ولیعصر داشتیم دور میزدیم و کافی شاپ رفتیم در نهایت اومدیم بریم خونه ما!

رفتیم مترو ولیعصر و سوار مترو خط قائم شدیم خط جدید رو برای خودمون افتتاح کنیم.بعد از کلی معطلی مترو رسید و خیلی خوشحال رفتیم داخل واگن به این امید که نوبیناد پیاده بشیم و خیلی راحت از اونجا با یه تاکسی برسیم خونه!

به ایستگاه بهشتی که رسیدیم گفتن مسافرین محترم پیاده بشید که آخرین ایستگاهه!ما هم رفتیم پایین؛یه آقایی گفت دیگه قطار نمیره سمت قائم چون ساعت از هشت گذشته

همونجا رفتیم خط عوض کردیم؛خط تجریش رو سوار شدیم و مصلی پیاده شدیم.ایستگاه مصلی رو ترک کردیم و اومدیم سوار بی آر تی شدیم.علم و صنعت از بی آر تی پیاده شدیم.دید دارم میرم طرف مترو گفت مگه نرسیدیم؟گفتم نه بابا بیا حالا حالا ها موندهدوباره سوار مترو شدیم.آخر خط پیاده شدیم اومدیم بیرون تاکسی سوار شدیم نزدیک های آپارتمان مون پیاده شدیم.گفت آخیش بالاخره رسیدیم.گفتم نه عااااامو  هنوز چار طبقه باید بیای بالادرحالی که داشت به زور از پله میومد بالا برای قوت قلب گفتم یادته روز عقد تویِ همین راه پله عموم بهت گفت آخه مگه آدم میره زن از طبقه چهارم بگیره؟گوش ندادی


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برا بابام اینستا ساختم چند نفر براش request فرستادن؛بابام داشت میپرسید اینا چیه؟گفتم هیچی ولشون کن این علامت ضربدر رو بزن دیگه نمیان!

بابام ضربدر رو زده میگه یه وقت ناراحت نشن!!!!

من:

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ساعت ش رو بردم دادم باتری انداختن وقتی به دستم رسید یکی دو روز روی کتابام وسط پذیرایی بود.اونوخت یادم افتاد همیشه تاکید داره این ساعتم خیلی ظریف و حساسه در مقابل ضربه و باید خیلی مواظبش بود؛منم به خودم گفتم امانت دار خوبی باشم و ساعتش رو ببرم بذارم یه جای امن در اتاقم.همینجوری ساعت به دست رفتم سمت کشو میزم که یهو ساعت از دستم پرت شد خورد به لبه تخت بعد هم شوت شد سمت میز و خورد به تیزی کشو و در نهایت فرود اومد روی زمین.

امانت خود را به دست من بسپارید

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

درحالی که همه داشتن عکس های شب یلداشون رو که میزهای چیده شده از میوه و آجیل و...بود که خیلی تمیز و مرتب کنارهم چیده بودن میذاشتن دوستم گفت بچه ها اینا خونه شماهاس؟آخه خونه ما یعنی وسط حال پهن شدیم جلوی تلوزیون همه چی رو با مشما و اینا آوردیم خیلی هم خوش میگذره.خواستم عکسشو بذارم مامانم نمیذاره

یعنی عاااااااشق شدت تنبلی شون شدم که حتی همه چی رو از مشما منتقل نکردن به بشقاب برای خوردن

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |