مانند گِرد بادی...پُر از شِن و خاک

و من آخرین برگ از یک درخت خُشکیده

به سویم آمدی و چنان مرا در هم پیچیدی که فُرصَتِ دَست و پا زَدن را نیز از مَن گرفتی

به خود میگویم: این گِرد باد مثل نَسیمی خُنَک بَر تَنهاییِ عَمیقم چه خوش نشسته

وَ تو :

همان گِرد بادی...پُر از شِن و خاک

 

تو یه عشقی که بُریدی منو از دِلبَستِگی هام...

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

زمان:وقتی داریم اسم فامیل بازی میکنیم و نوبت من میشه که یه حرف رو بگم...از "گ"...پس از گذشت دقایقی stop

اسم:گیلاس

فامیل:گیلاس زاده(بقیه:ای توو روحت که موقع فامیل انتخاب کردن یه ذره به عواقبش فکر نمیکنی)

غذا:گیلاس پلو

میوه:گیلاس

اشیا:گیلاس الکی

شهر:گیلاس شهر

کشور:یادم نیس

قشنگ معلوم بود خیلی واس این بازی از فکرم مایه گذاشتم

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

کلاه قرمزی:آقای مرجی پسر خاله میگه هر وقت چیزی رو میخوای باید به فرشته ها بگی و ازشون بخوای

.

.

.

کلاه قرمزی رفت روی کوه که آرزوهاشو به فرشته ها بگه و ازشون بخواد که یهو زیر پاش خالی شدو افتاد پایین


از دیالوگ های فیلم سینمایی کلاه قرمزی و بچه ننه

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

رفته بودیم خونه مادر بزرگم یه روز ظهر بود همه خواب بودن یعنی 8 نفر تو یه خونه به اون بزرگی فقط یکی شون که من بودم بیدارم بودم...یهو نیت کردم خیلی بیخودو بی جهت برم دستشویی.این خونه مادر بزرگم جنوبیه و دستشویی ش هم تو حیاط در دورترین و گوشه ترین نقطه حیاط قرار داره درش هم آلمینیومیه:دی.خلاصه رفتم تو حیاط و  در ورودی به حیاط رو سفت و محکم بستم و با دلی سرشار از امید رفتم دستشویی درو بستم(دید که این در آلمینیومی ها چه جوری بسته میشه و دو طرفش دستگیره داره)حالا نگو این دره خرابه دستگیره ش از تو که میبندی گاهی وقتا از بیرون هم میاد روی در بسته میشه!موقع خروج دیدم در بسته شده از پشتمن گیر افتاده بودمهفت نفر هم خواب بودن در حیاط هم بسته بود یعنی هوار هم میکشیدم کسی صدام رو نمیشنیدهرچند که من خانوم ترو مظلوم تر از این حرفام که بخوام هوار بکشمو این گونه بود که من پشت در دستشویی گیر کردمخلاصه به یه مصیبتی نجات پیدا کردم ولی دیگه نمیگم چطوری نجات پیدا کردم حوصله تعریف کردنشو ندارم

بعد از نجات یافتنم اومدم این اتفاق رو طوری برا همه تعریف کردم که بخندن اونم نه در حد یه خنده ملیح و آدم وار در حد نعره زدن بودبیشتر از همه پسرخاله م بهم خندید گفت چه خوب میشد اگه میومدم فیلم میگرفتم از گیر کردنت اون توو بعد یهو در دستشویی باز میشد تو ازش میومدی بیرون در آخر این فیلم رو بلوتوث جهانی میکردمبه یه ساعت نرسید از گفتن این حرفش رفت دستشویی همین اتفاق براش افتاد و گیر کرد مثل من اون تووخودم رفتم نجاتش دادم...واین گونه بود که پسرخاله م پشتت درِ دستشویی گیر کرد

بعد چون خونه مادر بزرگم جنوبیه این در خونه ش که هست یه راهرو بزرگ جلوش داره بعد به در ورودی هال و پذیرایی میرسی.بابام رفت بیرون گوشی ش رو جا گذاشت...داداشمو پسر خاله کوچیکم هم رفتتن بیرون.منو مامانمو و خاله مو پسرخاله م بودیم.یهو پسرخاله بزرگم شروع کرد به بستن همه چی در ورودی پذیرایی رو بست بعد رفت در همون اتاقی رو که یه پنجره رو به کوچه داره بست.دیگه منم کلی سرو صدا کردم خونه رو گذاشته بودم روی سرم!خاله م هم قبلش از راه رسیده بود من آخرین نفری بودم که در رو باز کردم و گوشی آیفون ش رو گذاشتم گذاشتم و بد گذاشتمش طوری که زنگ نمیخورد...پس از ساعاتی اومدم تو خونه قدم بزنم دیدم یه صدایی میادو یکی داره در میزنه یهو دیدم بابامهکلی وقت بود هرچی زنگ میزد آیفون به خاطر دسته گل من زنگ نمیخورد هرچی هم در رو میزد چون پسرخاله م در ورودی پذیرایی رو بسته بود صدا به گوش ما نمیرسیدچند بارم زده بود به پنجره که چون در اون اتاقی که پنجره داشت بسته بود صداش به گوش ما نمیرسیدو موبایلش رو هم که جا گذاشته بود نمیتونست زنگ بزنهاین گونه بود که بابام پشت در خونه گیر کرد

نتیجه گیری نهایی:واین گونه بود که این چند روز ما؛ هی پشت درهای خونه مادر بزرگم گیر میکردیم

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۱/۰۶/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر