یه روز جمعه که فکر کنم (95/1/27)بود و طبق معمول بار و بندیل بسته بود بره من همینجوری گوله گوله اشکام میریخت و این یعنی نرو و یا اگر مایلی بری من رو با خودت ببر

دستم رو گرفت تا بریم یه چرخی بزنیم!گفت بریم تجریش؟یعنی اسم تجریش میاد حالم بد میشه!!!نمیدونم جای دیگه ایی واقعا بلد نیس؟منم پیشنهاد عمارت مسعودیه رو دادم همونجایی که یکبار رفتیم در ورودیش رو پیدا نکردیم برگشتیم

ایندفعه مترو ملت پیاده شدیم و خیلی راحت هم ورودیش رو پیدا کردیم.به محض اینکه رسیدیم لیدر توضیحاتی شروع کرده بود به توضیح دادن!یه بروشور هم با پرداخت ورودی بهم دادن که هم زمان داشتم با توضیحات لیدر میخوندمش که چشمم خورد به تبلیغ عکاس خونه ش که بعد از دیدنش کلا حاضر نبودم بدونم تاریخ اون عمارت مال کجاس فقط دلم میخواست برم از اون عکس قدیمیا بندازم:||||عکاس خونه رو پیدا کردیم ولی چون شلوغ بود اسم مون رو نوشت تا زنگ بزنه.

رفتیم کافه مسعودیه یه چیزی بخوریم اونجا هم اسم مون رو نوشتن در نوبت زنگ بزنن:|||اونجا همه چی زنگی بود.

بعد از چرخی در عمارت و بیان ندامت بابت نیاوردن پایه سلفی بالاخره زنگ زدن بریم کافه چون میز خالی شده بود.کافه ایی با ظرف و ظروف قدیمی؛لیوان های رنگی پنگی روی رو میزی های گل مَنگُلی.در چنین فضایی ما یه کاسه آش با پنینی سفارش دادیم.از فضا لذت بردیم و غذا خوردیم.

از کافه که رفتیم بیرون راهی عکاس خونه شدیم نشستیم روی صندلی گریم!یه پیوند ابرو با یه خال گذاشت رو صورت من؛یه دونه سیبیل دو متری هم چسبوند روی صورتش!لباس های ویژه هم تن مون کرد رفتیم عکس انداختیم بعدش هم رفتیم عکس مطلوب رو انتخاب کنیم که چشم تون روز بد نبینه!اینقدررررر زشت شده بودم که حد نداره دیگه بعد از کلی غر زدن از بین بد و بدتر؛بد رو انتخاب کردم.

از عکاس خونه که زدیم بیرون رفتیم نمایشگاه صنایع دستی ش رو ببینیم که چشمم خورد به یه ظرف آبی رنگ؛یه خانومی در توضیحش برای بچه هاش گفت به این میگن اشکی!زن های قدیم وقتی همسرشون میرفته سفر و از دوریش گریه میکردن این رو میگرفتن گوشه چشم شون اشک ها میریخته تویِ این و زمانی که شوهرش برمیگشته میگفته من اینقدر در دوریت اشک ریختم!تا این رو شنید گفت میخوای از اینا برات بخرم؟البته یکی برای یک هفته ت کم میاد دوتا رو لازم داری:||||||||||

بعد از بازدید از اجناس گرون شون رفتیم حیات عمارت منتظر نشستیم تا عکس مون چاپ بشه.همینطور که داشتیم از حوض آب و درخت ها لذت میبردیم فکر میکنید چی دیدم؟از قسمت آشپزخونه آشپز خانم ها اومدن بیرون نشستن سیگار کشیدن و بعدش بدون شستن دست هاشون رفتن سراغِ سروِ غذا برای مشتری:|آشپز بعدی هم اومد بیرون گربه ها رو دست مالی کرد و رفت سراغ کارش!با دیدن این صحنه میخواستم کل مواد غذایی که خوردم بالا بیارم...

سعی کردم نفس عمیقی بکشم به هیچی فکر نکنم و برم عکس مون رو بگیرم تا یادم بره چی خوردم و بعدش چی دیدم!عاقا عکس رو که گرفتم حالم خراب تر شد؛فکر میکنید شبیه کی افتاده بودم؟شبیه مَل مَل در شهرزاد:|||||

دیگه هیچی نمیگم و همینجا پست رو به پایان میرسونم:|

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۱۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وِی یه جمله معروفی هم داره که در اوج خونسردی میگه:جیگر من رو خون نکن حرف تو بزن :))))) که وقتی میگه من می میرم :ایـــــکس

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۱۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

شهرزاد رو گذاشتم ببینیم بابام میگه نمیخواد این رو بذاری؛من میبینم یاد داستان خودم و مامانت میفتم!در این حد عاشقونه بودِ داستان و ما خبر نداشتیم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۵/۰۲/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |