|
|
|
|
وقتی بعد از چند روز میری خونه؛مامان و بابا طوری ازت پذیرایی میکنن انگاااااار از سالِ قَحط برگشتی
روز دوم محرم هست و من بی نهایت دلم گرفته...نمیدونم از نبودِ تو هست یا تاثیر دیدن عکس های کربلا.وقتی رفتم سراغ عکس های کربلا 92 و یکی یکی با دلِ سیر نگاه شون کردم گوله گوله اشکام میریخت و از همیشه دلتنگ تر شدم. از کربلا که برگشتیم اون عمه م که باهامون نیومده بود عکس هامون رو براش گذاشتم نگاه کنه وقتی رسید به عکس های بین الحرمین عمه م زد زیر گریه و گفت وقتی چند سال پیش رفته از حرم حضرت عباس که میرفته سمت حرم امام حسین زیارت عاشورا میخونده و کلی دلتنگ بود؛همه ش میگفت یعنی خدا بازم میطلبه برم؟حالا هرچی بیشتر میگذره تازه میفهمم معنی اون گریه ها رو؛دیگه وقتی خودمم چشمم به اون عکس ها میفته می میرم از دلتنگی و میگم یعنی باز هم تکراار میشه؟
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر خب بهتره از تَوَهُم سفر کم کم بیام بیرون و خیلی جدی به زندگی فکر کنم!این دو هفته که فقط خستگی دَر میکردم و حوصله فکر کردن به هیچ فعالیتی رو نداشتم فقط دلم میخواست بی خیال همه چی به حیات خودم ادامه بدم ولی خب از صبح کم کم دارم به کار و زندگی فکر میکنم.زنگ زدم از کلاس حسابداری پرس و جو کردم و شاید یه روزی امور مالی شرکت مون بشم.بعدش هم به فکر سر و سامان دادن اوضاع شرکت مون افتادم.دیگه راه نزدیک شده و به راحتی میتونیم صبح ها باهم بریم سرِ کار.باید از حلِ مشکلات کوچولو کوچولو شروع کنیم و به فکر تغییرات بزررگ بیفتیم.مثلا همیشه که میریم سمت شهرک غرب یکی از این شرکت هایی که باهاشون کار میکنه میبینم آرزوم میشه ماهم شرکت مون همون قدر گسترده و و بزرگ بشه و اعتبارش چندین برابر الانش بشه.اصلا از همین تیریبون از خدا و تمام کائنات درخواست میکنم همون سمت شهرک غرب یک جایی رو مُهیا کن بعد هم برکتی به مال و زندگی مون بده ما میایم سریع میخریمش و شرکت مون از حالت اجاره نشینی در میاد. در مرحله بعد دائم باید به روز باشیم چون کارمون با تکنولوژی هست و نمیشه عقب مونده بود.یک کار خیلی بزرگی که میتونیم انجام بدیم اینه که شرکت رو از این کم کارمندی دربیاریم و بتونیم دست خیلی ها رو برای کار بگیریم تا در کنار ما خیلی ها پیشرفت کنن و به جایی برسن. راستی خیلی هم دوست دارم توی تمام نمایشگاه های صنعت برق یک غرفه بزرگ داشته باشیم مثل تمام شرکت های مطرحِ دیگه در نهایت که چه عرض کنم اولِ همه ی آرزوهامم اینه که اسم ت در صدرِ صنعت برق بدرخشه و اینقدر آدم بزرگ و شناخته شده ایی بشی تا تمام آدم هایی که دلشون نمیخواد پیشرفت ت رو ببینن و سنگ میندازن جلوی پات بفهمن به اوج رسیدن یک آدم دستِ خدا هست و اگر خودش بخواد سنگ هایی که اون ها پرتاب میکنن هیچ کودوم نمیتونه مانعی بشه برای تو...الهی به امید تو
برچسبها: شرکتِ ما من و دخترخاله م اینقدر باهم شمال رفتیم؛اینقدررر شمال باهم خوش گذروندیم؛اینقدررررر لب دریا با هم عکس هااا داریم؛اینقدر خاطرات قشنگ باهم از جاده و دریا و ساحل داریم...خنده هامون که کلا خودش یه پست جدا واسه خودش میطلبه...همه این ها رو کنارِ هم بذاریم باعث شده حالا که تنها رفتن شمال من تک تک سلول هام باهاشون اونجا باشه...کچل ش کردم از بس بهش زنگ زدم؛فکر نکنید الان من خونه مون نشستم دارم این پست رو مینویسم.الان کلِ من باهاشون رفته نمک آبرود و احتمالا الان سوارِ تله کابین شده. همه امیدم این بود دیشب برمیگردی صبح زود بریم نمک آبرود و بهشون بپیوندیم ولی صدحیف که سه نصف شب رسیدی تهران؛پنج صبح رفتی زنجان
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر نمیتونم بگم این روزها چقدر دلم سفر میخواد...یه سفر ساااده مثلا با یه کوله پشتی و یه چادر مسافرتی و فلاسک چای...یه سفر بی دغدغه؛بی حضور لب تاپ و جلسه و کاااار...خدایا من همه ش توقع م میاد پایین تر خودت لطف کن شرایط سفر مُهیا بفرما :|||||||| دیگه همچین سفری هم جور نشه احتمالا دفعه بعد میام میگم خدایا میشه بریم یه پارک یه ساندویچ فلافل بخوریم برگردیم خونه؟ :||||||| تا حالا فرصت سفر نبود...الان که فرصت ش هست هر دقیقه به انواع و اقسام بیماری ها دچار میشم توان سفر نمی مونه:|||||||||
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر هر روز جمعه است؛ با نبودنت...
|
|