|
|
|
|
به این باور رسیدم که بدترین اتفاق های زندگی هم اندازه حرف مردم کمر آدم رو نمیشکنه...حتی تویِ بهترین روزهای زندگی هم حرف های مردم مثل یه قندشکن اتفاق های خوب رو برات خورد و خاکشیر میکنه طوری که دیگه از خوشی ها نمیتونی هیچ لذتی ببری. این روزهای من هم به جایِ اینکه پر از سر خوشی باشه با کلی حرف و نظر و انتقاد و پیشنهاد تباه میشه...برای من هم باعث خوشحالیِ که ملت اینقدر توی زندگی شون مشکلات و دغدغه هاشون حل شده که فقط به ابعاد زندگی من فکر میکنن و از هرجاش یک حرفی در میارن. گاهی دلم میخواد فرار کنم و برم جایی زندگی کنم که هیچ کس من رو نشناسه و نیاد وقت و انرژی ش رو صرف فکر کردن به من و نوع زندگیم کنه...یه جایی که فقط من باشم و تو
اونوخت از صبح هم چند بار زنگ زدم غُر پشتِ غُر که من حوصله م سر رفته برررریم سفر؟حالا وسط این همه کااار و بار من سفر میخوام سرِظهر که از خستگی بیهوش شدم یهو گوشیم زنگ زد منم در حد تب خال زدن از خواب پریدم!پشت خط بدون سلام میگه رفتم تور فرانسه قیمت کردم فلان قدر!میگم حالا من هوسم در حد سفر رامسر بود نه اون سرِ دنیا اونم در این شرایط مالی بحراااانی که این همه خرج داریم ولی خیلی سخت معتقد هستش که باید دنیا رو دید پولش هم خدا میرسونه. باید بگم این تماس یکی از قِلقِلَک آور ترین تماس های زندگیم بود...واقعا اینقدر شرایط مون بحرانی هستش که روی هیچی نمیشه حساب و کتاب کرد ولی نشستم مدام برای خودم رویا میچینم که اگر بشه بریم؛کااااش بشه بریم؛یعنی میشه بریم؟ واقعا یعنی میشه همین تماس که در حد رد شدن از کنار یه تور مسافرتی و قیمت گرفتن بوده تبدیل به واقعیت بشه و قسمت برچسب: خاطرات؛تجربیات یک سفر من تبدیل به سفر های جهانی بشه تا من یه روزی واسه خودم یک پا مارکوپلو بشم؟ حالا خواستم برم فرانسه لباس چی بپوشم؟
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر |
|