با دیدنم زد زیر گریه.شروع کرد از اول همه خاطراتش را تعریف کرد.

"توی دانشگاه که بودیم سه هفته غذا نخورد که پول غذاش رو جمع کنه برای من هدیه بخره.یکبار هم رفت تا تهران و یک ساعت بعد برگشت که کادویی که برام خریده بود بهم بده.موقع سربازیش به فرمانده شون گفته بود پدربزرگم توی بیمارستان داره میمیره برم بهش سربزنم ولی دروغ گفته بود که بیاد منو ببینه.پول های سربازی شو جمع کرد برام سکه خرید.و هزاران خاطره دیگر..."

اشک هاش سرازیر شد و گفت بعد از شش سال و این همه خاطره یکهو موبایلش رو خاموش کرد و بهم ایمیل زد که دیگه نمیتونیم ادامه بدیم.حتی حاضر نشد زنگ بزنه بهم.حتی نذاشت برای آخرین بار صداشو بشنوم.حتی...حتی...حتی...!

با تک تک خاطراتی که تعریف کرد پا به پای حرف هاش اشک ریختم و چقدرررررررر خوب معنی اون حتی های آخر رو حس کردم.چقدر دلم گرفت برای شب های سختی که از این بعد باید بگذرانی و با بالشتی خیسِ اشک شب ها نفهمی بعد از چقدر گریه خوابت میبره.چقدر با شنیدن هرآهنگی بغض کنی چقدر هرجا قدم بگذاری هجوم کلی خاطر رو حس کنی.

دلم میخواست لحظه ی آخر که برای خداحافظی با بغض بغلت کردم بگم مردها همه شبیه هم هستند.یکدفعه میایند و یکدفعه تر میروند.یکدفعه موبایل خاموش میکنند و با کلی خاطره ول ت میکنن انتظار دارند همه چیز را مثل خودشان یکدفعه فراموش کنی.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

ارزش وصل ندارد مَگَر آزرده هـــــــــــجر

 مانده آسوده بِخُسبد چو به منزل برسَد

 

در ساعتی از ساعت و بهترینِ اوقات بالاخره برای هم شدیم.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

شاید باورتون نشه ولی همیشه عاااشق این دختر پسرایی بودم و هستم که وقتی باهم میرن بیرون یه غذا میگیرن دوتایی باهم میخورناینجوری هم غذا اضافه نمی مونه و اسراف نمیشه هم به جیب پسرِ بیچاره هزینه زیاد تحمیل نمیشه:آیکون هوا داری پسران:دی

اونوخت چون من کلا کم خوراکم همیشه یکی از فانتزی هام این بوده که درآینده که همسری در کار باشه یا اونقدر کم اِشتها باشه که وقتی بیرون میریم یه غذا بگیریم باهم بخوریم سیر بشیم یا اینکه اوقدر پر اِشتها باشه که یه غذا کفاف ش رو نده اون ادامه غذا من رو هم که همواره سه چهارمش می مونه بخوره که باز نمونه اسراف بشه

ولی هیچ وقت همسری با اشتها در حد یه پرس غذا کامل در فانتزی هام نبود که به فضل الهی همین مدلش در قسمت ماست

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

از پله های مترو که اومدم پایین دیدم قطار تا نصف ش تویِ تونل رفته بقیه ش روی سکو مونده!چند نفر هم نزدیک یکی از درها جمع شدن هی میگن آقا در رو باز کن یه پا هم از زانو به پایین میون زمین و هوا لای در مترو مونده!!!حالا قضیه چی بود؟!موقعی ایی که قطار روی سکو بوده یه آقایی داشته بدو بدو میرفته توی واگن اونوخت دیدید که وقتی آدم میدوه یه پاش روی زمینِ یه پاش رویِ هوا!!!بعد اینم لحظه دویدنش وقتی یکی از پاهاش روی هوا بوده در بسته میشه و پای اینم بین در می مونه قطارهم تا راه میوفته ولی مردم هی داد میزنن نگه دار !قطارهم تا نگه میداره میاد دنده عقب بگیره که در رو مجدد باز کنه برق قطار قطع میشه نمیاد عقب.خلاصه وقتی خوب پای آقاهه لایِ در لِه شد برق قطار وصل شد و اومد عقب و در باز شد پاش آزاد شد.

خودمونیم اونی که پاش بین در موند چقدر بدشانس بود

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اون موقع ها که میرفتم آمووووزش ببینم برای رانندگی چون مربی مرد بود مامانم رو با خودم میبردم.اونوخت قبل از رفتن مـــــــــــدام بابام تاکیــــــــــــــــد میکرد درست رانندگی کن؛مامانت توی اون ماشین پشت سرت نشسته اگر بد بِرونی یه وقت یه اتفاقی بیفته من نمیتونم براتون یه مامان دیگه تهیه کنم ها!

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

امروز اولین آهنگی که روزهای اولی که به تو فکر میکردم گوش میدادم پیدا کردم.

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر