صفحه را گذاشتم وبلاگم و منتظر ماندم تا ببینی.وبلاگم را باز می کنم.امروز هم هیچ نظری از تو نیست.حتما میخوانی.مگر میشود نخوانی؟غرورت نمی گذارد چیزی بنویسی.

نسیم مرعشی

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه (95/1/20) به شدت احساس خفگی میکردم...فکر میکردم در و دیوارهای خونه داره بهم فشار میاره!یهو زدم زیر گریه گفتم تو رو خدا من رو ببر بیرون:|

راه افتادیم سمت نیاوران؛وسط راه برام آب زغال اخته گرفت بخورم ولی باز وسط زغال اخته خوردن هم خیلی بیخودی گریه م گرفت!!!خودم از رفتار خودم شاخ درآورده بودم ولی همه این ها پیامدِ اون چهارده روز عید پیش هم بودن بود که حالا تبدیل شده به دیدارهای هفته ایی یکبار!احتمالا قبل از هرگریه هم یادم می افتاد چند ساعت دیگه میره و من باز تنها میشم برای همین باز گریه میکردم:|||

رسیدیم به پارک نیاوران شروع کردیم قدم زدن تا رسیدیم به حوض بزرگ پارک...یهو پرتاب شدم به اول ابتدایی؛وقتی برای درس غذایِ لذیذ آوردن مون پارک نیاوران و بهمون آبگوشت دادن ولی وسط خوردن آبگوشت بارون گرفت و غذا نصفه نیمه موند...

اتفاقا جمعه هم که رسیدیم نزدیک پارک بارون گرفت...

بعد از کلی قدم زدن در پارک و دیدن ملتی که همه یکم جوجه گرفته بودن اومده بودن پارک کباب کنن بخورن یکجا اتراق کردیم تا با پایه سلفی مون عکس بندازیم!حدود دویست تا عکس انداختیم ولی هیچ کودوم مورد قبول من واقع نشد!

از پارک اومدیم سمت تجریشکلا ما هرجای دنیا بریم آخرش به تجریش میرسیم!!!چقدر توریست سمت تجریش بود!رفتیم کافی شاپ اونجا بودن؛رفتیم میدون اونجا هم بودن؛تازه نوین چرم هم یه سری اومدن خرید

مثل همیشه از تجریش تا پارک وی پیاده اومدیم که بازهم مثل همیشه پارک وی شد نقطه وداع...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۵/۰۱/۲۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |