برای اولین افطار ماه رمضون ما خانوادگی دست و پامون رو گم کردیم

من رو جو گرفت و میخواستم حلوا درست کنم ولی اینقدر محو تماشای ماه عسل شدم که از آردی که نیم ساعت روی گاز هَم میزدمش غافل شدم و آرد مثل موهای سَرَم یهو سیاه شد:|منم مجبور شدم مجدد با آرد جدید حلوا درست کنم که این دفعه موقعه هَم زدن چنان محکم اینکارو کردم که همه گازو زندگی با آرد یکی شد ولی در نهایت حلوا درست شد

نزدیکای اذان داداشم اومد دستش رو با حوله کنار ظرفشویی خشک کنه که حوله از دستش رها شد و افتاد توی کاسه برنجی که در حال خیس خوردن بود

بعد از افطار هم که بابام اومد توی لیوان خاک شیرش یخ بریزه یهو یخ با حجم زیاد از یخ ریز یخچال اومد بیرون و همه یخچال و فرش پر از دونه های خاک شیر شد

دیگه مامانم با دیدن صحنه اخر از بابام دلش میخواست همه مون رو بزنه از بس در عرض یک ساعت اون همه گند زده بودیم

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۳/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دانشگاه جدید ضرب العجل تعیین کرد برای اوردن مدرک نهایی کارشناسیم منم مجبوووووور شدم چند روز مونده به ماه رمضون برم دانشگاه ببینم برای مدرکم باید چیکار کنم

وقتی رسیدم حیاط دانشکده خالی از دانشجو بود و همه درحال امتحان دادن بودن منم همونجا روی صندلی نشستم و منتظر پایان امتحان بودم که برم آموزش یه خانومی اومد توی حیاط چرخی زد و کنار من نشست.بعد از دقایقی سکوت رو شکست و شروع به صحبت در مورد رشته های دانشگاه و نوع دانشگا کرد و گفت که خودش داروسازی خونده و اون موقع ها که اونا فارغ میشدن از تحصیل به محض خروج از دانشگاه براشون حسابی کار بود !در این لحظه آه از نهادم بلند شد که چقدر دنبال کارم و حاصل تلاشم هیچ و پوچه:|

کم کم سمت موضوع رو عوض کرد و هدفش رو از اومدن به دانشگاه ما گفت!گفتش که در پیِ یافتن دختری برای پسرِ مهندسش هست و اول میخواسته بره دانشگاه دارو سازی که عروسش هم رشته مادر شوهر باشه ولی با خودش فکر کرده که چه کاریه تا دانشگاه داروسازی برم؟خب بیام همین دانشگاه نزدیک خونه مون ببینم عروسِ خوب پیدا میشه؟

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۳/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

(94/3/22)به عنوان خوشحالی بابت تموم شدن امتحانام تصمیم گرفتیم بریم باغ ایرانی قرارمون هم شد میدون ونک.

اولش که رسیدیم رفتیم اطراف ونک رو دور بزنیم همه مغازه هاش بسته بودن به جز یه اسباب بازی فروشی.نتیجه ورودمون هم به اسباب بازی این بود که برام یه پازل 1500 تیکه خرید که دهنم صاف شد تا ساخته شد

سوار تاکسی شدیم به سمت ده ونک راننده محترم هم برای اینکه ما رو اندازه یه کوچه بیشتر دور زد که رو به روی باغ پیاده بشیم کرایه سه برابر باهامون حساب کرد

نشسته بودیم توی باغ داشتیم نون و پنیر و گردو و چایی و هلو و تخمه هامون رو میخوردیم که سرو صدا نظر مون رو جلب کرد.صدای نگهبان پارک بود به چندتا خانومی که سر راه فرش پهن کرده بودن میگفت برید یه گوشه دیگه اینجا راه رو بستید اونام اصرار داشتن که اصلا راه رو نَبَستیم و از اینجا تکووون نمیخوریمدیگه هرچی نگهبان با واهش و التماس میگفت برید جایی دیگه اونا نه جوابشو میدادن نه بهش نگاه میکردن همینجوری به افق نگاه میکردن!یعنی این مدلش رو ندیده بودم!!!

یه نکته جالب توجه توی این باغ اینه که از هر پنج نفر؛چهار نفر یه دوربین canon حرفه ایی به یه لنز دو سه متری دستشون هست و دارن عکس میندازن!تازه اینجا بود فهمیدم که میگن اینقدر که ایران عکاس داره canon دوربین نساخته


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۴/۰۳/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

روز ششم خرداد بعد از هفت بار  امتحان شهر بالاخره قبول شدم

اصلا یه وضعی عاشق پشتکار و استعدادم در رانندگی شدم که از فروردین تا خرداد هر چهارشنبه راهی منطقه آزمون میشدم که برم امتحان بدم و دفعه آخر اینقدر نا امید بودم که جز کلید خونه هیچی با خودم نبرده بودم و وقتی افسر مُهر قبولی رو برام زد پول هم نبرده بودم که برگه رو کپی کنم بدم آموزشگاه!تازه بماند که اینقدرررررر دیر رفتم که وقتی رسیدم افسر گفت  بیست بار اسمم رو خونده و نبودم و همه خانوما امتحان داده بودن رفته بودن در نهایت من مونده بودم و پسرای امتحان نداده واس همین میخواس ازم امتحان نگیره

یعنی وقتی دوبل م رو توی سربالایی با شیب شصت درجه درست زدم و بعدش هم یه دنده عقب خوب که افسر گفت قوبلی حالا حرکت کن برو بالا پارک کن من شدت ذوق ایست خروج از پارک نکردم و نزدیک بود برای بار هفتم هم رد بشم

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۳/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر