تا حالا شده برای رفتن به جایی کلی برنامه ریخته باشید و ناگهااااااان در اثر یک اتفاق برنامه تون زیر و رو بشه؟

سه شنبه(96/5/17) برای شب برنامه ریخته بودیم که بریم نزدیک ترین پارک و برای شام هم قرار بر سالاد الویه شد.

وقتی همه رسیدن داشتیم میرفتیم که به هم بپیوندیم یه دفعه یکی از جمع مون از هفت تا پله سقوط کرد و دستش شکست و کارش به بیمارستان در نهایت عمل و پلاتین رسید. برنامه پارک مون به هم ریخت و همه در استرس فرو رفتیم و شام خوردیم.

به همین راحتی در کسری از ثانیه برنامه ها بهم میریزه...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۱۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعضی از جاها هست که باید هم روز هاش رو تجربه کرد هم شب هاش...

شنبه(96/5/14) که تعطیل شد دست کمی از غروب جمعه نداشت برام. رفتیم پاساژ گردی بلکه دور دوری کرده باشیم که یکدفعه از اونجا خودمون رو وسط میدون تجریش یافتیم که داریم ماشین میگیریم بریم دربند

تاکسی نبود و مجبور شدیم سوار شخصی بشیم ولی وقتی خواستیم پیاده بشیم و گفت نفری چهارتومن شاااخ درآوردیم! تازه میخواست همون میدون دربند پیاده مون کنه که مقاوت کردیم و پیاده نشدیم تا بالا ببره! این درحالی هست که کرایه تاکسی ها نفری هزار و ششصد هستش:///

وقتی وارد کوچه رستوران هاش شدیم تازه فهمیدم چقدر روزها و شب هاش باهم فرق داره. شب های دربند بی نهایت زنده هستش. انگار همه چیز پر از رنگ و نور میشه.

وارد رستوران همیشگی که میرفتیم شدیم و در بالا ترین طبقه روی تحت ها نشستیم. دربند پر از چراغ های گردالود روشن بود که از اون بالا هر کسی رو عاشق خودش میکرد. هرچند که دیر رسیدیم و گفتن تا ساعت یک ربع به دوازده بیشتر باز نیستیم ما هم مجبور شدیم تند تند شام بخوریم ولی همون زمان اینقدرررررررر به من چسبید که کلی انرژی جمع کردم و مطمعنم با این انرژی تا آخر این هفته فصل پنج پایان نامه م جمع میشه و میرم سراغ اشکال گیری هام.

برای برگشت رفتیم میدون سربند سوار بشیم بیایم تجریش که گفتن نفری پنج تومن://///// ماشالله سر گردنه هستش! ما هم پیاده اومدیم تا میدون دربند که خلوت بود و از اونجا اسنپ گرفتیم و با ده هزار تومن برگشتیم خونه.

یکی از توصیه های من این هست که هیییچ وقت با ماشین شخصی تون اونجا نرید. اینقدر پیدا کردن جای پارک شما رو درگیر میکنه که تمام زمان تون از بین میره! واقعا رفت و آمد با همین اسنپ و .. مقرون به صرفه تر هستش.

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اولین باری که کار کردم و از اون کار درآمد به دست آوردم سال 92 بود فکر میکنم که به واسطه دوست خوبم اردیبهشتی بود میرفتیم مدرسه منظومه خرد . واقعا اینقدر این کار با وجود این که خیلی کم بود برام حس خوبی داشت که از اون به بعد هر وقت از جلوی اون مدرسه رد شدم لبخند به لبم اومد.

حالا این روزها با وجود این همه دغدغه ایی که برای پایان نامه دارم یه کاری قبول کردم و وقتی شب ها تا دیر وقت بیدار می موندم که هم به پایان نامه م برسم هم به اون کار واقعا حس خوبی داشتم به این سر شلوغی و مدام پای مانیتور بودن و اینکه این وسط کلی کار جدید یادگرفتم. مدیریت همزمانم بین چندتا کار بهتر شد و خوشایند تر از همه این ها وقتی پود که پول ش رو ریختن به حسابم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۶/۰۵/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

حالِ بعضی دوستی ها مثل خوردن یک لیوان شربت پُر از یخ وسط گرما ماه تیر هستشن.

اون روزها که از قسمت "وبلاگ دوستان" وارد وبلاگ هاشون میشدم و کامنت میذاشتم و خط به خط پست هاشونو با عشق میخوندم فکر نمیکردم روزی که بلاگستان اونقدر سوت و کور بشه که خیلی ها درِ وبلاگ هاشونو تخته کنن و برن باز هم این دوستی باقی بمونه و بشه یه گروه حال خوب کن تلگرامی که هرگز نمیشه ازش دل کند، بعد هم برسه به قرار هفت مرداد کافه دوبلین...قرار حال خوب کنی که وجود اون همه معده درد، دلم نیومد که پیش شون نباشم.

دوستی دانشگاهم جزء سست ترین دوستی هام بود. طوری که به محض فارغ تحصیلی همه بچه ها قطع ارتباط کردن و چند باری که به صورت پیامی احوال پرسی کردم اونقدر جواب های سردی گرفتم که دیگه خودم هم دلم نخواست این دوستی ادامه پیدا کنه و بیشتر از همه به این نتیجه رسیدم که علت دوستی مون تا همون موقع هم شاید به خاطر به همون کتاب گرفتن و جزوه دادن ها بوده.

ولی خوشحالم که از همین دنیای مجازی واقعی ترین دوست ها رو دارم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |