گذر از رنج ها رو می بینید؟!به نظرم خیلی فیلم جذابیه.حداقل برای من که خیلی در مورد نظام ارباب رعیتی ایران مطالعه داشتم فیلم جالب میاد و مدام با این فیلم اطلاعاتم دوره میشه و خوبی ها و بدی های این نظام رو دوره میکنم.ولی "دنیا" بدجوری ذهن رو نست به خودش درگیر میکنه.دخترِ کُلفَتی که با پشتکار زیاد داره باسواد میشه و عاشق.درکنارش هم بازی خوبِ بازیگراش و جو ساده روستایی با طبیعت زیبای شمال همراه شده  ساعت ده شب خود به خود دستم میره سمت کنترل که شبکه یک رو انتخاب کنم تا این فیلم رو ببینم.

فقط نمیدونم عشق به "معلم مدرسه" باعث شد "دنیا" بره دنبال با سواد شدن یا باسواد شدن عاملی شد تا "دنیا" عاشق "معلم مدرسه" بشه.

 اون قسمتی که فهمید آقای معلم برای چند روز رفته شهر و خود دنیا رفت توی کلاس تا درسش رو تنهایی تمرین کنه و بعد از نوشتن "شانه" گچ رو رها کرد و سرش رو چسبوند به تخته و زد زیر گریه یکی از دردناک ترین صحنه های عشقی فیلم بود.

 


برچسب‌ها: فیلم و سینما
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/11/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داشتم پست جدید جوگیریات رو میخوندم که چشمم خورد به این جمله

"داستان مال چهار سال پیش است . همان روزهای محشر سال 89؛همان روزهایی که بلاگستان محله برو و بیا بود؛شبیه  محله های قدیمی؛سیاه و سفید؛محشر؛بی تکرار ..."

این جمله من رو یاد روزهای اولی انداخت که پام به دنیای وبلاگ باز شده بود و فقط خواننده بودم و حتی نمیتوستم یک اسم ثابت برای خودم انتخاب کنم تا با اون اسم کامنت بذارم از وبلاگ نویسیم هم خبری نبود.ولی جو بلاگستان رو دوست داشتم.آدم هایی بودند که از خیلی اتفاق های زندگی شون می نوشتند.تحت هرشرایطی هم مینوشتند حتی اگر وقت نداشتند.انگار یک جور تعهد نانوشته داشتند بین خودشان برای حتما و تحت هرشرایطی نوشتن.این جو شیرین تاهمین سال های 91-92 هم بود.ولی یکدفعه یکی یکی شروع کردند رفتن و نَنوشتن آن هم یهویی و بی خداحافظی.دیگه نه جایی از خودشون کامنتی ثبت کردند نه پستی نوشتند.طوری که قسمت bookmark گوشیم پر شده از آدرس هایی که مدتهاست هروقت بهشان سرکشی کردم باهمون پست و عکس کامنت هایی که چندین ماه پیش هم دیدم مواجه شدم.(پست خیلی خیلی مرتبط)

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/11/08 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

رفتم دکتر میگه مشکوکی به فلان بیماری اگر این علائم تا فردا ظاهر شد برات گواهی مینویسم نباید تا یک هفته مدرسه بری!!!

من

مدرسه

دانشگاه

لیسانس

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/11/06 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بالاخره بر خرس قطبی ایی که درونم رخنه کرده بود و غلبه کردم و یک سری اقداماتی در جهت تحرک و اینا زدم و از روی تختم به سمت جامعه و تحول خودم حرکت کردم

اولین کاری که در این راستا کردم این بود که کتاب بینوایان رو که مهرماه خریده بودم از کتابخونه م درآوردم و تا امروز 100 صفحه ای شو خوندم .و در حرکت دوم کتاب 504 م که از آبان پارسال گوشه کتابخونه م خاک میخورد درآوردم که یه یادآوریش کنم خدایی نکرده

و عجیب ترین اقدام هم این بود که رفتم کلاس بدنسازی ثبت نام کردم.هرچند که از فردا کلاسش شروع میشه ولی وقتی از پای گیشه ثبت نام اومدم کنار فکر میکردم هیکل م شده شبیه این مردایی که بدنشون شصت  هزار تیکه س

دوساعتی هم درهوای برفی توی خیابون و درحال یخ زدن پیاده روی کردم که حس کنم بالاخره از روی تختم به سمت جامعه حرکت کردم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/11/05 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

فوتبال با همه ایرادها و برد و باخت هاش یک بخش هیجان انگیز داره اونم اینکه موقع پخش یک بازی ملی توی خیابان باشی و هیجان و دست و جیغ و عصبانیت مردمی که جلوی مغازه های تلوزیون دار جمع شدند موقع گل زدن و گل خوردن ببینی...عاااالیِ؛عااااااالی.

امروزهم حال و هوای پاساژها و مغازه های تجریش دقیقاا همینطوری بود که تعریف کردم مخصوصا در اون مغازه آش فروشی که همه با یک قاشق در دست که بین کاسه های آش یا حلیم و دهان ها گیر کرده بود نیم خیز سرمیز منتظر گل زدن بودند.البته بعد از دیدن این صحنه های هیجان انگیز بالارفتن از سربالایی ها و راه های باریک دربند و خوردن ناهاری دلچسب در یک هوای فوق العاده سرد درحالی که خودمون هم سرمای خفنی خورده بودیم و تاثیر سرما برای ما چندبرابر بود لذت روز جمعه را چند برابر کرد...مخصوصا با لمس گرمایِ دستان تــو

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/11/03 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آدم هرچی بیکارتر؛تنبل تر.یعنی دو روزه که سرم خلوت شده  چهارچنگولی چسبیدم به خونه طوری که حاضر نیستم تا دم درخونه هم برم انگار که خونه مون قراره از دستم فرار کنه. از روی تختم تکون نمیخورم.فقط میخوابم دوباره بلند میشم بعد حس میکنم کم خوابیدم هنوز باز میخوابممثلا لباس هام که شسته شده مونده گوشه اتاق و داره انتظار میکشه برم اتوشون کنم و من چند ساعت یه بار بهشون نگاه میکنم و میگم باید اتوشون کنم.یا بالشتم رو گذاشتم جلوی کمد دیواری و میگم باید بذارمش توی کمد تا کثیف نشده.ولی این جمله ها در حد تکرار دیالوگ هستن و اصلا به مرحله عمل نمیرسن.

حالا من موندم عایا من همون آدمیم که همین هفته پیش از بس درس و کار داشت که جمعه تا دوشنبه سرجمع پنج ساعت خوابیده بود؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/11/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با دیدنم زد زیر گریه.شروع کرد از اول همه خاطراتش را تعریف کرد.

"توی دانشگاه که بودیم سه هفته غذا نخورد که پول غذاش رو جمع کنه برای من هدیه بخره.یکبار هم رفت تا تهران و یک ساعت بعد برگشت که کادویی که برام خریده بود بهم بده.موقع سربازیش به فرمانده شون گفته بود پدربزرگم توی بیمارستان داره میمیره برم بهش سربزنم ولی دروغ گفته بود که بیاد منو ببینه.پول های سربازی شو جمع کرد برام سکه خرید.و هزاران خاطره دیگر..."

اشک هاش سرازیر شد و گفت بعد از شش سال و این همه خاطره یکهو موبایلش رو خاموش کرد و بهم ایمیل زد که دیگه نمیتونیم ادامه بدیم.حتی حاضر نشد زنگ بزنه بهم.حتی نذاشت برای آخرین بار صداشو بشنوم.حتی...حتی...حتی...!

با تک تک خاطراتی که تعریف کرد پا به پای حرف هاش اشک ریختم و چقدرررررررر خوب معنی اون حتی های آخر رو حس کردم.چقدر دلم گرفت برای شب های سختی که از این بعد باید بگذرانی و با بالشتی خیسِ اشک شب ها نفهمی بعد از چقدر گریه خوابت میبره.چقدر با شنیدن هرآهنگی بغض کنی چقدر هرجا قدم بگذاری هجوم کلی خاطر رو حس کنی.

دلم میخواست لحظه ی آخر که برای خداحافظی با بغض بغلت کردم بگم مردها همه شبیه هم هستند.یکدفعه میایند و یکدفعه تر میروند.یکدفعه موبایل خاموش میکنند و با کلی خاطره ول ت میکنن انتظار دارند همه چیز را مثل خودشان یکدفعه فراموش کنی.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/10/29 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از چهارشنبه تا همین دیروز موبایلم هزاران فرسخ از خودم دورتر بود.مثلا من شرق بودم موبایلم غرب!یعنی لحظه ایی که به دست رسید طوری نگاش میکردم انگار به عزیزی گم کرده نگاه میکنم.هرچند جز چن تا پیام تبلیغاتی هیچ زنگ و sms دیگه ایی نیافتم بین ش

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/10/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ارزش وصل ندارد مَگَر آزرده هـــــــــــجر

مانده آسوده بِخُسبد چو به منزل برسَد

 

در ساعتی از ساعت و بهترینِ اوقات بالاخره برای هم شدیم.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/10/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |