زمستانه عزیز توو یه پست وبلاگش نوشته بود یه خاطره از زمستان تعریف کنیم.منم نشستم مخ م رو تکوندم تا بالاخره یه خاطره یادم اومد.

یه شب سرد زمستونی بود.نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم.خونه تاریک بود.وارد پذیرایی شدم.رفتم پشت پنجره دیدم داره برف میاد.هوا هم سرد بود.دست مو گذاشتم به شوفاژ دیدم گرمه یهو یاد روستاهای دور افتاده افتادم که الان اونجا 100برابر سرده.پیش وجدان خودم گفتم گه به اونا گاز نرسه چیکار کنیم؟با سرعت مافوق نور 3تا شوفاژ پذیرایی و اتاق خودمو بستم.درجه پکیج رو هم تا نزدیکای صفر کاهش دادم.خودم هم لباس گرم پوشیدمو یه پتو هم به پتوم اضافه کردمو خوابیدم.ساعتی گذشت یهو دیدم داره یه صداهایی از پذیرایی میاد.پریدم بیرون دیدم مامانو بابا در حالای که قندیل بستن و دادشم در حالی از سرما خشک شده وسط پذیرایی وایستادن و میخوان علت سرما رو ریشه یابی کنن.منم با یه لبخند که دل سنگم کباب میکردگفتم چیزی نشده من شوفاژ ها رو بستم که به آدم هایی که توو روستا ها گاز ندارن گاز برسه.یعنی اون لحظه مامانو بابا و داداشم دخترشون رو از دست رفته حساب کردن

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر