاه کسل کننده تصمیم گرفتیم بریم تجریش یه دوری بزنیم.وسط دور دور چنان بارونی گرفت که انگار شلنگ باز کردن.ما هم بی چتر زیر بارون رفتیم چتر بخریم ده تومن همون لحظه اومده بود روی قیمتش چتر خریدیم و رفتیم شام خوردیم موقع بیرون اومدن از رستوران داشتیم فکر میکردیم یعنی هنوز داره بارون میاد؟که اومدیم دیدیم بعله اونم چه بارون؛اینگونه بود که خوشحال شدیم چون خرید چتر بی فایده نموند.
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر ردیف انتهایی اتوبوس دختریی که نهایتا هشت سال داشت کنار مادربزرگش نشسته بود و با دقت بافتنی با نخ صورتیش رو میبافت!مادربزرگ هم با دقت هرچه تمام تر داشت با بازی جدیدی که روی گوشیش نصب کرده بود بازی میکرد.
آبان هوایش غرق دلتنگیست
عطر تو را در مشت خود دارد فهمیده خیلی دوستت دارم هی پشت هم با عشق میبارد
+
نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
امشب تصمیم گرفتم براش کشک بامجون درست کنم.داشتم بادمجون ها رو کبابی میکردم و برق رفته بود و هیچی پیدا نبود،وقتی هم برق اومد دیدم بادمجون ها پوستش عین زغال شده ولی محتویاتش خام مونده جمعه غروب گفتم بریمهمین اطراف خونه مون یه دوری بزنیم.بارون شدید می اومد پیشنهاد دادم چتر بابام رو برداریم. وسط راه همینطوری که چتر دستش بود گفت انگار این دستش یکم خرابه خواستی بگیری از اینجا بگیرش.گفتم باشه اومدیم بریم داخل یه مغازه خواستیم چتر رو ببیندیم هرچی فشار داد بسته نشد تا در کش و قوس این فشار ها یه دفعه یه میله از یه طرف چتر زد ببرون یه میلم از پایین چتر آویزون شد.دیگه دیدیم هرکار میکنیم چتر بسته نمیشه گفتیم حداقل بازش کنیم!ولی دیدیم بدبختی بازم نمیشه!!!دیگه به حالت نیمه باز و بسته هی دوتایی فشارش دادیم تا با بند دور چتر جمعش کنیم ولی هرچی گشتیم بند دورش پیدااا نشد. رفتیم توی مغازه موقعی که داشتم میومدیم بیرون دیدیم عَ یه چیزی جلو در مغازه افتاده!خوب که نگاش کردم دیدم دستگیره چتر خودمونه وقتی چتر رو منهدم شده و بی دسته و میله دیدم گفتم دوس داری عاشقونه زیر بارون قدم بزنیم؟ داداشم و پسرخاله م رفته بودن یه هیئتی که برای عراقی ها مقیم ایران همه هم اونجا عرب بودن.اونوخت این دوتا نشسته بودن جلوی در یه پسر عرب به زبون فارسی گفته اینجا سخت تونه نشستید برید جلو تر راحت باشید. مراسم که تموم شده پسرخاله م تشنه ش بوده هی میگفته ماء؛ماء!حالا اونجا همه عرب ها داشتن فارسی حرف میزدن همین یه نفر خیلی تاکید داشته درخواستش رو عربی بگه پسره براش آب آورده بهش باز پسرخاله م گفته ماء!اونم گفته بفرمایید برای تاسوعا قرار بود راه بیفتیم سمت شهر مادربزرگم.شب قبل از اینکه چشمام بره روی هم گفتم ساعت چند بریم؟گفت 6 صبح. نُه صبح از خواب بیدار شدم بساط سفر رو آماده کردم صبحونه رو خوردیم ولی نشست پای لپ تاپ و هی کارش رو چک میکرد تا به این نتیجه رسید از اینجا قابل حل نیست!سریع هماهنگ کرد خودش رو برسونه اهواز...اینگونه بود که تمام برنامه ریزی مون تغییر کرد. وقتی دید من خیلی ناراحتم از رفتنش گفت میبرم میرسونمت بعد برمیگردم تهران و میرم اهواز.حرکت ساعت 6 صبح مون تبدیل شد به دو ظهر.تهران خلوت بود هیچ اتوبوسی هم در ترمینال پیدا نشد با تاکسی رفتیم.رسیدیم جلوی در خونه مادر مادربزرگم داشتم به زور از لا به لای زن هایی که توی کوچه نشسته بودن و دعای ناحیه مقدسه میخوندن می بردمش داخل خونه که یهو یکی صدام زد هانیه!همین که برگشتم دیدم طوطی نازنیمِ؛وایییی چقدر هیجان انگیزه یهو دوست وبلاگی رو انقدررر اتفاقی ببینی وقتی برگشت بره تهران رفتم پیش طوطی نشستم و کلی گل گفتیم و هی چند جمله در میون میگفت آخه تو چرا اصلا تغییر نکردی؟چرا چاق نشدی؟پس اون خوراکی ها که میذاری ایستا کجا میره که چاقت نمیکنه؟ تاسوعا و عاشورا امسال هم مثل هر سال گرم و صمیی گذشت با کلی کار گروهی در قرمه سبزی پختن و شیر کاکائو پخش کردن بین مردمی که از شلوغی مسجد توی کوچه نشستن و دعای ناحیه مقدسه میخونن؛در کنارش و ته دلم هم کلی دلتنگی و حسرت برای دیدن دوباره بین الحرمین...
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر |
|