*وقتی نوع رسیدگی به حرم حضرت علی رو میدیم اینقدرررررررر دلم میسوخت که هربار میگفتم اگر نب*ش قبر حرام نبود قطعا میامدم تمام امام هایی که توی کشور های عربی هستن میدزدیدم میبردم با خودم ایران اونجا براشون کم از امام رضا نمیذاریم.

*مدت اقامت مون در شهر نجف به اتمام رسید و نشد یک دل سیر تو حرم حضرت علی بمونیم ؛صبح سرد روز پنجشنبه بعد از نماز صبح دعای وداع رو خوندیم و با حضرت علی خداحافظی کردیم در نهایت ساعت 10صبح سوار بر اتوبوس رهسپار کربلا شدیم.

*نجف سطح رفاه مردم ش به غایت پایین بود طوری که وسیله غالب برای رفت و آمد تاکسی نبود بلکه گاری بود.ولی تا دلتون بخواد پل داشتنمن نمیدونم واس چی اینقدر پل سازی کرده بودن 

*هتلی که اونجا بودیم نه غذا خوبی داشت نه اینکه خیلی تمیز بود!تا حرم هم حدودا 10 دقیقه فاصله داشت.ولی خود سطح شهر به حددددی کثیف بود که من هرررروقت برمیگشتم هتل دیگه غذا نمیخوردم از بس تحت تاثیر کثیف بودن اونجا قرار میگرفتم

*سه بار از مسیر هتل تا حرم تفتیش میشدیم و قبل از تفتیش آخر که فاصله ش هم زیاد بود تا حرم حضرت علی باید کفش ها رو تحویل میدادیم و از اونجا به بعد دیگه هرجای حرم میرفتیم پا برهنه بودیم.من که ازین وضع خبر نداشتم با خودم 10جفتت جوراب نو برده بودم گفتتم هر روز یکی شو میپوشم وقتم برای جوراب شستن نره!ولی روز اول که رفتیم حرم دیدم با چه وضعی باید با جوراب و بدون کفش اونم روی زمین های خاکی و کثیف و گلی و بارونی راه بریم تا میرسیدم هتل همون جورابی که باهاش روز اول پام بود میشُستم خیلی وقتا هم خشک نمیشد خیس خیس پام میکردم میرفتم ولی حاضر نبودم جوراب دیگه پام کنم

*تا دلتون بخواد آدم فقیر و بیچاره داشتن.منم که دست به غذام نمیزدم برای اینکه اسراف نشه میریختم تو پلاستیک میبردیم میدادیم به اینایی که گوشه خیابون هاشون بودن اونام کلی خوشحال میشدن با همین یه ذره غذا.

*سطح اعتماد اجتماعی شون خیییلییی بالا بود.هیچ طلا فروشی ایی به دوربین مدار بسته و تجهیزات امنیتی مجهز نبود حتی شیشه ویترین ش هم یه شیشه سفت و محکم نبود ولی فروشنده هاش هم دلهره ایی بابت دزدی نداشتن

*یه عقیق فروشی بود رفت برامون یکی از کارهاشو از یه مغازه دیگه بیاره.حدود بیست دقیقه ما رو با مغازه ش تنها گذاشت بدون اینکه نگران جنس هاش باشه یا به مغازه های کناری بسپره حواسشون به مغازه باشه که دوتا مشتری توش هستن.

*زن های عرب رو میشد فقط در سطح بازار و حرم دید.در سطح شهر که میرفتی هیچ زن ایی رو درحال رفت و آمد توی خیابون نمیدیدیم اگر هم بودن خیلی انگشت شمار بودن.تمام رستوران هاشون هم جمعیت غالب رو مردها پُر کرده بودن و من خودم هیچ زنی رو توی رستوران ایی ندیدم.

*در کل شهر نجف یه بانک رویت کردم و هیچ سینمایی نبود.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۳۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

کنار مسجد کوفه یه جایی بود که روایت(البته ضعیف)بود اونجا خونه حضرت علی بوده.بماند که چقدررر گشتن مون تا رفتیم وارد خونه شدیم.بعد هم که وارد شدیم دیدیدم گند زدن تو معنویت خونه .روی تک تک در و دیوارهاش ساعت بود؛ لامپ ال ای دی هم دور تا دور خونه گذاشته بودن.نوع ساخت خونه حالت خاصی داشت؛از همه اتاق ها هم به هم راه داشت.یه اتاق بود بالا سرش نوشته بود اتاق حضرت عباس بعد یه کولر گازی گنده تو اون اتاق گذاشته بودن.به جای اینکه یه جوری هرچی میذارن به طور نامحسوسی باشه و تهویه ها طوری رد شده باشه که  پیدا نشده باشه ؛حس اون زمان به آدم منتقل بشه اینطوری ضایع بازی در آورده بودن.یه موکت کهنه پاره هم که اون کف خونه ولو کرده بودن که از همه بیشتر کار رو خراب کرده بود.محلی هم که حضرت علی رو بعد از مرگ ش غسل دادن همون جا بود ضریح درست کرده بودن.
وقتی اومدیم تو حیاط اونجا دیدیدم بیرون از حیاط یه تابلو زده "هذا مکان قصرالاماره"که انگار محل حکومت معاویه یا یکی از این حکما بوده(دقیق نمیدونم)ولی شما قصری نمیدیدیدیه زمین بود که با خاک یکسان شده بود بعد خاک ش هم حسابی صاف کرده بودناحتمالا باید این قصر بازسازی میشده ولی حوصله نداشتن بازسازیش کنن با خاک یکسان ش کردنمثل این می مونه بزنن همین یه ذره از بازمانده های تخت جمشید رو با خاک یکسان کنن
 
ادامه دارد...

برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۳۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

(92/12/21)روز دومِ نجف رفتیم مسجد کوفه البته نزدیک مسجد کوفه یه مسجد دیگه هست که برای میثم تمارِ.مسجد کوفه یه مسجد بی نهاااااااااایت قشنگ با کلی اعمال که البته همه نماز دو رکعتِ هستش.صبح خیلی زود حرکت کردیم سمت مسجد کوفه که به ساعت شلوغش نخوریم.موقع رسیدن مون بارون شدیدی گرفت بعد اونجام دیگه کلاااااا خاکی بود با اومدن بارون هم همه شد گِل و دیگه کف کفش هامون رو به زور از تو گل میاوردیم بیرون.منم که کفش سفید پام بود داغووون کثیف شد.همون ورودی مسجد کوفه کفش ها رو گرفتن؛از همون اول مجبور بودیم روی زمین بدون کفش راه بریم زمین هم که خیسِ خیس بود و بارون همچنان با شددددت میبارید.دیگه وقتی رسیدیم به خودِ مسجدمشکل حل شد و زیر سقف بودیم ولی سررررد بود؛رو به رو مون که حیاط بود بود وقتی ما درحال نماز خوندن بودیم کف حیاط ش 5؛6سانت آب جمع شده بود.ساعت 10.30 اعمال خود مسجد کوفه تمام شد و رفتیم اون قسمت اصلی که قبلا خود مسجد کوفه فقط اون تیکه بوده برای نماز.اونجایی هم که حضرت علی نماز میخونده حالت زیارت گاه کردن ولی شکل مسجد کاملا بازسازی شده و امروزیه که به نظرم اگر اون قسمت رو به همون شکل اون موقع حفظ ش میکردن بهتر بود.توی همون فضا بزرگ مسجد کوفه هانی بی عروه؛مسلم بن عقیل؛مختار هم خاک شده بودن که زیارت گاه براشون درست کرده بودن.وقتی هم که میخواستیم خارج بشیم از مسجد کفش نداشتیم و بدون کفش باید از همون حیاطی که کفش پر از آب بود راه میرفتیم.

*گنبد طلایی توی عکس؛گنبد مسجد کوفه هستش.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

(92/12/20)سه شنبه شب برای نماز مغرب و عشا مسجد سهله بودیم.مسجد سهله تقریبا حکم همون مسجد جمکران خودمون رو داره و سه شنبه شب ها خود مردم عراق هم زیاد میان اونجا و ما با شلوغیش زیادش مواجه شدیم.
قبل از رفتن به مسجد سهله رفتیم مسجد حنانه و یه مسجد دیگه که اسمش رو یادم نمیاد.بعد که از مسجد حنانه اومده بودیم تا دو سه ساعت بعدش هرکی میامد منو رو صدا کنه جای هانیه میگفت حنانهاینجور تاثیری روشون گذاشته بود
وقتی رسیدیم مسجد سهله بارون وحشتناک بدی میامد.بعد اصلن فکر نکنید که اونجا دارید روی زمین آسفالت و پیاده رو های سنگ فرش راه میرید.به جز بخش مرکزی شهر این قسمت ها که حاشیه شهر نجف هستن تمامااااا زمین های خاکیه که خودتون تصور کنید موقع بارون چی میشه.بعد جالب اینجاست مادربزرگم میگفت من 15 سال پیش اومدم وضعیت همین بوده .روی همین گل و خاک ها هم پُررررررر از آشغاله
داخل مسجد سهله یه سری نماز داره که بعد از اینکه اون ها رو خوندیم غروب شد و رفتیم برای نماز جماعت.نماز هایی که اعمال مسجد سهله به حساب میاد توی رواق هایی که دور تا دور حیاط هست خونده میشه.ولی وسط حیاط ش تماما خاکیه و یه سری موکت کثیف میندازن روش که نماز جماعت بخونی.خود عرب ها که ماشالله با کفش روی این موکت ها راه میرن و از اونی که هست کثیف ترش میکنن.موقع نماز خوندن یه بارون شدید گرفت.وسط نماز هم عرب ها بدو بدو رفتن که برن و من تو سجده بودم یکی شون با پاش محکم کوبید تو سرمولی باوجود همه این کمبود و مشکل یه حس عجیب آرامشی تو اون مسجد به آدم دست میده.و خلاصه که قسمت و سعادتی بود که ما سه شنبه شبی رو در مسجد سهله باشیم.
 
ادامه دارد...

برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

روز اول بعد از اینکه نماز صبح و ... رو حرم حضرت علی(ع) خوندیم رفتیم قبرستان وادی السلام(در باره این قبرستان اینجا رو بخونید).من قبل از رفتن مون کلی درباره این مکان تحقیق کرده بودم و خیلی ذوق داشتم برای رفتن به اونجا و  واقعا هم وقتی رفتیم دیدم خییییلیییی هیجان انگیزه.فکر کنم با دیدن عکس های این مکان به خصوص عکس های هوایی ش بشه هیجان این قبرستان رو درک کرد.(عکس هاش رو میتونید اینجا ببینید).فقط به خاطر گسترده بودنش اصلا زائر های ایرانی رو از یه جایی جلو تر نمیبرن یعنی مقام هود و صالح که اوایل ورودیش واقع شده.چون میگن کنار مقبره ها کسایی هستن که میان خفت گیری میکنن.بابام میگفتش بعضی ایرانی ها هستن وصیت میکنن اینجا خاک بشن قاچاقی از آبادان میارن اینجا.
 
به محض ورود به این قبرستان اینقدر فضای سنگینی داره که آدم یه حس عجیبی بهش دست میده و واقعا هم مرگ و وحشتنش  رو میشه حس کرد.خلاصه که جای خوبیه برای متحول شدن
 
ادامه دارد...

برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

(92/12/20)برای نماز صبح راهی حرم حضرت علی شدیم و برای اولین بار چشمم به گنبد و گلدسته قشنگش افتاد.بدون هیچ اغراقی میتونم بگم وقتی چشم آدم از در باب الساعت به گنبد و گلدسته حضرت علی میفته میتونه یه اُبُهَتی رو حس کنه.تصویر هایی که از نجف توی ذهنم مونده به غایت گنگ و مبهمِ.اینقدرررر جاهایی که نجف میبرن زیادِ و اعمال فشرده ایی داره که متاسفانه وقت زیادی برای حرم حضرت علی باقی نمی مونه.روز اولی هم که برای زیارت وارد قسمت ضریح حضرت علی شدیم اینقدرررررررر شلوغ بود و مردم ساکن همونجا به حدی هُل میدادن و اذیت میکردن که تقریبا هیچی از زیارت نفهمیدیم.

شاید تا وقتی آدم نرفته باشه کشورهای عربی برای زیارت نتونه به خوبی قدر خادم های حرم امام رضا رو بدونه که با چه خضوع و خشوعی از زائر امام رضا استقبال میکنن.ولی واقعا تو حرم حضرت علی خیلی جاها زائر از طرف خادم هیچ احترامی نداشت و حتی کسی نبود که با دل و جون صف نمازی رو مرتب کنه.چشم که به کاشی کاری های حرم حضرت علی میفته که در اوج بی دقتی و خیلی جاها بی حوصلگی انجام شده به راحتی میشه ارزش کاشی کاری که با چه ذوق و سلیقه ایی تو حرم امام رضا انجام میشه رو دونست.

صف نماز که وای میستادیم رسمن فکر میکردیم تو همون ایران خودمونیم چون فقط دور و برمون زائر ایرانی بود و تک و توک میشد عربی دید.اما چون سفرمون هم زمان شده بود با شهادت حضرت فاطمه من تونستم به خوبی نماد انسجام رو بین ایرانی ها ببینم.مثلا چند نفر ایرانی تو صحن حضرت علی شروع میکردن به سینه زنی و عزاداری ولی بعد از چند دقیقه یه دفعه میدی همون تعداد کم شدن یه دسته بزرگ که هرچند ناخواسته و بدون هماهنگی ساخته شدن ولی بیشترین نظم و هماهنگی رو پیدا میکردن و همصدا دور تا دور همون صحن که خیلی هم بزرگ نبود میزدن.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

ساعت 10:30وارد فرودگاه نجف شدیم؛یعنی پامون رسید روی پله هواپیما فکر کردم هواپیما روی ساحل جلو دریا فرود اومده به جای فرودگاه نجف؛از بـــــــــس که هوا دم و نم و رطوبت داشت.

 

چیزی به اسم نمازخونه توی فرودگاه نجف نبود فقط دوتا فرش بود که مردها داشتن روی هردوش نماز میخوندن و برای خانوم ها جایی برای نماز نبود دیگه ما هم روی یکی از همون فرش ها تا دیدیم خالی شد نماز خوندیم.

به محض نشستن توی اتوبوس برای رفتن سمت هتل مدیر کاروان تا جایی که ممکن بود ما رو ترسوند که اینجا به هیچ مردی اعتماد نکنید و اینا؛اگر خواستن باهاتون حرف بزنن جواب ندید؛ما هم ساعت 11.30؛12 شب رسیدیم سمت هتل و ساک به دست یه مسافتی رو باید پیاده برای رسیدن به هتل میرفتیم.یه دفعه دیدم یکی داره از پشت سر به عربی بهم یه چیزی میگه؛همین که سرمو برگردوندم دیدم پسره داره اشاره میکنه ساک ت رو بده من بیارممن واقعا متعجب مونده بود واس چی عرب و عجم تو اون سفر خواستار حمل ساک های من یکی بین اون همه آدم شده بودنبا اون ترسی هم که مدیر کاروان با حرفاش در مورد مردای اونجا انداخت به جون مون من فقط تونستم تا جایی که میشه سرعت بگیرم که پسره دست از سرم برداره

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۱/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

(92/12/19)بعد از برگزاری مراسم سوم ساعت 2ظهر همگی راهی فرودگاه امام خمینی شدیم.سفر با 18 نفر از فامیل تجربه جدیدی نبود؛چون ما تجربه سفرهای بالا 20نفر رو هم داشتیم.ولی اینکه جمعیت غالب کاروانِ سی و دو نفری رو خانواده ما تشکیل داده بودن تجربه نابی بود.خب در کل فرودگاه امام خمینی به خاطر فضا بزرگی که داشتیم حجم جمعیت رو زیاد نشون نمیداد.دوبار هم بیشتر وسایل مون از گیت رد نشد و خودمون رو هم فقط دوبار گشتن که اونم من هی میگفتم اوووووووه چقدر میگردن آدم رو.حالا اینقدرررر سالن ترانزیت معطل شدیم که فامیلای ما دو سه سری رفتن دستشویی.هربارم که دسته میشدن برن تک تک از من میپرسیدن تو نمیای بریم؟!(حالا انگار تشریف میبرن اروپا)هر بار هم که من به تک تک شون میگفتم نه!با تعجب میگفتن وااااااااااا؛چجوریاس که تو دسشویی لازم نیستی؟!.حالا درست موقعی که کل فامیلای ما تو دسشویی بودن اعلام کردن برید تو هواپیما.به علت بی نظمی همیشگی که در پرواز ها هست سه ساعتی رو قسمت سالن ترانزیت نشستیم و حدود دوساعتی هم توی هواپیما معطل شدیم.در تمام مدتی هم توی هواپیما بودیم مدام از بلندگوها اعلام شد؛آسایش شما حاصل 50سال تجربه ماست.اینقدرررررررر هم تو هواپیما گرم بود که همه کلافه شده بودن؛اونوخت یه پسره به مهماندار گفت آقا چرا راه نمیفتید؟!مهماندار محترم هم که رسمن ملت رو مَشَنگ گیر آورده بود برگشته میگه میبینی هوا گرمه؟!داریم هیتر رو میکَنیم به جاش کولر کار میذاریماز شدت گرما دیگه مجبور شدن درهای هواپیما رو باز کنن که یک ربع بعدش همه سردشون شد و هی از مهماندارا پتو میخواستن .ولی بالاخره بعد از کلی معطلی پرواز کردیم.
 
ادامه دارد...

برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۰۱/۱۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

ساعت 5صبح روز 25 فروردین 92 برای اولین بار رفتم سمت پنجره فولاد امام رضا و همین که دستم رسید به پنجره فولاد تنها آرزویی که کردم این بود که یه روزی برم کربلا.

سفر کربلامون با کلی ماجرا جور شد.کارها اوایل ش زیاد به هم میپیچید.از مشکل ثبت نام بگیر تا مشکل مالی که حتی نمیشد فکر کرد که قراره به مشکل بخوریم.تو همون گیر و دار و استرس هاش نذر کردم اگر همه چی جور بشه از 40 روز قبل از سفر هر روز یه زیارت عاشورا بخونم.

میگن وقتی میخوای یه رفتاری رو در خودت همیشگی کنی اون کار رو 40 روز انجام بده.مثلا اگر خواستی گناهی رو ترک کنی 40 روز از اون کار دوری کن دیگه از اون به بعد سراغ اون گناه نمیری.

40 روز با ذوق و شوق زیارت عاشورا خوندم.40 روز با ذوق اینکه قراره زائر کربلا باشم زیارت عاشورا خوندم.تو راه فرودگاه زیارت عاشورا خوندم.تو راه نجف تا کربلا زیارت عاشورا خوندم.رو به روی ضریح امام حسین(ع) زیارت عاشورا خوندم.کنار قتلگاه حسین(ع) زیارت عاشورا خوندم.کنار ضریح حضرت عباس زیارت عاشورا خوندم.

از روزی که برگشتیم هر روز اولین کاری که به فکر انجامش هستم اینه که زیارت عاشورا بخونم.هر روز با یک بغض بزرگ به این عادت قشنگ میرسم بغضی که بهم یادآوری میکنه این دیگه یه نذر نیست که 40 روز بعد قرار باشه زائر قبر حسین(ع) باشم.

P.S::از فردا هر روز صبح خاطرات سفر شیرین مون رو مینویسم.خاطرات هفت روز از زندگیم که واقعا زندگی کردم.


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۰۱/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر