|
|
|
|
کجاست آن شب یلدا که با تـــــــو بنشینم
که سرخ رُو بنشینی تــــــو در میان چو اَنار
+
نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۳۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی...
p.s::حال بدی رو که امروز با اون حرف ها بهم دست داد تا ابد فراموش نمیکنم ...
+
نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
یکی از پسرهای کلاس یهو اومده جلوم رو گرفته میگه ببخشید میشه جزوه تونو بدید کپی کنم؟گفتم شرمنده ناقصه...میگه آخه استاد موقع حضور غیاب گفت شما تنها کسی بودید که غیبت نداشتید پس جزوه تونم کامله لابد ... استاد یه جزوه خیلی زیاد منبع درسش بود که همین جزوه ش باعث میشه اکثر دانشجوها از این درس بیفتن؛ منم در نُه صفحه خلاصه ش کردم و الان خیلی خیالم راحتِ!اونوخت فکر میکردم از وجود این خلاصه با ارزش جز من و خدای من هیچ کس خبر نداره که دیروز یکی از پسرهای کلاس اومده میگه انگار شما جزوه رو خلاصه کردید!میشه با ما هم بدید؟!
+
نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
تا حالا شده از شدت خوشحالی گریه کنید؟!تا حالا برای خودِ من پیش نیومده که از خوشحالی گریه م بگیره!مثلا خبر خیلیییی خوبیم بشنوم فقط خوشحالم ولی گریه م نمیگیره یعنی حس میکنم گریه با خوشحالی یه تناقض عجیـــــــب داره!اونوخت دوستم وقتی میاد برام تعریف میکنه هر اتفاق خوبی براشون میفته خانوادگی گریه میکنن!مثلا وقتی دوستم خواستگارش ok شد همه شون ازخوشحالی گریه کردن!وقتی خواهراش قرار شد ازدواج کنن هم برای هرکودوم جداگونه از خوشحالی گریه کردن!حالا جدیداَ دوستم بارداره و وقتی این خبر رو به هر کس توی خانواده ش داد همه شون جدا جدا از خوشحالی کلی گریه کردن و خودش هم هروقت یادش میفته بارداره باز از خوشحالی گریه ش میگیره o-O
+
نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
این روزها مدام بین شبکه های تلوزیونی دنبال پخش مستقیم کربلا میگردم و همین که تصویری ببینم بغض میکنم پیش خودم میگم من هم اینجا بودم؛و حسرت میخورم که بین این همه آدمی که این روزها پای پیاده راهی کربلا شدند من نیستم و باید به دیدن تصاویر اکتفا کنم...
+
نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
اینکه امروز با یک حال خراب و استرس کلاس رو گذراندم یک طرف.اینکه امروز وسط همین کلاس و استرس هی تو زنگ میزدی و صدای ویبره گوشی روی اعصابم بیشتر راه میرفت هم یک طرف!و بعد از کلاس هم چند دقیقه حرف زدن معمولی تلفی مان و قرار گذاشتن روز پنجشنبه یک طرف.ولی یک طرف جدا و ویژه و دلچسب دیگر وقتی بود که یک دفعه غروب زنگ زدی و گفتی ظهر پشت تلفن کلافه و پریشون بودی زنگ زدم ببینم چیزی شده بود؟و من اصلا یادم رفت که چقدر عصبی بودم سر ظهری بس که ذوووق کردم که که توی این دنیا کسی رو دارم که هرچند از اون طرف شهر بهم زنگ میزنه!هرچند که چندین روز هست که من رو ندیده؛هرچند که من نگفته بودم حالم خوب نیست و خندیده بودم و شوخی کرده بود ولی از روی صدا پشت تلفن وسط یک کلاس شلوغ بازهم فهمیده بود ناخوشم و این خوش ترین رخداد زندگیِ که بدون اینکه بگی خوب نیستی!بفهمه خوب نیستی!
+
نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
امروز هزارمین نفر برای هزار و یکمین بار بهم گفت وقتی تو رو میبینم یاد آزاده نامداری میفتم!وی افــــزود بعد از دیدنت هم غمگین میشم چون یادِ جداییِ فرزاد از آزاده میفتم
+
نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
یه رابطه خیلی معنا داری وجود داره بین وقت هایی که خیلی ناراحت م با میزان خواب م.یعنی هرچقدر ناراحت تر ساعت خوابم بیشتر! دیروز صبح یه کنفرانس داشتم و عصرش هم یه امتحان میان ترم مهم.یکشنبه ساعت 7رسیدم خونه گفتم میخوابم بعد از شام درس میخونم.برای شام بیدار شدم غذام رو نصفه خوردم و باز گرفتم خوابیدم و ساعت گذاشتم که 3نصف شب بیدار بشم و درس بخونم.ساعت 3 زنگ ساعت رو قطع کردم و گفتم 4بیدار میشم.4بیدار شدم گفتم 5م بیدار بشم میرسم بخونم.5 که شد گفتم خب ساعت 6که باید بیدار بشم برم دانشگاه و حیفه برای یک ساعت از خوابم بزنم و باز خوابیدم.توی راه خونه تا دانشگاه کنفرانسم رو خوندم گفتم امتحانم رو در فاصله بین دو کلاس میخونم.بعد از کلاسم اول م رفتم نماز خونه و خوابیدم تا یک ساعت مونده به شروع کلاس بعد!بالاخره بیدار شدم و باچشمای نیمه باز یه ذره درس خوندم.وقتیم برگشتم خونه اینقدر بی حوصله و کلافه بودم که معده درد رو بهانه کردم و نه شب رفتم خوابیدم
+
نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۱۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
داشت به دوستش میگفت من شبها آرایشم رو پاک نمیکنم.با آرایش میخوابم صبح ادامه همون آرایش رو میکنم! از تصور با آرایش خوابیدن حس کردم پوستم دچار تنگی نفس میشه مثلا! یعنی به محض اینکه از بیرون برمیگردم اولین کاری که میکنم اینه که با لیف!!!!چنان صورتمو میشورم که انگار مثلا دارم رنگ خشک شده رو از روی سرامیک از بین میبرم
+
نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۰۹/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
طی این یک ماه اخیر اینقدررررر بابام سرفه کرده که بعضی وقتا من از شدت سرفه بابام دولا میشم دلم رو میگیرم چون حس میکنم من جای بابام از بس سرفه کرده دل درد گرفتم!گاهی هم که اونقدر لاینقطع سرفه میکنه من به جاش نفس عمیق میکشم.
+
نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
مامانم چند ماه پیش رفت آزمایش داد بهش گفت قندت لبِ مرزِ؛ خیلی رعایت کن و...اینا. اونوخت دیشب بابام به مامانم یه لیوان آب میوه داد میگه بخور!مامانم گفت قند داره ضرر داره برام.بابام بهش میگه مگه قند داری؟!
+
نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
هروقت زنگ در خونه رو بزنم به محض اینکه در توسط مامانم یا داداشم باز بشه بعد از سلام و قبل از درآوردن کفشام میگم بابا کجاست؟!
+
نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۹/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر
|
|