|
|
|
|
بابام که کربلا بود هربار بهش زنگ میزدم و صدای حرف زدن دوساش میومد میگفتم وایی چقدر دوسات حرف میزنن!بابام میگفت چیکار به صدای اونا داری؟به صدای من توجه کن روز آخر که رسید تهران زنگ زدم ببینم کجاس دیدم صدای دوساش میاد که دارن بهم شماره میدن!!!میگم 20 روز تنگِ دل هم بودید تازه الان موقع خدافظی یاد شماره گرفتن افتادن؟بابام میگه من نمیفهمم زنگ میزنی داری به حرفای من گوش میدی یا حرفای دوسام.گفتم گوش نمیدم؛صداشون میاد من میشنوم . . . دوتایی رفته بودیم بیرون سر راه رفتیم یه گوشه ایی نشستیم...میز کناری مون یه عالم دختر و پسر نشسته بودن.وسط حرفامون نمیدونم چی گفت منم گفتم بابا اینا که دانشجو هستن!!!میگه از کجا میدونی؟گفتم خب مگه نشنیدی؟دارن درباره نمره حرف میزنن!!!!گفت به حرفاشون گوش میدی؟گفتم نه عامو شنیدم اومدیم بیرون و باز یکم گذشت نمیدونم چی چی شد گفتم واااای ای خانومه به شوهرش اینو گفت!همینجوری با تعجب نگام کرد با سرعت زیاد کنار پیاده رو راه میرفت و ماسک رو تا زیرچشمش بالا کشیده بود؛گوشی در دستهاش کنار گوشش بود؛گریه میکرد و خطاب به کسی که پشت خط بود بود میگفت از صبح بهم یه زنگ هم نزدی...بعد هم قطع کرد و با صدای بلند زااار زد...
جمعه بود؛دلش تنگ بود؛زنگ نزدن رو کرد بهانه برای گریه کردن... جمعه (94/9/6) برنامه مون رو ریختیم برای پارک قیطریه.ساعت دوزاده ظهر راه افتادیم بریم سمت پارک. اونوخت اون دفعه که از سمت تجریش تا پارک وی پیاده میرفتیم سر راه نظرم به اون سمت خیابون به یه جایی که طبقه دومش سرتاسر شیشه بود سقفش هم یک عالمه هود داشت جلب شد(که ای کاش جلب نمیشد حالا این دفعه از اول که راه افتادیم بریم قیطریه هی گفت بریم اون رستورانِ؟منم قاطعانه میگفتم نه. اول خیابون پاسدارن رو از بالا به پایین پیاده رفتیم و مغازه هاش رو نگاه کردیم و حرف زدیم و نقد کردیم بعد هم از اونجا ماشین گرفتیم برای پارک. بالاخره رسیدیم به پارک رو دور زدیم ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت پاییز و زمستون هیچ پارکی نرم چون من آدمِ پاییز نیستم.دیدن برگ های زرد و درخت های لخت و بی روح هیچ حسی به جز دل گرفتگی بهم نمیده.فقط یک دور زدیم و اومدیم سمت خروجی ایی که اون آقایِ شلوار لی پوش لبو و باقالی میفروخت ازش باقالی خریدیم. آقای باقالی فروش برامون یه ملاقه ریخت و دستش رو با شلوارش خشک کرد.روش نمک پاشید و باز دستش رو با شلوارش پاک کرد؛گل پر پاشید باز دستش رو با شلوارش پاک کرد در نهایت سرکه ریخت و با دستش رو مالید به شلوار و حال من رو بهم زد از پارک خارج شدیم و اومدیم ماشین گرفتیم سمت تجریش:||||||یعنی خدا بیامرزه اونی که تجریش رو اختراع کرد تا ما هرجا میریم آخرش به تجریش ختم بشه:||| خلاصه از تجریش من رو به زور برد رستوران اجاق باشی.یه رستورانی که وسط هر میزش یه قسمت گود با خاکستر بود!یه نفر اومد رای توضیح غذاشون و گفت دوتا مِنو بیشتر نداریم یه ویژه یه معمولی...با کلی خواهش و التماس راضیش کردم یه غذا بیشتر نگیره.سفارش مون رو دادیم بعد یه نفر دیگه اومد ذغال آتیش شده ریخت وسط و میله آهنی رو گذاشت روش!یه بشقاب پُر از انواع گوشت های نپخته هم دادن که خودمون بپزیم و بخوریم.در آخر هم که فاکتور پرداخت رو دادن دیدم که 75 تومن همون یه غذا شد:||| بالاخره از رستورانی که صورتت از گرما ذغال وسط میز میسوخت و بقیه اعضا بدنت از سرما بی حس میشد اومدیم بیرون و برگشتیم خونه.
برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر پنجشنبه (94/9/5) از فلکه دوم صادقیه تا تهران ویلا پیاده رفتیم!وقتی هم خسته شدیم اولین اتوبوسی که جلو پامون دیدیم ترمز زد مسافر سوار کنه پریدیم بالا و تازه بعد از سوار شدن فهمیدیم میره ولیعصر
ایستگاه ولیعصر پیاده شدیم و از میدون تا چهار راه رو پیاده رفتیم بعد هم مترو و خونه... اصلا ما دوتا آدم های پیاده رفتنیم...هر فرصتی هست استفاده میکنیم برای پیاده باهم بودن... برچسبها: خاطرات؛تجربیات یک سفر گاهی تعجب میکنم چرا من میام هرکار بکنم مامانم رو به خودم امیدوار کنم بدتر گند میزنم:| یه بار مامانم نبود تصمیم گرفتم لباس ها رو بشورم وقتی اومد ببینه خوشال بشه ولی متاسفانه لباس شویی سوخت و یه خرج بزرگ موند رو دست بابام:|||چن روز پیش هم خواسم پن کیک درست کنم مامانم اومد بخوره از دست پختم ذوق کنه ولی چون فرق آرد برنج و ذرت رو نمیدونستم اشتباهی با آرد برنج درست کردم مامانم خورد حالش بهم خورد خودم که اصلا نخوردم امروز هم کلش رو ریختیم دور از بس بد بود:|موقع ریختنشون هم داخل سطل آشغال مامانم خواهش و التماس کرد که وقتی نیستش من کاری نکنم. از هنر نمایی همین لحظه م هم بگم که اومدم اون ادویه سالاد اولویه ایی که خریدیم تست کنم ببینم چه مزه ایی یهو کجش کردم بریزم روی دستم همه ش برگشت ریخت روی زمین:| از چهارشنبه بابام راهی کربلا شده و من که عادات دارم هر روز غروب منتظر باشم تا بابام برسه خودم بدو بدو برم براش در رو باز کنم بغض میکنم؛مدام اشک هامو با پشت آستینم پاک میکنم چون دلم برا بابام تنگ شده؛حتی دلم برای صدای سرفه هاش هم تنگ شده!و تازه فهمیدم هیچ کس هم نمیتونه جاش رو پر کنه...
|
|