غیر قابل باورِ مردی رو که همین چند روز پیش توی سالن عروسی دیدی که با عصا رو به روت ایستاده و بهت گفته به من باید دوتا شیرینی بدی چون دو جانبه فامیلیم امروز رفته باشی تا به دست خاک بسپریش و صدای ضجه های دخترش رو بشنوی که به شوهرش التماس کنه تو رو خدا روی بابام خاک نریز و شروع کنه به تعریف از باباش که همیشه میگفت جلو دخترخاله یتیم ت به من نگو بابا بگو حاج احمد تا دلش نشکنه!از ته دل ناله کرد و گفت حالا بیا ببین خودم یتیم شدم...

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۶/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بالاخره دختر عموم هم راهی خونه بخت شد و موقعی که رفت خونه باباش برای خداحافظی من پشت در روی پله ها نشستم و به همه گفتم گرمِ همینجا میشینم ولی واقعیت اینه که طاقت هرچی رو پیدا کنم طاقت این خدافظی دختر از پدر رو توی این شب ندارم مخصوصا اگر کار به گریه بکشه!

اون ها خداحافظی میکردن و دست میزدن و کِل میکشیدن من هم روی پله ها دستم رو زده بودم زیر چونه بغض کرده بودم...

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۶/۰۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دبیرستان یه اکیپ سه نفره بودیم که اون دوتا با دوتا پسرهایی ازدواج کردن که باهم چندسال دوست بودن.شهریور پارسال عروسی یکی شون بود که بعد از دوسال عقد عروسی گرفتن امشب هم عروسی اونی بود که بعد از چهارسال عقد موفق شدن عروسی بگیرن.

به محض ورود به سالن داماد وقتی نشست روی صندلی زیر پوستی قر میداد وقتی هم که دعوتش کردن به وسط مجلس هم زمان آهنگ های پخش شده رو تکرار میکرد و بی وقفه میرقصید

برای برگشت با دوستم و شوهرش راه افتادیم دنبال عروس.بدون اغراق باید بگم تا حالا اینقدر به من خوش نگذشته بود در دنبال کردن عروس.

از رانندگی وحشتناک ماشین ها که بگذریم به تلاش ماشینی که ما بودیم برای گرفتن گل عروس میرسیم که میخواستن برسوننش به دست من بلکه فرجی بشه و تا سال بعد این موقع ما هم عروسی کرده باشیم

عروس که تا کمر از ماشین بیرون بود داماد هم از هر فرصتی برای پایین پریدن از ماشین و رقصیدن استفاده میکرد

اواسط راه من و دوستم از ماشین پیاده شدیم که گل رو تحویل عروس بدیم که به ما گفتن بیاید توی ماشین اینگونه بود که بر ای اولین بار سوار ماشین عروس شدیم به عنوان بار اضافه

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۶/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

عروسی امشب که رفتیم و من اصلا نمیدونستم عروسی کی هست و ما فامیل داماد هستیم یا عروس؛فقط هم کلی زن رو میدیدم که دارن میرقصن و صدای باند ای که اینقدر بالا بود که در جواب دهن هایی که رو به ما تکون میخورد من هم نمیشنیدم چی میگن فقط میگفتم مرسی؛جایزه سرخوش ترین مهمان تعلق میگیره به اون خانم مُسِنی که اون گوشه تنها میرقصید دوربین سلفی ش هم روشن کرده بود با یه دست از خودش فیلم میگرفت با یه دست هم حرکات موزون انجام میداد

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۶/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

عشق رو امشب توی همون آبمیوه فروشی وقتی دیدم که من نیِ رو توی لیوان آب سیب کم کم میچرخوندم و با اون قاشق کوچیک کنار ویتامینه ت روی میز به بستنی هاش ناخونک میزدم در همین هین از خاطرات سفر کربلا میگفتیم که تو گفتی من زیر گنبد امام حسین روز آخر دعا کردم که تو رو به من بده و من از شدت خوشحالی ذوق کنم و دستم رو مثل بچه ها بگیرم جلوی دهنم؛چشمام برق بزنه و بگم راااااست میگی؟تو هم بگی آره عزیزم

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۳۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اونوخت دختر عموم زنگ زد گفت برای پنجشنبه بیاید خونه مون برای چیدن جهازش من و دخترخاله م هم که پااااایه برای کمک بدون تعارف قبول کردیم.

حوالی ظهر به محض رسیدن به خونه ش شروع کردیم به زیرو و رو کردن و بررسی وسایلی که خریده بود بعد هم دستی بردیم به چیدمان کشو هاش اونم چه چیدنی!من که تا میدیدم وسایلش بیشتر از ظرفیت کشوهاش هستن ولش میکردم اون وسط:)))))

یه کم که از چیدمان حرفه ایی مون گذشت دیدیم عمه م به صورت حرفه ایی داره میچینه با دخترخاله م توی خونه راه میرفتیم و هی خااطره تعریف میکردیم میخندیدم!واقعا هرکس خواست جهاز بچینه ما رو ببره با خودش خیلی زود کارش تموم میشه

بعد از کلی خنده عمه م گفت بشینید پاپیون درست کنید و این کار دشوارتون به من سپرد!اولیش رو که درست کردم گفتم چن تا دیگه میخواید؟گفتن چهار پنج تا!وقتی هم که بیست تا پاپیون ساختم باز گفتم چند لازمه؟باز گفتم چار پنج تامن همه که سنگ تموم گذاشتم هرچی بیشتر میساختن کیفیت و حجم شون افتضاح تر میشد

در کل نتیجه حاصل از این جهز چینون این بود که من و دخترخاله م هرجا باهم باشیم تنها فایده ایی که داریم خندیدنه

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۲۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

این چند روز هر بار که سراغ فیس بوک رفتم پست هایی دیدم که همه حرف شون این بوده که فیس بوک خلوت شده و مثل سابق نیست انگار همه رفتن سراغ شبکه های مجازی دیگه مثل اینستا که دسترسیش راحت تره.

حال و هوا و پست های این چند روز فیس بوک من رو یاد اون اوایل میندازه که بلاگستان شروع کرده بود به خلوت و خلوت تر شدن...بچه ها هی رفتن و رفتن؛ننوشتن و ننوشتن...دلیلش هم این بود که خیلی ها رفته بودن سراغ فیس بوک یا یه تغییری مثل سرکار رفتن یا ازدواج و...باعث شده بود دیگه نباشن؛دیگه ننویسن یا کلا وبلاگ شون رو  با همه خاطراتش حذف کنن...به همین راحتی.

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آخـــــــــــــیشیعنی از وقتی بلاگفا درست شده مدام درحال کپی پست های 93 بودم که نَپَره بعد از اون هم نوشتن پست های تاریخ گذشته!حالا ازین به بعد میتونم اتفاقات رو به روز بنویسیم.

نمیدونم بیشتر به خاطراتم متعهد بودم یا به وبلاگم که باعث شد پست ها رو برگردونم بعد از اون هم اتفاقات برجسته این دوماه رو تا جایی که یادم بود ثبت کنم طوری که همه ی ماه ها توی آرشیوم باشه.

تقریبا یک سال پیش همین موقع ها بود که رفتم سراغ آرشیو وبلاگم و خیلی از پست هام که یادآور روزهای بدم بود پاک کردم هرچند که بعدش خیلی پشیمون شدم اما با خرابی بلاگفا همه برگشت درست مثل روز اول که نوشتم شون.همین برگشت پست ها باعث شد این چند شب برم سراغ گذشته و بخونم شون و تازه میفهمم چقدررر اون مدت سخت گذشت...

هرچند که آمار وبگذر نشون میده که اینجا خواننده هاش به روزی ده تا رسیده و دیگه از اون آمار بازدید صدتا دویست تایی خبری نیست ولی لذت ثبت خاطراتم رو نمیتونم از دست بدم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پنجشنبه (9/5/22) حرکت کردیم سمت تنگه واشی...از جاده فیروزکوه رفتیم.همون میدونی که اول شهر فیروزکوه هستتش دور زدیم سمت مسیر برگشت به تهران یکم پایین تر از میدون یه خروجی داشت سمت تنگه واشی با یه جاده بارک و پیچ پیچی.

به روستا که رسیدیم بعد از طی کردن یه مسافت کوتاه باید میرفتیم توی آب.طی همین مسیر کوتاه که پیاده میرفتیم از پارکینگ تا قسمت آب خیزش کلی دمپایی فروش بود که همه ازین دمپایی پلاستیکی ها میفروختن عجب کاسبی ایی هم میکردن چون توی آب از هر ده نفر نه نفر ازون دمپایی ها پاشون بود

نوک انگشت پام که خورد توی آب تازه فهمیدم پا توی چه فاجعه ایی گذاشتم!سررررررررد بودها سررررررردبدترش هم این بود که یه قدم برمیداشتی پات تا مچ توی آب بود قدم بعدی یک دفعه تا کمر میرفتی توی آب

این اسب دار ها توی آب میرفتن میگفتن دربست!!!اول مسیر قیمت پونزده میدادن ولی وسط راه که میدیدن ملت دارن میمیرن از سرما توی آب و مدام عمق افزایش پیدا میکنه؛پستی بلندی هم زیاد شده قیمت رو برده بودن روی بیست تومن.

یه پسره اون وسط گفت چرا این اسبا اینقدر بوی ت*ریاک میدن؟گفتم خب ملومه واسه اینکه بتونن توی آین آب سرد هی ببرن و بیارنشون باید یه چیزی بِدَن بزنن

تنگه اول همون جا که یه سری سنگ تراشی داره و همهههه دارن اونجا عکس میندازن دستمو گرفته بودم به دیوار داشتم میرفتم به اسبی هم از طرف مقابل میومد همینطوری سمتم منم با جیغ گفتم عاقا اسب ت رو ببر کنار اسب محترم هم سُم ش رو آورد سمت من یه تکون داد منم چنان جیغغغغی کشیدم

تنگه اول رو که رد کردیم رسیدیم به یه دشت وسیع که یه رودی از وسطش رد میشد این رود هم از تنگه بالا میومد و میریخت به همون تنگه ای که ما ازش رد شدیم.

دشت ما بین دوتا تنگه با اینکه آب فراون داشت از چند تا سرچشمه هم آب به اون رود ها می پیوست ولی درخت خیییلییی کم داشت.

آب به اون سردی بود ولی فاصله مابین دوتا تنگه که باید از دشت رد میشدیم آفتاب داشت میسوزوندمون 

قبل از ورود به تنگه بعدی یه مغازه ایی بود بزرگ نوشته بود آش دوغ!اصن مگه میشه توی اون وضع این نوشته رو ببینی و هوس نکنی؟هیچی دیگه دوتا کاسه آش دوغ هم زدیم و در حالی که از ترشی دوغش ضعف کردیم راه افتادیم تا خودمون رو برسونیم به آبشار

یعنی هرچی به آبشاتر نزدیک تر بشید مسیر صعب العبور تر میشهاینقدر هم لامصب این آب سردِ که هرچند ساعت هم توش بایستی پا عادت نمیکنه به دماش!

به آبشار که رسیدیم فقط تنها چیزی که گفتن این بود با این همه مصیبت اومدیم حالا چجوری برگردیییم؟

توی راه برگشت یه اسب با سرعت اومد طرف اون دختری که جلو تر از من توی آب میرفت اونم جیغ زد با صدای جیغ اون یه پسره برگشت ببینه چی شده از اون طرف پرتاب شد توی آب

تازه بماند که توی اون تنگه ها چقدر ملت جیغ و داد میکشیدن واقعا جای تعجب داشت

چندتا نکته که حتما باید برای رفتن به اونجا رعایت کرد میگم که اگر گذرتون اون طرفا افتاد به دردتون بخوره.

1.همون اول مسیر از دمپایی فروش های اونجا ازین دمپایی پلاستیکی ها بخرید که مخصوص آب نوردیه بعدا هم اگر شمال رفتید میتونید توی دریا استفاده کنید.کفش هاتون رو بذارید توی ماشین یا وسیله نقلیه ایی که باهاش اومدید چون این دمپایی ها برای کل مسیر جواب میده.

2.هیچ چیز اضافه ایی با خودتون نبرید حتی موبایل چون تقریبا از لحظه ایی که وارد اون روستا میشید آنتن صفر هستش؛جز نگرانی در مورد خیس شدن موبایل هیچ کاردبردی نمی تونه براتون داشته باشه فقط یه دوربین با بندش همراه داشته باشید از گردن تون آویزون کنید.

3.احیانا اگررر وسیله لازم بودید بریزید توی کوله پشتی.اگر چیزی دست تون باشه تعادل تون توی آب بهم میخوره حرکت سخت میشه.

4.خوراکی هم براتون بار اضافه میشه!فقط با خودتون پول ببرید اونجا ازین کافه ها و آش فروشی و غذا هستش اون منطقه هم اینقدر سرده که همین تابستون بیشترین مسافر رو داره فروشنده هاش میتونن توی همین یک فصل خوب کاسبی کنن واسه همین همونجا خوراکی بخرید تا از سنگینی وسیله ها موقع حرکت توی آب بهتون فشار نیاد هم فروشنده های اونجا یه کاسبی ایی کرده باشن.البته بودن کسانی که با خودشون سبد آورده بودن با بساط جوجه ولی خودشون میگفتن اینقدر خسته شدن که حال جوجه پختن ندارن دیگه.

5.ترجیحا بچه دنبال خودتون نبرید.در اون صورت یا باید روی کول تون بکشیدش یا پول اسب بدید برای حمل و نقلش.تمام مسیر هم استرس افتادنش توی آب رو باید داشته باشید.

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برج میلاد همایش استان کرمان رو برگزار میکرد.صنعت برق ازش دعوت کردن بیاد نمایشگاه شون و اینگونه بالاخره توفیق اجباری شد برج میلادی که هی رفتنش به تعویق میفتاد بریم

جمعه (94/5/16) غروب رفتیم سمت برج. اول بخش نمایشگاهی استان کرمان رو گشتیم و بخش جلسه کاریش هم انجام شد دیگه شروع کردیم به گشت زدن.قسمت رستوران هاش که رفتیم اینقدرررر شلوغ بود که حتی صندلی هاش جای نشستن نداشت.واقعا برام غیر قابل باور بود که رستوران هایی که قیمت همه شون نسبتا بالا هست این همه مشتری داشته باشه!نکته جالبش هم این بود هرقدر طبقات رو میومدی پایین تر رستوران ها قیمتش میومد پایین تر ولی هرچی میرفتی بالاتر نسبت به افزایش قیمت افزایش کیفیتی نبود طوری که وقتی میرفتیم جلو پیشخوان برای سفارش غذا از بس بوی بد غذا میومد دستش رو میکشیدم میگفتم بریم من سیر شدم

فروشگاه هاش رو هم که میرفتیم قیمت هاش رو میشنیدیم شاخ از سرم میزد بیرون!اونجا تعزیرات نداره عایا؟

یک قسمتی هم عشایر چادر زده بودن توی چادر هاشون هم میشد نشست و چای ذغالی خورد.

یه سری نمایشگاه برای خرید محصولات استان کرمان توی محوطه گذاشته بودن اونوخت کرمانی های عزیز زحمت کشیده بودن هزینه حمل اجناس شون رو روی جنس ها کشیده بودن میفروختن!مثلا یه شیشه عرقیات نیم لیتری رو با دوبرابر قیمت میفروختن

ساعت 12.30 عزم خروج از برج کردیم تازه اونجا بود فهمیدم که چه جمعیتی اونجاستمشتری های تاکسی که یه صف طویل داشتن ماشین هم نبود.اتوبوس ها هم قطار شده بودن ماشین ها هم که همینجوری پشت هم عجله داشتن برن.

یه دربست گرفتیم بریم راننده ش کارمند یکی از رستوران های همونجا بود.میگفت حقوقش 700 تومنِ و من تا انتهایِ راه فکر میکردم چجوری میشه با ماهی 700 تومن زندگی رو توی این شهر گذروند؟سرِ درد و دلش که باز شد شروع کرد به تعریف از زندگیش که در کنار کار آشپزخونه با ماشین دوستش مسافر هم میبره.چند سال پیش از شهرستان اومده بود تهران زندگی کنه زن ش هم رفته بود سرِ کار ولی هرقدر کار کرده بود به همون نسبت تغییر کرده بود.اونقدر تغییر کرده بود که از شوهرش طلاق گرفت و با یکی از برادران افغانی ازدواج کرده بود رفته بود آلمان؛حالا هم این مرد مونده بود و یه بچه بدون مادر و زنی که طلاق گرفته و رفته؛دوسال از زندگیش گذشته و دوتا بچه از شوهر جدیدش داره...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۱۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پنجشنبه (94/5/15) رفتیم بازار گردی.واقعا من در عجبممم که چطور پنجشنبه ها اینقدررررررر بازار شلوغه.انگار کلِ تهران میان بازار خرید

کنار یه آبمیوه فروشی شلوغ بودیم خانومِ به فروشنده گفت آب طالبی من رو بدید پولش رو گذاشتم اینجا برداشتید.فروشنده گفت نههه من برنداشتم پولی اینجا نبود.خانومی شروع کرد به بقیه مشتری ها گفت شما ها که دیدید من پول گذاشتم اینجا اون هام اظهار کردن که چیزی ندیدن خانوم هم بیخیال شد و رفت فقط به فروشنده گفت اگر من گذاشتم و تو برداشتی حرومِ فروشنده هم گفت باشِ حروم باشه.حالا برام یه سوالی پیش اومده اونم اینکه حالا مثلا فروشنده اگر یک درصد احتمال میداد مشتری داره راست میگه و خودش حواسش نبودِ توی اون شلوغ پلوغی پول رو برداشته با این همه مشتری یه لیوان آبمیوه هم میداد دست خانومِ چی ازش کم میشد؟حداقل اینجوری مدیون نبود.

بعد از یه گشت توی بازار رفتیم فلافل بخوریمتا حالا فلافل کوچه مروی "فلافل مروی" رو خوردید؟با اون ترشی های خوشمزه و تندی که میذاره لای ساندویچشبالایِ سر در مغازه ش هم نوشته اولین فلافلیِ تهران.

قبلا هم تویِ اولین پیراشکی فروشی تهران "پیراشکی خسروی توی خیابون جمهوری " پیراشکی سبزیجات خوردیم اینقدرررررررر خوشمزه بود.

فلافل خورون که تموم شد پیاده رفتیم تا پارک شهر.نزدیک دریاچه ش که رسیدیم دهنم از تعجب باز مونده بود!این دریاچه که بهش نمیشد حوضچه هم گفت همونی بود که چند سال پیش دخترهای دانش آموز توش غرق شدن با قایق در حالی که اینقدرررر وسعتش کم بود که حتی قایق نمیتونه توش دور بگیره چه برسه غرق بشن

عاشق پارک شهر شدم...خییییلییی قشنگ و بزرگ بود.ولی شدت رطوبتش اینقدر زیاد بود فکر میکردم بازم رفتیم شمال

تمام پارک رو دور زدیم و از تمام شیرهای آبش آبِ داغ خوردیم تا رضایت دادم برگردیم خونه


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

*بازارچه نمک آبرود یه عکاسی داشت به اسم "طهران قدیم" منم رفتم اونجا با لباس سنتی عکس بندازم از همون عکسایی که چند سال پیش ماسوله هم انداختم...بعد از انتخاب لباس بنفش با اون دامن چین دار بلند قسمت دکورش نشستم اول با سه تار چندتا عکس انداختم؛چندتایی هم با "دف".وسط همین عکس انداختن ها عمه م به آقای عکاس گفت بذارید شالش رو درست کنم اینجوری صورتشو لاغر نشون میده.عکاس وسط عکس به عمه گفت خواهرشی؟گفتش نه عمه ش هستم وقتی توی جواب این رو شنید گفت عـــــمه؟!O-o  هرررررر! عـــــمه؟!O-o هرررررر! منم اون وسط از این واکنش مسخره خنده م گرفته بود

*من هربار برای سفر باید یه چیزی یا یادم بره بردارم یا کلا از سر بی تجربگی یه چیزی برنداشته باشم.این بار هم نوبت دمپایی بود که یادم بره بردارم.تا میدیدم یکی دمپایی شو یه جا پارک کرده بدو بدو میرفتم میپوشیدم از بس بدم میاد جاهایی که قبل ما هزار نفر رفتن بدونِ دمپایی را برم

*وقتی تو یه سفر دوتا بچه همراه ت باشن کلا سرگرمی!مخصوصا وقتی حسابی هم به هم حسودی میکنن.

روز اول که از راه رسیدیم این دوتا بچه یکسره توی اتاقی بودن که من و بابام خوابیده بودیم اصلا هم پیش مامانو باباهاشون نمیرفتن که از خواب بیدارشون کنن تا اینکه من خوابم به نقطه اوج رسید دختر عمه م اومد بالای سرم بیدارم کرد گفت میتونم برم پیش مامانم؟گفتم بچه جون مگه من تا حالا جلوتو گرفته بودم نمیذاشتم بری پیشش که اومدی من رو از خواب بیدار کردی کسب تکلیف کنی

با این دوتا بچه واقعا مصیبتی داشتیم!این آب میریخت روی زمین اونم میریخت.این چایی میریخت اونم میریخت.این نوشابه میخواست اونم میخواست.دختر عموم که گریه میکرد دختر عمه م بهش میگفت اینقدر بدم میاد وقتی گریه میکنییه روز هم دختر عموم زد همه بشقاب ها رو از روی اُپن ریخت زمین دختر عمه م با اون فسقل قدش میگه این بهاره م که همه ش خراب کاری میکنه

روز آخر که از دریا برمیگشتیم به دختر عمه گفتیم با دریا خدافظی کن بگو سال دیگه میایم؛شروع کرد بای بای کردن با دریا و گفت خدافظ دریا سال دیگه فردا میایم

واقعا راست میگن هرجا بچه باشه شیطون نیس.ما اینقدر با اینا سرگرم بودیم و میخندیدیم که به هیچ کاری نمیرسیدیم.

*نزدیک های برگشت مون چند نفر زنگ زدن به عمه م برامون چن کیلو سیر بیار چن کیلو فلفل بیار و...عمه م میگفت برم فلفل تند بخرم بخورن بسوزن دفعه دیگه اینقدر زیاد زیاد سفارش ندن

*شنبه صبح (94/5/10) موقع صبحونه خوردن توی راه برگشت بعد از یه تونل وایستادیم که عین بید از سرما میلرزیدیم و چایی میخوردیم و میخندیدیم.هر ماشینی هم که از تونل میومد بیررون بوق بوق ماشین عروس میکرد.عموم میگفت آدم هی منتظر ماشین عروس بیاد بیرون با این صدا ها ولی خبری نیست.بابام گفت این صدا ها خوووبه که بیشتر وقتا توی تونل ها جیغ میکشن.با این حرف بابام یاد یه خاطره از اولین سفر شمال مون افتادم و تعریف کردم.بار اول که رفتیم شمال از جاده هراز رفتیم اونم با اتوبوس به هر تونلی هم که میرسیدیم از تاریکی سو استفاده میکردیم.من و دختر خاله م با داداشم و پسرخاله م که صندلی پشتی ما نشسته بودن شروع میکردیم هم دیگه رو قلقلک دادن

پایان...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برای چهارشنبه(94/5/7) برنامه ریزی کردیم بریم جنگل دو هزار یا سه هزار. بعد از طی کردن مسافت نسبت طولانی از نمک آبرود افتادیم توی مسیر جنگل دوهزار.مسیر ماشین خورش بی نظیر بود.اینقدر درخت های سر به فلک کشیده بوده که آسمون پیدا نبود.همینطور دوهزار رو رو رفتیم بالا چون فکر میکردیم هرچی بریم بالاتر به سه هزار میرسیم ولی وقتی به قله رسیدیم دیدیم داره تبدیل میشه به کویر!اینجا بود که فهمیدیم مسیر دوهزار از سه هزار همون  اول جاده از هم جدا میشه

عموم گفته بود دوهزار چون حوضچه پرورش ماهی داره میرن همونجا ماهی تازه میخورن ولی سه هزار جوجه میخورن!ماهم با خودمون جوجه برده بودیم وقتی وسط دوهزار اتراق کردیم بابام به عموم میگفت اینجا گفتی ماهی میخورن حالا ما میخوایم جوجه بخوریم نیان دستگیرمون کنن

بعد از صرف ناهار با عمه و پسرعمه و شوهر عمه م رفتیم در دل جنگلش.اونجا جز سر سبزی محض هیچی نبود.اینقدر قشنگ بود که زبان از توصیفش قاصره که با رودخونه ایی که آب خنکی از وسطش میگذشت زیباییش صدچندان شد.

با توجه به شیب دار بودن جنگلش با هزار مصیبت خودمون رو به یه درخت رسوندیم برای عکس انداختن موقع پایین اومدن شوهر عمه م دست عمه م رو گرفته بود منم دست عمه م رو و همینطور پایین میومدیم که یهو من پام سُر خورد برخورد کردم به پایِ عمه م عمه م هم پرتاب شد روی من از اون طرف هم پسر عمه م که اومده بود زرنگی کنه از جایی با شیب کمتر بره قِل خورد رفت پایین

در نهایت نزدیک های غروب بود که برگشتیم سمت ویلا با یه تجربه خوب از یه جنگل فوق العاده زیبا...

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یکشنبه (94/5/4) که عموم زنگ زد گفت برای سه شنبه(94/5/6) نمک آبرود برامون جا گرفته دیگه حس میکردم حالم از هرچی شمالِ داره بهم میخوره

سه شنبه صبح زود با عمه و عموم راه افتادیم سمت نمک آبرود. از جاده دوست داشتنیِ پُر پیچ و خم و پر از شیبِ شمشک دیزین گذشتیم بعد هم به چالوس پیوستیم.ولی خلوتیی جاده عالییی بود.هیچ کس جز سه تا ماشین هایِ ما توی جاده نبود.

 به یه نکته جالبی در خودم پی بردم اونم اینکه جاده های شمال رو موقع رفت بیشتر دوس دارم چون یهو یه تونل رو رد میکنی انگار از یه دنیا وارد دنیا دیگه شدی!از کوه های خشک و برهوتی که قبل از تونل دیدی وقتی از تونل میگذری با کوههایی که از دامنه تا قله شون سرتاسر سبزِ مواجه میشی.ولی برای برگشت برعکسِ ...از سرسبزی به برهوت میرسی و این خیلی ضدِ حالِ برای من

امسال هم رفتیم همون ویلایِ پارسال که رفته بودیم فقط به جای طبقه اول رفتیم طبقه دوم.با این تفاوت که پارسال حدود بیست نفر بودیم ولی امسال ده نفر.سفر خلوت دردسرش کمتره ولی سفر شلوغ خوش گذشتنش برای من بیشترِ.

تقسیم وظایف مون عالی بود.من و عمه م و مامانم و زن عموم و دختر عموم خیلی هماهنگ باهم کار میکردیم.یکی سالاد درست میکرد یکی غذا؛یکی ظرف میشست واسه همین خیلی فشار به یه نفر نمیومد.بعضی وعده ها هم غذا پختن بین مون میچرخید.من هم براشون یک وعده ماکارانی پختم 

به یک نتیجه ایی رسیدم اونم اینکه من خیلی زرنگ تشریف دارم!از اون طرف تا می بینم میخواد بره ماموریت فوری میگم منم میاااااااااام از این طرف هم به محض اینکه ماانم اینا عزم سفر میکنن من به دنبالشون راه میفتم

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۱۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعد از سیلی که در تعطیلات عید فطر اومد دو روز بعدش یعنی سه شنبه(94/4/30) راهی ساری شدیم.طبق تجربیاتی که از سفر قبل کسب کردم همراه خودم ملافه برای روی بالشت و تخت برداشتم چون دفعه قبل اینقدر بدم میومد روی تخت اونجا بخوابم که آخر مجبور شدم روسری و مانتو اضافه ایی که برده بودم بندازم روی تخت.وسایل خوراکی هم برای مسیر بیشتر برداشتم مثلا آب طالبی و آب جوش برای چایی به همراه خرما و بیسکویت و اینا!اصلا دیگه مهارت پیدا کردم توی سفر

یه چیزی که فهمیدم خیلی در سفر لازمه ناخن گیر هستش چون توی همه سفرها یکی از ناخن هام میشکنه و روسری هامو نخ کش میکنه:|

این بار بازهم با خطی های تهران شمال رفتیم که هرچقدر از بد بودنش بگم کم گفتم!دیگه وسط راه حس میکردم دل و روده م داره میاد تویی حلقم از بس کمک فنر هاش تعطیل بودیه نکته جالبی که در طول سفرهای اخیر بود این بود که تمام ماشین هایی که سوار میشدیم با شرط زدن کولر سوار مون میکردن اونوخت یه ذره که از حرکت میگذشت یا دینام شون خراب میشد یا گاز کولرشون تموم میشد خلاصه یه شرایطی پیش میومد که کولر رو قطع کنن و آخرش هم کرایه ماشین کولر دار میگرفتن.به خاطر سیل دو روز گذشته همچنان تمام جاده ها به جز هراز بسته بود؛مسیر شمال به تهران هم خیلی شلوغ بود چون بعد از تعطیلات جاده بسته شده بود و نتونسته بودن برگردن.

به محض رسیدن به ساری از هم جدا شدیم و من رو راهی هتل کرد؛خودش هم رفت دنبال جلسه و کار.تقریبا تا ساعت دوازده شب تنها بودم باز دوباره از شیش صبح هم تنها شدم و توی هتل برا خودم هی استراحت میکردم

با توجه به تجربه ایی که در سفر قبل کسب کردم هیچ گونه طلایی از خودم آویزون نکردم که اونجوری دچار استرس و هول کردن ناگهانی به خاطر گم کردنش بشم

به خاطر تنهایی اینقدر حوصله م سر رفت که چهارشنبه اصرار داشتم به برگشت و تنهایی برگشتم تهران.وقتی دنبال کسی که داره سفر کاری میره راه میفتم میرم چندتا عیب داره!اولیش اینه که اینقدر کارهاش غیر قابل پیش بینیه که ملوم نیس من چقدر باید تنها باشم یا اصلا دقیقا باید کی برگردیم.دومین عیبش هم اینه که خیلی کم میبینمش.سومی ش هم اینه که کسی که خودش کلی کیف ابزار و لپ تاپ و کلی خت و پرت دیگه داره نمی تونه ساک وسایل رو حمل کنه منم مجبورررم خودم ساک خودم رو بکِشمولی از محاسنش  اینه که شهرهای جدیدی رو دوتایی باهم میبینیم

دریا فاصله ش تا مرکز شهر ساری خیلی دور بود چون اصلا از هیچ کودوم از پنجره های هتل قابل رویت نبود.وقتی هم از راننده آژانس پرسیدم اینجا دریا هم داره با خنده گفت از کجا اومدی؟میخواسم بگم از پشت کوه نیومدم ولی ساری نیومدم از هر طرف هم که رفتی دریایی ندیدیم

این سفر از سفر قبلی بهتر بود چون ماه رمضون نبود و بدون عذاب وجدان میشد شیشه آب خنک رو دست گرفت قورت قورت تویِ اون گرما و رطوبت آب خورد.


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۵/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

لذت بخش ترین قسمت زندگی اونجاهاییِ که قهر میکنم اونم وسط خیابون!اونوخت مجبوره به دنبال واکنش هایِ غیر قابل پیش بینی م واکنش نشون بده...مثل وقتی که نزدیک پله برقیِ پل عابر پیاده بودم و بدو بدو ازپله ها بالا رفتم و مجبور شد دنبالم بیاد که من رو در خلاف جهت حرکت پله برقی بیاره پایین.یا چهار راه سپه رو بدونِ توجه به قرمز بودن چراغ عابرو ماشین هایی که دارن میان دنبالم بدوِ که من من رو از خرِ شیطون بیاره پایین که برگردم

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۴/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

چهارشنبه (94/4/10)راهی ساری شدیم.با تاکسی خطی های تهران شمال از جاده فیروز کوه رفتیم اولین بار بود که از این جاده میرفتم شمال ولی واقعا اصلا مسیر هیجان انگیزی نبود!مثلا مثل  شمشک دیزین شیب های وحشتناک نداشت یا مثل چالوس دره های عمیق و کوها های بلند.فقط قسمت خوب این جاده پُل وِرِسکِ که اونم من ندیدیم تازه فهمیدم بدترین حالت مسافرت رفتن مسافرت رفتن توی ماه رمضون !یه لیوان آب هم که بخوای بخوری عذاب وجدان داری:|

در مسیر از فیروزکوه بعد هم زیرآب و شیرگاه و قائم شهر گذشتیم تا به ساری رسیدیم.وقتی به شیرگاه رسیدیم من به اون خانوم شمالی که کنار دستم نشسته بود گفتم وای انجا علی آباد و شیرگاه نقی ایناس؟راننده گفت نه بابا علی آب اصلا ربطی به شیرگاه نداره کلا یه شهر دیگه و یه جا دیگه س !ولی اون جاده زیرآب به بعد بی نهایت قشنگ و سر سبز بود و نسبت به جاده های دیگه کمتر توی این مسیر تونل بود.

به ساری که رسیدیم بعد از حضور در یک جلسه کاری رفتیم بابل!حالا فکر کن یه نفر بعد از بیش از پونزده سال دانشگاه ش رو ببینه.اصن اینقدر با ذوق توی حیاطی که یه ذره هم تغییر نکرده بود قدم میذاشت و از خاطراتش میگفت آدم به وجد میومد!تازه نگهبان دم در هنوز میشناختش و تا دیدش سال ورودیش رو دقیق گفت

بعد از تجدید دیدار با دانشگاه و دوست قدیمیش رفتیم سمت بابلسر.تقریبا همه جا بسته بودن و جایی برای ناهار خوردن پیدا نکردیم تا به راهنمایی راننده تاکسی رفتیم رستوران میزبان.یه رستوران بزرگ و فوق العاده با کیفیت.از شدت گرما و رطوبت گفتیم اول بریم کافی شاپ یه چیز خنک بخوریم.چون منو ش کامل نبود سفارش آب طالبی و آب هندونه دادیم.با خوشحالی از اینکه هیچ کس جز ما توی کافی شاپ نیس آب طالبی رو خوردیم ولی موقع حساب کردن تازه فهمیدیم چرا هیچ کس اونجا نمیاد!!!آب طالبی رو بیست هزار تومن حساب کرده بود و آب هندونه رو ده هزار تومن تازه مالیات بر ارزش افزوده رو هم جدا گونه حساب کرد

درحالی که داشت دود از سرم بلند میشد بابت پولی که بابت یه لیوان آب طالبی که هزار تومن هم خرج برنداشته بود دادیم به سمت رستورانش رفتیم.قیمت غذاهاش که فوق العاده مناسب کیفیت هم محشر!نصف هزینه کافی شاپ خرج کردیم بهترین غذا رو هم خوردیم.

از اونجا آزانس گرفتیم رفتیم سمت ویلایی که برامون رزرو کرده بودن .موقع پیاده شدن از آزانس شماره راننده رو گرفتیم که اگر شب خواستیم بریم بیرون بگیم بیاد دنبال مون.بعد از اینکه توی ویلا مستقر شدیم و وسایل رو جا به جا کردیم روی تخت دراز کشیدم دستم رو آوردم بالا دیدم دستبندم نیست !یعنی چنان از جا پریدم که نیمفهمیدم دارم چیکار میکنم.تمام وسایل و هرجا که راه رفته بودم مسیر پیاده شدن از آژانس تا ویلا رو گشتم ولی نبود که نبود.شماره اون راننده تاکسی ایی رو که باهاش از بابل اومدیم بابلسر گرفتیم و پرسیدیم ببینیم توی ماشینش هست؟گفت که نیس.زنگ زدیم به اون آژانسی که از رستوران باهاش اومدیم ویلا!!!!ووایییی وقتی  ماشینش رو گَشت و گفت دستبندم افتاده توی ماشینش انگار بال درآوردم.وقتی دستبندم رو برام آورد گفت بعد از شما مسافر هم سوار کردم ولی دست نزدن به دست بندتون.

حالا این که یه دستبند بود بیچاره اون هایی که مثلا یه ساک طلا و یا پول های میلیاردی گم میکنن بنده خدا ها چه حالی دارن.

هرچی تویِ اون سوییت دنبال نشونه ایی از قبله گشتیم پیدا نکردیم رفتیم از نگهبان دم در پرسیدیم گفت نمیدونم دستشویی هر طرف هست خلاف جهتش بخونید دیگه

بعد از اینکه خیال مون بابت دستبند راحت شد یه خواب طولانی کردیم و ساعت دوازده شب رفتیم لب دریا که دقیقا رو به روی ویلا بود.تا سه نصف شب لب دریا نشستیم ؛ حرف زدیم ؛ عکس انداختیم به قل*یون کشیدن دخترو پسرهایی که اونجا بودن نگاه کردیم.باز دوباره به ویلا برگشتیم و خوابیدم تا یازده صبح!تازه اون موقع هم به زور بیدارم کرد از خواب

وسایل رو جمع کردیم و آماده برگشت شدیم برای وداع با دریا هم رفتیم یک سری عکس انداختیم.از بابلسر دوباره رفتیم بابل به دنبال یه صاحب خونه قدیمی که هرچی بیشتر دنبال خونه ش گشت بیشتر گم ش کرد.درنهایت از یه گوشت فروشی درحال سوال کردن اسم کوچه بودیم که طرف رو شناخت و گفت از اینجا رفتن.

از بابل راهی تهران شدیم از جاده هراز برگشتیم و توی راه هم اکبر جوجه خوردیم چقدر هم چسبید !تا رسیدیم رفتیم افطاری خونه مادربزرگم.خیلی هم روزه بودیم


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۴/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

تولد امسالم درحالی گذشت که من توی خونه نشسته بودم و منتظر کسی بودم که تویِ پست برق بود هزارتا عامل دست به دست هم داده بودن که نتونم اون روز کنارش باشم...

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۴/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

برای اولین افطار ماه رمضون ما خانوادگی دست و پامون رو گم کردیم

من رو جو گرفت و میخواستم حلوا درست کنم ولی اینقدر محو تماشای ماه عسل شدم که از آردی که نیم ساعت روی گاز هَم میزدمش غافل شدم و آرد مثل موهای سَرَم یهو سیاه شد:|منم مجبور شدم مجدد با آرد جدید حلوا درست کنم که این دفعه موقعه هَم زدن چنان محکم اینکارو کردم که همه گازو زندگی با آرد یکی شد ولی در نهایت حلوا درست شد

نزدیکای اذان داداشم اومد دستش رو با حوله کنار ظرفشویی خشک کنه که حوله از دستش رها شد و افتاد توی کاسه برنجی که در حال خیس خوردن بود

بعد از افطار هم که بابام اومد توی لیوان خاک شیرش یخ بریزه یهو یخ با حجم زیاد از یخ ریز یخچال اومد بیرون و همه یخچال و فرش پر از دونه های خاک شیر شد

دیگه مامانم با دیدن صحنه اخر از بابام دلش میخواست همه مون رو بزنه از بس در عرض یک ساعت اون همه گند زده بودیم

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۳/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دانشگاه جدید ضرب العجل تعیین کرد برای اوردن مدرک نهایی کارشناسیم منم مجبوووووور شدم چند روز مونده به ماه رمضون برم دانشگاه ببینم برای مدرکم باید چیکار کنم

وقتی رسیدم حیاط دانشکده خالی از دانشجو بود و همه درحال امتحان دادن بودن منم همونجا روی صندلی نشستم و منتظر پایان امتحان بودم که برم آموزش یه خانومی اومد توی حیاط چرخی زد و کنار من نشست.بعد از دقایقی سکوت رو شکست و شروع به صحبت در مورد رشته های دانشگاه و نوع دانشگا کرد و گفت که خودش داروسازی خونده و اون موقع ها که اونا فارغ میشدن از تحصیل به محض خروج از دانشگاه براشون حسابی کار بود !در این لحظه آه از نهادم بلند شد که چقدر دنبال کارم و حاصل تلاشم هیچ و پوچه:|

کم کم سمت موضوع رو عوض کرد و هدفش رو از اومدن به دانشگاه ما گفت!گفتش که در پیِ یافتن دختری برای پسرِ مهندسش هست و اول میخواسته بره دانشگاه دارو سازی که عروسش هم رشته مادر شوهر باشه ولی با خودش فکر کرده که چه کاریه تا دانشگاه داروسازی برم؟خب بیام همین دانشگاه نزدیک خونه مون ببینم عروسِ خوب پیدا میشه؟

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۳/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

(94/3/22)به عنوان خوشحالی بابت تموم شدن امتحانام تصمیم گرفتیم بریم باغ ایرانی قرارمون هم شد میدون ونک.

اولش که رسیدیم رفتیم اطراف ونک رو دور بزنیم همه مغازه هاش بسته بودن به جز یه اسباب بازی فروشی.نتیجه ورودمون هم به اسباب بازی این بود که برام یه پازل 1500 تیکه خرید که دهنم صاف شد تا ساخته شد

سوار تاکسی شدیم به سمت ده ونک راننده محترم هم برای اینکه ما رو اندازه یه کوچه بیشتر دور زد که رو به روی باغ پیاده بشیم کرایه سه برابر باهامون حساب کرد

نشسته بودیم توی باغ داشتیم نون و پنیر و گردو و چایی و هلو و تخمه هامون رو میخوردیم که سرو صدا نظر مون رو جلب کرد.صدای نگهبان پارک بود به چندتا خانومی که سر راه فرش پهن کرده بودن میگفت برید یه گوشه دیگه اینجا راه رو بستید اونام اصرار داشتن که اصلا راه رو نَبَستیم و از اینجا تکووون نمیخوریمدیگه هرچی نگهبان با واهش و التماس میگفت برید جایی دیگه اونا نه جوابشو میدادن نه بهش نگاه میکردن همینجوری به افق نگاه میکردن!یعنی این مدلش رو ندیده بودم!!!

یه نکته جالب توجه توی این باغ اینه که از هر پنج نفر؛چهار نفر یه دوربین canon حرفه ایی به یه لنز دو سه متری دستشون هست و دارن عکس میندازن!تازه اینجا بود فهمیدم که میگن اینقدر که ایران عکاس داره canon دوربین نساخته


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۳/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

روز ششم خرداد بعد از هفت بار  امتحان شهر بالاخره قبول شدم

اصلا یه وضعی عاشق پشتکار و استعدادم در رانندگی شدم که از فروردین تا خرداد هر چهارشنبه راهی منطقه آزمون میشدم که برم امتحان بدم و دفعه آخر اینقدر نا امید بودم که جز کلید خونه هیچی با خودم نبرده بودم و وقتی افسر مُهر قبولی رو برام زد پول هم نبرده بودم که برگه رو کپی کنم بدم آموزشگاه!تازه بماند که اینقدرررررر دیر رفتم که وقتی رسیدم افسر گفت  بیست بار اسمم رو خونده و نبودم و همه خانوما امتحان داده بودن رفته بودن در نهایت من مونده بودم و پسرای امتحان نداده واس همین میخواس ازم امتحان نگیره

یعنی وقتی دوبل م رو توی سربالایی با شیب شصت درجه درست زدم و بعدش هم یه دنده عقب خوب که افسر گفت قوبلی حالا حرکت کن برو بالا پارک کن من شدت ذوق ایست خروج از پارک نکردم و نزدیک بود برای بار هفتم هم رد بشم

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۳/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

طی یک قرارِ یهویی در جمعه برنامه ریختیم برای تعطیلی شنبه (94/2/26) بریم اوشان.شنبه به صورت هول هولکی بساط رو جمع کردیم و راهی شیم و دقیقا رفتیم همون باغ خانوادگی که از سال 87 میریم اونجا.اصن انگار با خودمون عهد کردیم جز اونجا هیچ جا نریم و حتی چار قدم نریم بالاتر ببینیم اونجا هم چیزی داره؟:||غذا مون هم مثل همیشه جوجه بود.صبحونه و ناهار رو که خوردیم خانواده رفتن سمت رودخونه و من هم توی هوای آزاد چرت ظهر گاهی زدم

وقتی بیدار شدم فهمیدم چقدر براشون اتفاق افتاده!رفتن توی رودخونه و بعد از یه آب بازی پسرعموم اون پسرخاله م رو که پا به آب نزده به زور کشیده توی آب اونوخت یهو باهم دیگه سُر خوردن توی آب و همزمان عینک هردوشون رو آب برده!!!اونوخت زن عموم هل کرده که آب اینا رو نبرهههه تِپی خورده زمین.ناگهان همون موقع پسر عمه م که دمپایی بابام پاش بوده دمپایی شو آب برده که دویده بره دمبالش پرت شده توی آب!شوهر عمه م هم فکر کرده آب اینو داره میبره رفته که بره بگیرتش خودش هم افتاده توی آب:|||خلاصه که بیُفت بیُفتی بوده


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۲۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با دختر عموم برنامه ریزی کردیم که به جای 26 اردیبهشت که تولد دخترخاله مون بود 24اردیبهشت به صورت ناگهانی بریم خونه شون با کیک  و کادو.

پنجشنبه از صبح نقشه میکشیدم ببینم چطوری بفهمم عصر کی میاد خونه؟sms زدم آش پختم عصری هم میام اون طرفا !هستی خونه براتون یه پیاله اش بیارم؟

گفت:من الان دانشگاهم بعد هم میرم نمایشگاه کتاب شب میرم خونه ولی مامانم خونه س.

من:آخه الان وقت نمایشگاه کتاب بود برنامه ما رو میزنه خراب میکنه؟

دیگه قرار شد همون شب بریم خونه شون.منم رفتم طبق معمول از بی بی کیک گرفتم و رفتم دانشگاه چون کلاس داشتم.اونوخت حراست دانشگاه بهم گیر داده بود چرا کیک میبری توی دانشگاه؟

اونوخت توی کلاس درِ کیک م رو باز کردم ببینم در چه حاله که شچم تون روز بد نبینه دیدم کیک نازنیم ترکیدیعنی انگار که گازش زده باشم :| تازه از اون بدتر نوشته روش هم کلا پاک شده بود و فقط یه "ط"از باقی مونده بود.حالا من این سری دنیا کیک بی بی هم اون سر دنیا و دیگه فرصت نبود ببرمش اونجا برای ترمیم:|

بعد از کلاسم به سرعت کیک بخت برگشته رو بردم چندتا شیرینی فروشی ولی هیچ کودوم حاضر به ترمیمش نشدن تا بالاخره یکی شون قبول کرد و یک هنر نمایی ایی روش انجام داد که هرچقدر هم باهوش بودی باز توجه نمیشدی این همون کیک بی بیِ!

ساعت 8 شب زنگ زدم دخترخاله م گفتم هنوز نمایشگاه کتابی؟آخه یه کتاب میخوام گفتم برام بخری.اون بیچاره م بی خبر از اینکه من میخوام آمارشو بگیرم که کجاس گفت الان چرا میگی؟من دارم برمیگردم.ولی اگر میخوای بگو دوستم فردا میره بگم بگیره.منم گفتم باشه خبرت میکنم.بعد فهمیدم که خب داره برمیگرده از نمایشگاه

دختر عموم اومد دنبال من و توی ماشینش جلو تر از خونه دختر خاله م کمین کردیم بعد هرکی سایه ش از کوچه رد میشد فکر میکردیم خودشه و مثل توی فیلما میرفتیم زیر صندلی بعد میدیدیم خودش نیس

باز زنگ زدم گفتم کجایی؟گفت نزدیک خونه مون...گفتم خب آخه میخواستم اسم کتاب رو توی وایبر برات بفرستم برام بخره دوستت خواسم ببینم خونه ایی؟اینترنت داری؟

دقایقی گذشت و بالاخره دیدم که داره میره توی خونه.دیگه ماهم زنگ زدیم خونه شون و مامانش در رو باز کرد که یهو دخترخاله مون ما رو توی خونه شون با یک کیک دید !تازه فهمید اون مه زنگ زدن های من نقشه بود

دیگه باهم عکس انداختیم...کیک خوردیم...شام خوردیم!میوه هم خوردیم؛شب هم همون جا رختخواب انداختیم خوابیدیم.در ازای تولدی که گرفتیم کنگر خوردیم لنگر انداختیم

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

هروقت که وسط خیابان های این شهر دست در دست هم قدم میزنیم؛وسط حرف ها و راه رفتن ها دستم را بالا میگیری و میبوسی حتی برایت مهم نیست که چند جفت چشم نگاه مان میکنند  اخم میکنم که زشتِ!ولی از ته دلم خبر نداری که همین بی پروایی هایت روز به روز عاشق ترم میکند.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

خوشحالی یعنی نصف شب از خواب بلندشی فکر کنی وقت زیادی برای خواب بیشتر نمونده و نزدیکِ صبحِ ولی وقتی ساعت گوشی ت رو چک میکنی ببینی ساعت 2:59 است.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

به نظرم یکی از پایدارترین نوع دوستی هایی که شکل میگیره دوستی دوران دبیرستانِ.با وجود همه قهرها و آشتی ها بازهم بعد از مدتها دورِ هم میشه جمع شد؛گفت و خندید.

اکیپ دبیرستان مون یه گروه سه نفره بود که هروقت پیش هم بودیم اگر زمانش بیشتر از هفت صبح تا یک بعد از ظهر میشد اون دوتا باهم دعواشون میشد و همون دونفر با کسایی ازدواج کردن که دوست هم بودن.حالا چهارتایی باهم سفر هم میرن اما نمیدوم بازم باهم دعواشون میشه یا نه

چند روز پیش باهم خونه یکی شون جمع شدیم و هنـــــــــــــــوز مثل اون موقع ها وسط خاطره تعریف کردن میپریدیم وسط حرف هم دیگه و نمیذاشتیم اون یکی خاطره ش رو تعریف کنیم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه(94/2/4)رفتیم جمشیدیه.نکات جدیدی و اعجاب انگیزی در این رفتن مون بود! راس ساعت حرکت کردیم!تاخیر نداشتیم!به موقع هم رسیدیم سر قرارمون حتی زودترالبته این معجزه هم از همت زیاد من بود که با وجود اینکه 9شب از دانشگاه رسیدم خونه تا دو نصف شب داشتم شام همون شب با صبحونه و ناهار فردا رو آماده میکردم ولی باز پنج صبح از خواب بیدار شدم سس سالاد ماکارانی رو بزنم درنهایت تونستم هفت صبح از خونه بکشونمش بیرون 

جمشیدیه با اون سربالایی ش باعث شده بود ماشینی مثل پراید رو فقط بشه با ترمز دستی کنترل کرد.با چه مصیبتی هم جای پارک پیدا کردیم اونم در اخرین نقطه پارکینگ.از پارکینگ سرازیر شدیم سمت پارک.عجب منظره ایی؛عجب سر سبزی ایی؛عجب سربالایی های تندی؛عجب نفس گرفتگی هایی

بعد از کلی گشتن توی پارک و بالا پایین رفتن از سربالایی ها و سرپایینی هاش ظهر برای ناهار رفتیم یکی از رستوران های همونجا آبگوشت خوردیم که طبق معمول دوتایی باهم یه غذا خوردیم ولی همون چارتا قاشق آبگوشت شد بلای جون من!یعنی وقتی رسیدیم تجریش من از دل درد و دل پیچه درحال مرگ بودم.تا طبقه 5- مترو رو رفتیم پایین به امید اینکه به سرویس بهداشتی برسیم ولی گفتن اجازه استفاده ندارید ماهم دوباره برگشتیم بالا تا دست به دامن امام زاده صالح بشیممشکلات که تا حدی حل شد سوار مترو شدیم اما باز توی مترو برگشتم به حالت قبل!سه تا ایستگاه پیاده شدیم از مسئول هاش پرسیدیم دستشویی؟!یا گفتن نداره یا گفتن اجازه استفاده ندارید!!!یعنی واقعا ایستگاه ها با این حجم جمعیت حداقل امکانات که سرویس بهداشتیِ برا مسافر نمیذارن؟!

دیگه کلا از مترو و خدماتش که نا امید شدیم اومدیم بیرون دو دور دورِ میدون شهدا گشتیم تا چشمم خورد به پمپ بنزین؛ هاله ایی از نور ته دلم روشن شد اما وقتی کارمندش گفت شلنگ نداره اون نور هم خاموش شد!!!دست آخر رفتیم سراغ یه سینما متروکه  که خدا رو شکر از اونجا ناامید برنگشتیم.البته اونجام وقتی چشمم به یک مارمولک افتاد تلاشم رو کردم هرچه سریع تر فرار کنم اما بهتر از هیچی بود

دیگه سوریس بهداشتی هم مثل این آب سرد کن ها که قدیم قدم به قدم توی خیابون بود نایاب شده.

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اصلا باورم نمیشه که تا همین ترمِ پاییز و توی چهارسال گذشته اون قدر اعتماد به نفس داشتم که تا استاد میگفت کنفرانس من نفر اول بودم که دستم میرفت  بالا و اصلا مهم نبود گروه چند نفره س!خودم تنهایی هم مطلب جمع میکردم هم ارائه میدادم اونم نفر اول همون هفته اول ترم؛بدون هیچ ترس و استرسی و حتی مطلب جامعی که بگم دلم به مطلبم خوش بود

حالا الان کارم به جایی رسیده که وقتی میرم اون بالا ارائه بدم هرچی خوندم یادم میره و عرق از سرتا پام میریزه:||||||||||| فکر میکنم هیچی بلد نیستم اون هاییم که رو به روم نشستن خدایِ علم و دانش هستن دارن در دل به مطالبِ پیشِ پا افتاده من در دلشون میخندن.نه میتونم به استاد نگاه کنم نه بقیه دانشجوهایی که هیچ کودوم رو نمیشناسم و در خیلی موارد سن هاشون خیلی بیشتر از من که نتونستم طی این هفت؛هشت هفته باهاشون ارتباط برقرا کنم

کنفرانس هفته پیشم افتضاح بود طوری که اگر جای استاد بودم یه صفر کله گنده میذاشتم جلوی فامیلیم.

استاد پنجشنبه هام همچین با مهربونی نگام میکرد ولی من باز اینقدر دستپاچه شدم که نمیدونستم دارم کجای کتاب رو میگم!درنهایت مجبور شدم کتاب رو ببیندم و هرچی به ذهنم رسید از خونده هام گفتم.

اونوخت من اینقدر بین دانشجوهای  کلاس پنجشنبه ها که 90% آقا هستن کوچیکم که حس فنچ بودن دارم؛اون هام بهم حس پدری دارن.مثلا قبل از عید که ساعت 8 ظلمات شده بود ما از کلاس میومدیم بیرون هی میگفتن دخترم برسونیمت تا مترو؟

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وقتی روالِ زندگی تغییر میکنه خیلی سخته تا بشه بهش عادت کرد.از بعد از عید که دیدارهامون محدود شده به جمعه و بقیه هفته رو در تنهایی به سر میبرم تازه فهمیدم چقدر دورو برم خالی شده.

ورود به دانشگاه جدید و محیط جدید و آدم های جدید باعث شده به شدت برای دانشگاه قبلیم احساس دلتنگی کنم.مدام خاطرات اون روزهام رو مرور میکنم و آرزوی برگشت اون لحظات پیش دوستام رو دارم.از طرفی وقتی میبینم دوستام هیچ کودوم از این احساسات شون مثل من نیست دلسرد میشم.مثلا وقتی توی واتس آپ گروهی مون میگم بچه ها دلم براتون تنگ شده بیاید یه روز قرار بذاریم بیرون؛یکی همون لحظه جواب میده من که نمیام بقیه هم جوابی نمیدن یعنی چهارسال دوستی براشون هیچی جز اجبار در گذر وقت در یک محیط مشترک نبوده.

خیلی از آدم هایی هم که این چندسال گذشته توی زندگی نقش پر رنگی داشتن طی چهارماه اخیر یکدفعه از دست دادم.مثلا دو نفرشون که هیچ ربطی هم به هم نداشتن در عرض یک هفته دیگه هیچ وقت هیچ صحبتی باهم نکردن و هنوز هم فکر میکنم مگه مرتکب چه اشتباهی شدم که یک دفعه اینطوری بی خبر رفتن؟

محیط وبلاگم هم به شدت سرد و کسل کننده شده طوری که طی چند پست اخیر انگار دارم خودم برای خودم حرف میزنم و تمام بازدیدها هم احتمالا از سرچ گوگل بی اینجا رسیدن.حتی جو وبلاگ نویسی هم تغییر که وخیلی ها از وقتی یه تغییر توی زندگی شون ایجاد شد دیگه نیومدن و ننوشتن حتی رد پایی هم از خودشون به جا نذاشتن.به همین خاطر تصمیم گرفتم تمام کامنتدونی هام رو ببیندم و ازین به بعد با کامنتدونی بسته بنویسم.

خیلی طول میکشه تا بخوام به روال راحت رفتن صمیمی ترین آدم های زندگی عادت کنم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |