از BRT پیاده شدم یه خانوم مُسنی هم که از ایستگاه اول به من زُل زده بود باهام پیاده شده.با عجله اومدم برم سمت پل عابر همون خانوم اومد جلوم رو گرفت گفت دانشجویی؟گفتم: بله.گفت: چه رشته ایی؟منم گفتم فِلان رشته
بعد خانومه اینجوری
نگام کرد بدون هیچ کلامی سرشو چرخوند دوباره رفت سوار اتوبوس شد به مسیر خودش ادامه بده!اون لحظه هم همه چی به این صورت بود؛
من: 
رشته م:
دانشگاه مون: 
بزرگانِ این رشته زیرِ خاک: 
این روزها حجم خستگیم در هیچ کلمه و واژه و جمله ایی نمیگُنجه؛به محض ای که از راه میرسم نه توان شام خوردن دارم نه باز نگه داشتن پلک هام.شب ها ساعت 9! میخوابم و صبح ساعت هفت به زور بیدار میشم تا برم کلاس ورزش بعد هم برم کار و زندگی برسم.گاهی حس میکنم برای ادامه زندگی نه به آب نیاز دارم نه غذا؛فقط خواااااااب.
همینجوری که داشت تویِ کابینت ها رو دستمال میکشید گفت یه خونه ایی رفته بودیم برای نظافت؛زن و شوهر یکسال بود قهر بودن...حدود سه سانت خاک روی تخت شون بود؛زن توو یه اتاق میخوابید مرد هم یه اتاقِ دیگه؛هرکودوم جدا واسه خودشون غذا سفارش میدادن؛اگر مردِ یه غذا هم برای زنش سفارش میداد خانومش با لگد میزد زیر غذا و پخش خونه میشد.
یعنی کلا تویِ اون خونه مفهوم "بخشش" وجودِ خارجی نداشته...
بعضی وقت هام هست که مسئولیت تمام کارها گردنِ تو هستش...
مسئولیت های اونی که ماموریت هستش؛مسئولیت کارهای خودت؛مسئولیت کارهای جدید که ملوم نیست برایِ کیه؛مسئولیتِ اون هایی که وظیفه شون هست ولی به رویِ خودشون نمیارن که بیان کمک و مسئولیت کارهایی که واسه خودشون تولید میشه و معلوم نیست کی به کیه یا اصلا چی به چیه...
تموم شدنِ کارهایم آرزوست.