تا حالا شده کسی شما رو سورپرایز کنه؟

یکبار که دست هم رو گرفته بودیم و منتظر بودیم چراغ عابر پیاده چهار را استانبول سبز بشه پیشنهاد داد بریم قهوه بخوریم؟به جای جواب آره یا نه گفتم میدونی یکی از آرزوهام اینه که سلایق من رو دقیق بدونی؟گفت یعنی چی؟من هم با چند تا مثال توضیح دادم و گفتم من قهوه دوست ندارم و هروقت من رو به صرف قهوه دعوت مثیکنی من مجبورم پیشنهادت رو ردکنم؛کلی هم از این بابت عذاب وجدان دارم.یا اصلا همین نوشابه؛من یکساله به خاطر ضرر نوشابه حتی یک قطره هم از این نوشیدنی نخوردم ولی بازم برام نوشابه میخری!

این موضوع گذشت تا چند روز بعد با یه بسته پفک بزرگ اومد و گفت علایق ت رو شناسایی کردم و من تمام وجودم اون لحظه تبدیل شد به یک قلب بزرگ.

اون روز تموم شد تا به امروز رسید!که یکدفعه از وسایلش یک پک سریال شهرزاد درآورد و من با دیدنش از خوشحالی بال درآوردم؛مخصوصا وقتی گفت یکبار گفتی قشنگه برات خریدمش تا همه ش رو ببینی...حالا دیگه هر سلول بدنم تبدیل شده به یک قلب از این سورپرایز بزرگ...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

چهارشنبه 12 اسفند که تبریز بودیم روز مهندس بود و هی مهندس ها به هم تبریک میگفتن من هم این شکلی  نگاشون میکردم که الکی مثلا این روز اصلا برام مهم نیست.

اونوخت به محض برگشتن بدو بدو رفتم براش کادو خریدم و برای جمعه ناهار دعوتش کردم خونه مون گفتم مهمون داریم ولی مهمون نداشتیم که

وقتی رسید چشمش خورد به میز که روش کادو؛شیرینی؛گل و میوه چیدم تا یه جشن دو نفره شیک و مجلسی بگیریم 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

چهارشنبه (94/5/12) ساعت 6 صبح بیدار شدم وسایل رو جمع کنم که اگر بهم گفتن صبح باید اتاق رو تخلیه کنید شوک وارد نشه.بعد از بستن زیپ کوله پشتی هامون لباس پوشیدم رفتیم صبحانه؛بعدش گفتن اتاق ها رو تحویل بدیم و این لحظه بود که از صبح زود بیدار شدنم راضی بودم.فقط رفتیم وسایل رو برداشتیم اومدم روی مبل های لابی نشستم و از فضای هتل و برخورد عالی پرسنل لذت بردم.

دوباره رفتیم نمایشگاه.ایندفعه کتاب هام رو برداشتم تا یکم کمتر وقت ضایع کنم!نشستم رویِ صندلی یکی از کلاس ها و کتاب درسی خوندم.

چون پرواز ساعت 3.30 ظهر بود قرار شد زودتر بریم تا یکم شهر رو بگردیم!طبق معمول زود رفتن مون تبدیل شد به 12 ظهر.

دوستانش پیشنهاد کردن بریم پاساژ لاله پارک؛ما هم گوش کریدم رفتیم.میگفتن این پاساژ کلا نمایندگی ترکیه به حساب میاد؛ما هم رفتیم تا چند تیکه لباس پیدا کنیم بخریم!هر فروشگاه نمایندگی یک برند بود ولی نمیدونم چرا من نتونستم از این چهار طبقه پاساژ یک مورد مناسب پیدا کنم برای خرید!کلا من با خرید در مسافرت مشکل دارم...هیچ وقت نمیتونم مسافرت برم و دنبال خرید باشم؛فقط دوس دارم دور بزنم و مغازه ها رو ببینم.

وقتی از پاساژ زدیم بیرون دیگه نمیشد جای دیگه ایی رفت برای گشت و گذار؛یعنی یه تایم بدی بود که هم برای فرودگاه رفتن دیر بود هم برای رفتن به یه مکان گردش گری دیر بود.اون لحظه خیلی پشیمون شدم چرا زمان گذاشتیم برای پاساز گردی ایی که میدونستم به خرید منجر نمیشه ولی کار از کار گذشته بود؛ ما هم باید میرفتیم فرودگاه.

به فرودگاه که رسیدیم تازه یادم اومد سوغاتی نخریدیم:|خدا خیر بده اون هایی که جایی رو در فرودگاه گذاشتن برای خرید تا بی وقت هایی مثل ما تا بتونن اونجا جبران کنن.

از شیرینی فروشی رکس با یک جعبه شیرینی قرابیه زدیم بیرون؛نشستیم روی صندلی های فرودگاه تبریز نشستیم تا وقت پرواز مون بشه.

همه ابعاد فرودگاه شون کوچیک بود حتی باند فرودگاه.وقتی سوار هواپیما شدیم و رفتیم رویِ هوا دیدم حتی تبریز ار هوا هم مرتبه و تمیز...خاک یک سری کوه هاشم قرمزِ...ولی جالب اینجاس که این مدت هروقت ساعت های روشن بودن هوا سوار هواپیما شدم بیش از پیش نگران بی آبی کشورمون شدم...مسیر خیلی از رودها خشکه و اگر از اون بالا یه حجم آبی رو ببینی مساحتش خیلی کمِ...در معرض خشکسالی هستیم!حتی شده اندازه یک لیوان کمتر مصرف کنید.

پایان...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برای ساعت 8 با دوستانش قرار گذاشت که بریم بیرون و شهر رو ببینیم.بعد از یه خواب کوتاه و مفید خستگی اون روزم حداقل در رفت و آماده گردش در شهر شدیم.

از در هتل که زدیم بیرون بارون گرفت و نگهبان مهربون هتل بهم گفت اینجا تبریزِ ها لباس زیاد بپوش و اِلا سردت میشه...من هم تمام لباس های گرمی که همراه خودم داشتم پوشیده بودم ولی از همون اول سردم بود.

قرار شد اول بریم شام بخوریم.با توجه به اینکه کباب حاج علی خیلی محبوبیت و معروفیت داشت حرکت کردیم سمت کبابی حاج علی که دقیقا رو به رویِ درِ دانشگاه و نزدیک به هتل مون بود.شام رو سفارش دادیم و پیش غذا که شامل یه سوپ خوشمزه و دلمه های کوچولو کوچول بود آوردن...سوپ مورد پسندم واقع شد ولی مزه دلمه ش با زائقه من سازگار نبود.

شام رو که آوردن خیلی خوشحال شدم که خوراک سفارش دادم چون با دیدن حجم کباب فهمیدم از پس نصف سیخ ش هم برنمیام:|||وقتی دیس غذا رو گذاشتن جلو دستم اینقدر این غذا گوشت خالص بود که از شدت بوی گوشت داشت حالم بد میشد.اینقدر به غذا ناخالص عادت کردیم حتی حس بویایی مون هم با غذا خالص همکاری نمیکنه

غذای من که فقط یک چهارمش خورده شد و با عذاب وجدان فراوان از رستوران زدیم بیرون تا بریم ائل گلی.بعد از طی کردن یک مسافت نسبتا طولانی بالاخره رسیدیم به ائل گلی.

از ماشین که پیاده شدیم کمی پیاده رفتیم تا برسیم به محوطه...اول چشمم خورد به یک استخر نسبتا بزرگ تا کمی جلوتر رفتیم یه ساختمان وسط استخر نمایان شد که با دیدنش انگار برق 220 ولت به من وصل کردن؛من اینجا نیومده بودم ولی اینجا رو دیده بودم و میدونستم کجاس فقط اسمش رو بهم نگفته بود...تمام مدتی که دورتا دور استخرش قدم میزدن و راجع به مسائل کاری حرف میزدن من از سرما به خودم میپیچیدم و به این فکر میکردم که میشه یکجا نیومده باشی ولی اندازه تمام مدتی که یک استخر بزرگ رو دور میزنی اون خاطرات رو مرور کنی و بهونه سکوتت بشه سرما.

یک دور کامل که استخر رو دور زدیم رفتیم یه جا چایی بخوریم و این بهترین اتفاق ممکن بود چون من تمام اعضا بدنم یخ زده بود و اینجوری میشد با بخار آب جوش حداقل یخ دست هام رو آب کنم.

ائل گلی گردی تموم شد و راهی هتل شدیم.مسیر برگشت به هتل رو مستقیم برنگشتیم به جاش یه دوری در شهر زدیم.با این دور زدن دیگه ایمان پیدا کردم که تبریز شهر بی نهایت تمیزیه.حتی از پایتخت هم تمیزتر.همه چی با یه نظم خاصی اونجا هست.اگر قرار باشه یک روز شهر دیگه ایی رو برای زندگی انتخاب کنم حتمن اون شهر تبریز خواهد بود.از کنار بیمارستان بین المللی تبریز که رد شدیم یکهو دلم خواست مریض بشم اصلا:|از بیرون که بسایر بزرگ و شیک بود؛قطعا  درونش هم خیلی بهتر از بیرون میشه.

تبلیغاتی که خیلی در سطح شهر جلب توجه میکرد فروش ماشین با پلاک ارس بود.بیخود نیس که میگم حاضرم تبریز زدگی کنم!تمیز که هست هیچ منطقه آزاد هم هست

مترو تبریز هم درحال ساخت بود ولی انگار قسمت اعظم مترو شون حالت منوریل یعنی مترو هوایی داره ولی چون دیدم بعضی ایستگاه هاش هم از زیر زمین سر درآورده فهمیدم گاهی هم مترو شون از روی زمین میره زیر زمین.

راستی brt هم داشتن...دقیقا مثل مال تهران 

نزدیک هتل مون یه ساختمان بود که دوستش توضیح داد اون موقع که دانشجو بوده اینجا همه میگفتن این ساختمون میخواد بریز و مشکل سازه داره؛حتی یه مدت کلش رو خالی کردن ولی نریخت الان هم بعد از گذشت حداق 10 سال داخل ساختمان پر از واحد های اداریه و درحال ادامه حیاط.

بعد از این گردش رسیدیم به هتل و من مجددا از خستگی درجا بیهوش شدم!من موندم این همه خستگی رو من چجوری میتونم داشته باشم درونِ خودم

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

نمایشگاه شون در یکی از دانشکده های دانشگاه تبریز برگزار میشد.فاصله بین هتل تا دانشگاه شدیدا کوتاه بود.بعد از اینکه وارد حیاط دانشگاه شدیم تازه فهمیدم دانشگاه بزرگ یعنی چی

از محوطه وارد دانشکده شدیم که فکر میکنم دانشکده برق بود.اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد کنار در هر کلاس به جای شماره اسم یک شهید بود و تا اونجایی که تونستم اطلاعات جمع کنم شهدای دانشگاه بودن در حمله ایی که به تبریز شده و دانشگاه هدف قرار گرفته و شهدای دانشگاه بودن.

ساعت های اولیه نمایشگاه غرفه شون خلوت بود؛من هم اون دورو بر برای خودم میچرخیدم و به کلاس فردام فکر میکردم که قراره غیبت کنم در همون حال یاد صحبت ها و تهدیداتش در مورد یاد نگرفتن درس و بدبخت شدن در صورت غیبت میفتادم؛تا اینکه یک لحظه از ذهنم گذشت کاش میشد به دلیل جمعیت کم کلاس که هفته پیش میگفتن احتمال لغو کلاس هست کلاس مون ااین هفته لغو بشه ولی برای هفته بعد به دلیل درخواست ما کلاس تشکیل بشه

تا ظهر زمان رو گذروندیم و هی غرفه شلوغ و خلوت شد در نهایت بالاخره حدود ساعت 1.30 بود که همکارش اصرار کرد ما دوتا بریم ناهار بخوریم من هم به شدت از این پیشنهاد استقبال کردم چون داشتم از گرسنگی می مُردم

راه افتادیم برای پیدا کردن سلف ولی صد حیف که برای یافتنش باید از بین سایر غرفه ها میگذشتیم:|هیچی دیگه یه غرفه نظرش رو جلب کرد و مجبور شدم یک ساعت روی پا وایستادم دیدم نه بابا این حرف ها تموم شدنی نیست؛اینطور هم که پیداس حالا حالاها صحبت ها تموم نمیشه قید ناهار رو زدم رفتم یه گگوشه رو صندلی نشستم؛دقایقی گذشت گوشیم زنگ خورد...یکی از بچه های کلاس بود که میخواس خبر بده کلاس به خاطر جمعیت کم لغو شده!عاق اینو که گفت هم خوشال شدم هم ناراحت؛خوشحالی به اینکه دیگه چهارشنبه لازم نیست نگران غیبت کلاسم باشم و ناراحتی برای اینکه اگر دیگه این ترم این کلاس تشکیل نشه بدبخت میشم چون سه واحد می مونه بغل دست پایان نامه و قوز بالا قوز:||||یعنی از آرزویی که چند ساعت قبل کرده بودم و درجا محقق شده بود عین چی پشیمون بودم

ساعت 2.30 بود اومد دنبالم تا بریم اینبار واقعا دنبال سلف بگردیم.رفتم و سلف رو پیدا کردیم!سلف نبود ها!برا خودش یه داشنگاه جدا بودیعنی سلف شون اندازه کل دانشکده قبلی ما بود!!!یعنی اینقدر خفنناهار که تموم شده بود اما چون شدیدا گرسنه بودیم از همونجا ساندویچ همبرگر گرفتیم نشستم خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم تا خستگی بد خوابیدن شب قبل در اتوبوس و بی خانه مانی مون در هتل در بره.

آهان راستی یه نکته مهم یادم رفت بگم!یکی از خلاقیت های خوبی که در قسمت راهرو های دانشگاه صورت گرفته بود این بود که دورتا دور سالن هاشون رو حالت میز درآورده بودن و یه صندلی هم به همون میزها متصل بود و با فاصله های معین از هم یه سری سه راهی برق گذاشته بودن که دانشجوها بتونن از میز و صندلیش برای درس خوندن و کار با لپ تاپ استفاده کنن که خیلی کاربردی و مفید بود.

بالاخره ساعت نمایشگاه تموم شد و راهی هتل شدیم؛اتاق 311 رو تحویل گرفتیم من هم به محض ورودمون به اتاق درجا از خستگی بی هوش شدم.

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از تاکسی رانی یه ماشین گرفتیم و حرکت کردیم به سمت "هتل بین المللی تبریز"

گفته بودم که میخواستم این سفر رو نَرم چون حتی وقتی فکرش هم میکردم با چندتا آدمی که حتی تا حالا ندیدمشون قراره همسفر بشم استرس وحشتناک بدی میگرفتم و هی نگران این بودم که اون ها چطورین و من چطوریم:|

سفرمون با همسفرهامون از همون ترمینال آرژانتین شروع شد ولی خوشبختانه سوار اتوبوس شدیم و جز سلام و یکم تعارف های معمول صحبت دیگه ایی نداشتم و همون سلام و احوال پرسی رو هم من بدبختی و کلی خجالت گفتم.ولی سختی سفر از همون روز سه شنبه (94/12/4) صبح که رسیدیم شروع شد!یعنی هی تعاملات رو در رو باید بیشتر میشد.

سوار تاکسی که شدیم از ترمینال تا محل اقامت مون مسافتی نه چندان طولانی و نه چندان کوتاه بود.اوایل مسر یه ساختمون رو دیدیم که وقتی چشمم بهش افتاد یاد این کارتون های دوره خودون افتادم که توی بعضی صحنه هاش چنین ساختمون هایی با چنین ساختی دیده میشد در اینجا دوستش که برای همون شهر هم بود گفت اینجا قدیم الایام کارخانه چرم سازی بوده حالا شده دانشگاه هنر که داخلش هم خیلی قشنگه؛اونوخت به محض اینکه وارد خیابونی شدیم که هتل مون اواسط اون خیابون بود اوایل اون تیکه برای من تداعی کننده تجریش بود؛میدونید کجاش رو میگم؟همونجایی که از میدون تجریش میخواره به خیابانی که میخوره به یه چهار راه و یه پل هوایی هم داره!دقیقاااا عین همون جا بود ولی به مراتب تمیز تر و شیک تر،تازه ما فکر کردیم اونجا شمال شهر تبریز به حساب میاد ولی گفتن نه اینجامرکز شهرِ تازه.

به هتل که رسیدیم اتاق خالی نداشت:|ما موندیم و ساک هامون و اتاقی که نداشتیم تا یکم استراحت کنیم برای دو سه ساعت بعدش.

وسایل رو سپردیم به انبار و رفتیم صبحانه خوردیم ولی همچنان اتاق خالی نشده بود.با وجود اینکه خسته بودیم و این بی نظمی در گرفتن اتاق پیش اومده بود ولی اینقدر برخورد پرسنل هتل خوب بود که حس خوبی به آدم دست میداد.

زمان کم بود و باید بعد از صبحانه زود میرفت برای آماده کردن غرفه نمایشگاه شون تا ما هم دیر تر بریم.هیچی دیگه من رو تنها گذاشت گفت با همکارم دیرتر بیام:|||هیچی دیگه همینجوری دوتایی نشستیم در لابی هتل تا اینکه یا اتاق خالی بشه یا ساعت 9 بشه و بریم نمایشگاه.خوشبختانه همکارش یه دختر خیلی مهربون و خوش برخورد بود و باعث شد یخم زود آب بشه و کمتر سکوت کنم و راحت تر باهاش هم صحبت بشم.

بالاخره ساعت 9.30 شد و اومدن دنبال مون که بریم نمایشگاه اتوماسیون برق.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با وجود اینکه استاد کلاس روز چهارشنبه کلی نصیحت کرد که به هیچ وجه غیبت نکنیدبعد هم چند نمونه درس عبرت برامون تعریف کرد در مورد اینکه فلان شخصیت سر کلاس من یک جلسه غیبت کرد دیگه درس و نفهمید؛ فلانی غیبت کرد یک جلسه بدبخت شد و...ولی من دلم رو زدم به دریا و گفتم بی خیال بذار برم سفر و یه شهر جدید رو ببینم

دوشنبه (94/12/3) ساعت 11 شب ترمینال آرژانتین رسیدیم و سوار اتوبوس شدیم و حدود ساعت 11.30 حرکت کردیم به سمت تبریز.

یکی از همراهان مون که اصالتا برای تبریز بود سفر رو با اتوبوس پیشنهاد داد چون شب راه میفته و صبح زود میرسه و هواپیماش هم هرچند زمان کمتری میگیره ولی تاخیرهاش بیشتر آدم رو خسته میکنه.

اتوبوس مون خیلی خوب و راحت بود ولی هرچقدر هم راحت باز برای خواب پدرم در اومد!اولش که تصمیم داشتم تا صبح نخوابم ولی چون تمام روز در تکاپو این طرف اون طرف بودم چشمام از خستگی داشت می مُرد.یکم خوابیدم حس کردم پام داره میسوزه وقتی بیدار شدم دیدم بدنه اتوبوس ازش حرارت بخاری میاد باز دلم خواست نخوابم ولی دیدم جاده هم اینقدر تاریکه چیزی پیدا نیست که بیرون رو ببینم سرم گرم باشه اتوبوس هم فقط نور قرمز تند روشنه و نمیشه کتاب خوند به همین خاطر باز تصمیم گرفتم بخوابم این بار پام رو جمع کردم روی صندلی ولی ببعد از یه خواب کوتاه پام خواب رفت و باز به شیوه پایِ آویزون خوابیدم.

دیگه پام با شرایط کنار اومد و اینبار نوبت سر و گردنم شد:|هی کج و راست کردم این سر رو ولی نتیجه نداد؛بعد از اینکه جوون دادم ولی درست و حسابی خوابم نبُرد با حسرت به تمام کسانی که توی اتوبوس روی همون صندلی هایِ مثل من عمیقا خوابیده بودن و خُرُ پُف شون هم هوا بود نگاه کردم.

با همه مشکلات در خوابیدن 6.30 صبح رسیدیم به تبریز و از اتوبوس که پیاده شدیم کلی راننده تاکسی دورمون رو گرفتن با زبونی که حتی یک کلمه ش هم نمی فهمیدیم یه چیزی میگفتن که احتمالا اون لغات و کلمات مضمونش میشد ماشین میخواید؟کجا میرید؟

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

درسته که با تمام سوت و کوریِ بلاگفا بعد از ترکیدنش همچنان وفادار موندیم و می نویسیم ولی در کنارش اینستا هم هستم:)

unique.1370@

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از وقتی از مشهد اومدیم تمامِ روزهای بعدش رو در شکل هایِ مختلف یه دردی داشتم.از تب خال شروع شد تا کشیدن دندون عقل و کلی درد و وَرم صورت ....اصن یک هفته تمام پدرم در اومد:|

.

.

.

من هروقت موبایلم رو عوض کنم یا یه وسیله جدید بخرم روزهای اول سراغش نمیرم؛یعنی نمیتونم کوچکترین ارتباطی باهاش برقرار کنم.دوستام هم همیشه بهم میگن خیلی سخت ارتباط برقرار میکنی درصورتی که این دقیقا برخلاف تصور خودم بود که خیلی خوب و راحت با بقیه صمیمی میشم.

چند روز پیش زنگ زد گفت من یه ماموریت کاری دارم تبریز؛میای باهم بریم؟من هم از خدا خواسته در مقابل سفر به یه شهر جدید دست و پام شُل شد و سریع قبول کردم ولی از موقعی که گفت دوتا از همکارام هم هستن روزی هزار دفعه تصمیم میگیرم نَرَم چون حتی تصور سفر رفتن با غریبه ها برام سخته اون هم کسانی که اصلا نمیشناسم شون و ندیدم شون:|||

اونوخت در کنار همه این تصمیم به نرفتن ها تصوراتم رو درمورد سفر میریختم و فکر میکردم چجوری چهارشنبه نرم داشگاه و استاد سخت گیرم مون رو بپیچون ولی وقتی استاد گفت برای چهارشنبه هفته بعد کلاسش تشکیل نمیشه من فهمیدم که یک خوش شانس بالقوه م!

همینجوری در دلم خوشحال بودم از بابت اینکه سفرمون از دوشنبه شب شروع میشه و نهایتا پنجشنبه صبح زود هم تهرانیم؛منم پنجشنبه به کلاسم میرسم...پنجشنبه هفته قبل که اولین جلسه کلاسمون که تشکیل شد بعد از اینکه استاد در مورد سختی های درس و تاکید بر عدم غیبت صحبت کرد طی یک تصمیم ناگهانی ساعت و روز کلاس رو عوض کرد و موکول کرد به چهارشنبه ها صبح یعنی دقیقا وقتی که قراره سفر باشم؛در اونجا بود که من فهمیدم یک بدشانس بالفعلم:||||

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۱۲/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |