با دختر عموم برنامه ریزی کردیم که به جای 26 اردیبهشت که تولد دخترخاله مون بود 24اردیبهشت به صورت ناگهانی بریم خونه شون با کیک  و کادو.

پنجشنبه از صبح نقشه میکشیدم ببینم چطوری بفهمم عصر کی میاد خونه؟sms زدم آش پختم عصری هم میام اون طرفا !هستی خونه براتون یه پیاله اش بیارم؟

گفت:من الان دانشگاهم بعد هم میرم نمایشگاه کتاب شب میرم خونه ولی مامانم خونه س.

من:آخه الان وقت نمایشگاه کتاب بود برنامه ما رو میزنه خراب میکنه؟

دیگه قرار شد همون شب بریم خونه شون.منم رفتم طبق معمول از بی بی کیک گرفتم و رفتم دانشگاه چون کلاس داشتم.اونوخت حراست دانشگاه بهم گیر داده بود چرا کیک میبری توی دانشگاه؟

اونوخت توی کلاس درِ کیک م رو باز کردم ببینم در چه حاله که شچم تون روز بد نبینه دیدم کیک نازنیم ترکیدیعنی انگار که گازش زده باشم :| تازه از اون بدتر نوشته روش هم کلا پاک شده بود و فقط یه "ط"از باقی مونده بود.حالا من این سری دنیا کیک بی بی هم اون سر دنیا و دیگه فرصت نبود ببرمش اونجا برای ترمیم:|

بعد از کلاسم به سرعت کیک بخت برگشته رو بردم چندتا شیرینی فروشی ولی هیچ کودوم حاضر به ترمیمش نشدن تا بالاخره یکی شون قبول کرد و یک هنر نمایی ایی روش انجام داد که هرچقدر هم باهوش بودی باز توجه نمیشدی این همون کیک بی بیِ!

ساعت 8 شب زنگ زدم دخترخاله م گفتم هنوز نمایشگاه کتابی؟آخه یه کتاب میخوام گفتم برام بخری.اون بیچاره م بی خبر از اینکه من میخوام آمارشو بگیرم که کجاس گفت الان چرا میگی؟من دارم برمیگردم.ولی اگر میخوای بگو دوستم فردا میره بگم بگیره.منم گفتم باشه خبرت میکنم.بعد فهمیدم که خب داره برمیگرده از نمایشگاه

دختر عموم اومد دنبال من و توی ماشینش جلو تر از خونه دختر خاله م کمین کردیم بعد هرکی سایه ش از کوچه رد میشد فکر میکردیم خودشه و مثل توی فیلما میرفتیم زیر صندلی بعد میدیدیم خودش نیس

باز زنگ زدم گفتم کجایی؟گفت نزدیک خونه مون...گفتم خب آخه میخواستم اسم کتاب رو توی وایبر برات بفرستم برام بخره دوستت خواسم ببینم خونه ایی؟اینترنت داری؟

دقایقی گذشت و بالاخره دیدم که داره میره توی خونه.دیگه ماهم زنگ زدیم خونه شون و مامانش در رو باز کرد که یهو دخترخاله مون ما رو توی خونه شون با یک کیک دید !تازه فهمید اون مه زنگ زدن های من نقشه بود

دیگه باهم عکس انداختیم...کیک خوردیم...شام خوردیم!میوه هم خوردیم؛شب هم همون جا رختخواب انداختیم خوابیدیم.در ازای تولدی که گرفتیم کنگر خوردیم لنگر انداختیم

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

هروقت که وسط خیابان های این شهر دست در دست هم قدم میزنیم؛وسط حرف ها و راه رفتن ها دستم را بالا میگیری و میبوسی حتی برایت مهم نیست که چند جفت چشم نگاه مان میکنند  اخم میکنم که زشتِ!ولی از ته دلم خبر نداری که همین بی پروایی هایت روز به روز عاشق ترم میکند.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

خوشحالی یعنی نصف شب از خواب بلندشی فکر کنی وقت زیادی برای خواب بیشتر نمونده و نزدیکِ صبحِ ولی وقتی ساعت گوشی ت رو چک میکنی ببینی ساعت 2:59 است.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

به نظرم یکی از پایدارترین نوع دوستی هایی که شکل میگیره دوستی دوران دبیرستانِ.با وجود همه قهرها و آشتی ها بازهم بعد از مدتها دورِ هم میشه جمع شد؛گفت و خندید.

اکیپ دبیرستان مون یه گروه سه نفره بود که هروقت پیش هم بودیم اگر زمانش بیشتر از هفت صبح تا یک بعد از ظهر میشد اون دوتا باهم دعواشون میشد و همون دونفر با کسایی ازدواج کردن که دوست هم بودن.حالا چهارتایی باهم سفر هم میرن اما نمیدوم بازم باهم دعواشون میشه یا نه

چند روز پیش باهم خونه یکی شون جمع شدیم و هنـــــــــــــــوز مثل اون موقع ها وسط خاطره تعریف کردن میپریدیم وسط حرف هم دیگه و نمیذاشتیم اون یکی خاطره ش رو تعریف کنیم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه(94/2/4)رفتیم جمشیدیه.نکات جدیدی و اعجاب انگیزی در این رفتن مون بود! راس ساعت حرکت کردیم!تاخیر نداشتیم!به موقع هم رسیدیم سر قرارمون حتی زودترالبته این معجزه هم از همت زیاد من بود که با وجود اینکه 9شب از دانشگاه رسیدم خونه تا دو نصف شب داشتم شام همون شب با صبحونه و ناهار فردا رو آماده میکردم ولی باز پنج صبح از خواب بیدار شدم سس سالاد ماکارانی رو بزنم درنهایت تونستم هفت صبح از خونه بکشونمش بیرون 

جمشیدیه با اون سربالایی ش باعث شده بود ماشینی مثل پراید رو فقط بشه با ترمز دستی کنترل کرد.با چه مصیبتی هم جای پارک پیدا کردیم اونم در اخرین نقطه پارکینگ.از پارکینگ سرازیر شدیم سمت پارک.عجب منظره ایی؛عجب سر سبزی ایی؛عجب سربالایی های تندی؛عجب نفس گرفتگی هایی

بعد از کلی گشتن توی پارک و بالا پایین رفتن از سربالایی ها و سرپایینی هاش ظهر برای ناهار رفتیم یکی از رستوران های همونجا آبگوشت خوردیم که طبق معمول دوتایی باهم یه غذا خوردیم ولی همون چارتا قاشق آبگوشت شد بلای جون من!یعنی وقتی رسیدیم تجریش من از دل درد و دل پیچه درحال مرگ بودم.تا طبقه 5- مترو رو رفتیم پایین به امید اینکه به سرویس بهداشتی برسیم ولی گفتن اجازه استفاده ندارید ماهم دوباره برگشتیم بالا تا دست به دامن امام زاده صالح بشیممشکلات که تا حدی حل شد سوار مترو شدیم اما باز توی مترو برگشتم به حالت قبل!سه تا ایستگاه پیاده شدیم از مسئول هاش پرسیدیم دستشویی؟!یا گفتن نداره یا گفتن اجازه استفاده ندارید!!!یعنی واقعا ایستگاه ها با این حجم جمعیت حداقل امکانات که سرویس بهداشتیِ برا مسافر نمیذارن؟!

دیگه کلا از مترو و خدماتش که نا امید شدیم اومدیم بیرون دو دور دورِ میدون شهدا گشتیم تا چشمم خورد به پمپ بنزین؛ هاله ایی از نور ته دلم روشن شد اما وقتی کارمندش گفت شلنگ نداره اون نور هم خاموش شد!!!دست آخر رفتیم سراغ یه سینما متروکه  که خدا رو شکر از اونجا ناامید برنگشتیم.البته اونجام وقتی چشمم به یک مارمولک افتاد تلاشم رو کردم هرچه سریع تر فرار کنم اما بهتر از هیچی بود

دیگه سوریس بهداشتی هم مثل این آب سرد کن ها که قدیم قدم به قدم توی خیابون بود نایاب شده.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اصلا باورم نمیشه که تا همین ترمِ پاییز و توی چهارسال گذشته اون قدر اعتماد به نفس داشتم که تا استاد میگفت کنفرانس من نفر اول بودم که دستم میرفت  بالا و اصلا مهم نبود گروه چند نفره س!خودم تنهایی هم مطلب جمع میکردم هم ارائه میدادم اونم نفر اول همون هفته اول ترم؛بدون هیچ ترس و استرسی و حتی مطلب جامعی که بگم دلم به مطلبم خوش بود

حالا الان کارم به جایی رسیده که وقتی میرم اون بالا ارائه بدم هرچی خوندم یادم میره و عرق از سرتا پام میریزه:||||||||||| فکر میکنم هیچی بلد نیستم اون هاییم که رو به روم نشستن خدایِ علم و دانش هستن دارن در دل به مطالبِ پیشِ پا افتاده من در دلشون میخندن.نه میتونم به استاد نگاه کنم نه بقیه دانشجوهایی که هیچ کودوم رو نمیشناسم و در خیلی موارد سن هاشون خیلی بیشتر از من که نتونستم طی این هفت؛هشت هفته باهاشون ارتباط برقرا کنم

کنفرانس هفته پیشم افتضاح بود طوری که اگر جای استاد بودم یه صفر کله گنده میذاشتم جلوی فامیلیم.

استاد پنجشنبه هام همچین با مهربونی نگام میکرد ولی من باز اینقدر دستپاچه شدم که نمیدونستم دارم کجای کتاب رو میگم!درنهایت مجبور شدم کتاب رو ببیندم و هرچی به ذهنم رسید از خونده هام گفتم.

اونوخت من اینقدر بین دانشجوهای  کلاس پنجشنبه ها که 90% آقا هستن کوچیکم که حس فنچ بودن دارم؛اون هام بهم حس پدری دارن.مثلا قبل از عید که ساعت 8 ظلمات شده بود ما از کلاس میومدیم بیرون هی میگفتن دخترم برسونیمت تا مترو؟

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وقتی روالِ زندگی تغییر میکنه خیلی سخته تا بشه بهش عادت کرد.از بعد از عید که دیدارهامون محدود شده به جمعه و بقیه هفته رو در تنهایی به سر میبرم تازه فهمیدم چقدر دورو برم خالی شده.

ورود به دانشگاه جدید و محیط جدید و آدم های جدید باعث شده به شدت برای دانشگاه قبلیم احساس دلتنگی کنم.مدام خاطرات اون روزهام رو مرور میکنم و آرزوی برگشت اون لحظات پیش دوستام رو دارم.از طرفی وقتی میبینم دوستام هیچ کودوم از این احساسات شون مثل من نیست دلسرد میشم.مثلا وقتی توی واتس آپ گروهی مون میگم بچه ها دلم براتون تنگ شده بیاید یه روز قرار بذاریم بیرون؛یکی همون لحظه جواب میده من که نمیام بقیه هم جوابی نمیدن یعنی چهارسال دوستی براشون هیچی جز اجبار در گذر وقت در یک محیط مشترک نبوده.

خیلی از آدم هایی هم که این چندسال گذشته توی زندگی نقش پر رنگی داشتن طی چهارماه اخیر یکدفعه از دست دادم.مثلا دو نفرشون که هیچ ربطی هم به هم نداشتن در عرض یک هفته دیگه هیچ وقت هیچ صحبتی باهم نکردن و هنوز هم فکر میکنم مگه مرتکب چه اشتباهی شدم که یک دفعه اینطوری بی خبر رفتن؟

محیط وبلاگم هم به شدت سرد و کسل کننده شده طوری که طی چند پست اخیر انگار دارم خودم برای خودم حرف میزنم و تمام بازدیدها هم احتمالا از سرچ گوگل بی اینجا رسیدن.حتی جو وبلاگ نویسی هم تغییر که وخیلی ها از وقتی یه تغییر توی زندگی شون ایجاد شد دیگه نیومدن و ننوشتن حتی رد پایی هم از خودشون به جا نذاشتن.به همین خاطر تصمیم گرفتم تمام کامنتدونی هام رو ببیندم و ازین به بعد با کامنتدونی بسته بنویسم.

خیلی طول میکشه تا بخوام به روال راحت رفتن صمیمی ترین آدم های زندگی عادت کنم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۲/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه(94/1/28) رفتیم تجریش!اونوخت من برام این سوال پیش اومد که چرا جمعه ها اینقدر تجریش شلوغه؟!یعنی بدون اغراق انگار 90% تهران اونجا بودن از بس جمعیت توی این ون ها پر میشد میرفت سمت دربند تازه من از ماشین شخصی هاش هم فاکتور گرفتمیکم که فکر کردم دیدم مگه خودمون چیکار میکنیم؟!میخوایم بریم برج میلاد به جاش میریم تجریش از اونجا هم سعد آباد؛باز یه جمعه میریم دربند باز یه جمعه دیگه میریم باغ فردوس باز وقتی هیچ جا به ذهن مون نمیرسه قرار میذاریم میدون تجریش و از اونجا فکر میکنیم کجا بریم

این هفته رفتیم تله سی سوار بشیم.سوار شدید؟!اگر بدونید چقدرررررر هیجان انگیزه.توی ارتفاع که اون پایین پر از صخره س پاهات آویزونِ و روی یه تیکه آهن نشستی به اتکا یه سری اهرم که مدتهاست روغن نخورده هی غژ غژ صدا میده داری میری!حالا با این اوصاف اگر خواستید برید؛یکم از ترس سکته کنید

از تله سی روی کوه ها پیاده شدیم رفتیم سمت بالا  در راه با کلی رستوران که تخت هاشون توی رود خونه بود و دم درشون کباب و جوجه باد میزدن مواجه شدیم که آدم رو به هوس مینداخت حالا من اون وسط جهت صرفه جویی برداشته بودم با خودم ساندویچ برده بودم و اصرار داشتم همون غذا خودمون رو بخوریم

در بین راه کلی کوه نورد دیدیم که با کتونی های کوه نوردی و عصا؛شلوارهای بادگیر که اگر خانوم بودن یه دستمال سر کوچولو یا کلاه هم روی سرشون بود با عینک دودی؛ کوله های بزرگ اون وقت ظهر همه داشتن برمیگشتن پایین این وسط من با کفش کالج و شلوار لی روسری ساتن داشتم میرفتم بالا

برگشت رو با تله سی و از اون مسیر برنگشتیم و از مسیر رستوران ها به سمت میدون دربند سرازیر شدیم.

توی ارتفاعات هم از بغل هرکس رد میشدی خانوم و آقا زده بودن زیر آواز و میخوندن!انگار خاصیت ارتفاعات احساس خوش صداییِ

البته بگم که در اون هوای خنک و سالم که با صدای آب همراه بود ملت چه ق*ل*ی*و*ن*ی میکشیدن

وقتی رسیدیم میدون دربند وارد یه بستنی فروشی شدیم(من بستنی نخوردم که چاق نشم).به محض ورود؛فروشنده ش چنان احوال پرسی ایی کرد که یک آن فکر کردم دویست ساله ما رو میشناسه.منتظر آماده شدن بستنی بودیم آهنگی که گذاشته بود توجه مون رو جلب کرد فهمیدیم شاد*مهر اونم آهنگ های دست کم برای ده سال پیشش هست یعنی اون موقع ها که با واک من دختر عموم گوش میدادیم ولی با گذشت این همه سال هنوز هم آهنگ سازیش فوق العاده عالی به نظر میرسید من رو هم یاد اون شبی انداخت که با دختر عموم روی پشت بوم خونه یکی از فامیل هامون خوابیده بودیم و هندزی فری به گوش با واک من داشتیم به همین آهنگ ها گوش میدادیم.

از دربند برگشتیم تجریش و از اونجا دوباره سوار تاکسی شدیم برگشتیم بالا سمت سورتمه تهراناون قسمت رو بار اول بود میرفتیم اما عجب هوایی داشت!آدم کیف میکرد.

رفتیم بلیط سورتمه و سینما پرواز گرفتیم.یک ساعتی توی صف سورتمه بودیم تا نوبت مون شد وقتیم سوار شدم به غلط کردن افتادم از بس وحشتناک بودتوی کوه رویِ ریل یهو سرِ پرتگاه چنان پیچی هایی داشت که آدم دلش میخواست همونجا بپره پایین از ترس!تازه روی هر ماشینش یه نفر میشد سوار بشه یعنی درلحظاتی که میترسیدی کسی نبود بغلت کنه بگه نترس عزیزم

بعد از تله سی از سورتمه هم جان سالم به در بردیم و رفتیم سینما پرواز

سینما پرواز به این صورت که پنج تا صندلی هست پنج نفر میشینن روش بعد زیر پات در ارتفاع دو متری خالی میشه یه عینک هم میزنی یه فیلم سه بعدی پخش میکنن ناگهان دوتا ارم شروع میکنه این صندلی ها رو بالا پایین و کج و کوله کردن.فیلم ما یه اتوبان بود که داشتیم با سرعت زیاد از این لاین میرفتیم توی اون لاین و همچنین باند مخالف بعد هم رفتیم توی پارک و هی میخوردیم به مردم.در آخر وارد تونل مترو شدیم و از اونجا تشریف بردیم به یک کانال آب و فاضلاب همون موقع هم آب پاشیدن به سرو کله مون که طبیعی تر به نظر بیاد

این هم تجربیات ما از یک جمعه دیگر

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۱/۳۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پنجشنبه(94/1/20)که مصادف بود با شبِ روز مادرو تولد داداشم قرار گذاشتیم بریم برای همه کادو بخریم و باز هم با توجه به اون ویژگی منحصر به فردش که عادت داره راس ساعت سر قرار حاضر باشه ساعت 2 ظهر رسید و این درحالی بود که بنده ساعت 6 عصر کلاس داشتم و تاااااکید کرده بودم زود بیا.و تصمیم داشتیم در عرض این زمان کم برای من و مامانم و مامانش و داداشم کادو بخریم که تا ساعت پنج و نیم هیچ نتیجه ایی حاصل نشد و هیچ چیزی که مورد توافق قرار بگیره پیدا نکردیم منم باید زود میرفتم کلاس.در آخر تصمیم بر این شد همه رو نقدی تقدیم شون کنیم خودشون هرچی خواستن بخرن

شب بعد از شام مراسم تولد و هدیه دادن؛فیلم وعکس گرفتن که تموم شد یهو به سرمون زد ساعت یک نصف شب بریم بام تهران.هی مذاکرات برای رفتن و نرفتن صورت گرفت تا آخر تصمیم بر رفتن با آزانس شد.

اونوخت شب بام شلوووغ بود و اینقدر سربالایی ش شدیده که بوی لنت همه ماشین ها در میومد.

تا ساعت 4 صبح بام تهران بودیم بعد نکته جالبی که بود خیلی ها داشتن با موبایل اون وقت شب صحبت میکردن و این سوال برام پیش میومد که کی میتونه این وقت شب پشت خط ها باشه

ما که برمیگشتیم پایین تازه یک سری داشتن میرفتن بالا!هلاک انگیزه اون وقت صبح بیدار شدنشون بودم ها!حدود ساعت پنج صبح رسیدیم خونه نه تنها یک ظهر جمعه خوابیدیم بلکه تا چند روز هم مدام توی چرت بودیم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۱/۳۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آقا این خاطرات عید هم طلسم شده و هی نمیشه اومد نوشتنش

بعد از اون عروسی که رفتیم از فرداش افتادیم به عید دیدنی رفتن فامیل های دور تر و هی شیرینی خریدیم و هی عید دیدنی رفتیم و شام و ناهار این ور و اونور دعوت شدیم که یکبار هم بعد از شیرینی خریدن برای من اشترودل خرید و من از همیشه خوشحال تر شدمالبته همین اشترودل کار دست مون داد و منجر به گم شدن کارت عابر اونم درست وقتی که بانک تا سه چهار روز تعطیل بود؛شد.ولی خدا رو شکر با تلاش و همت مضاعف پیداش کردیم

بعد از این عید دیدنی ها یا بین اون ها سرخاک اموات هم رفتیم و یکبار هم رفتیم کوه خضر و تا اون بالاش کوه نوردی کردیم اونم با کفش های مهمونیبین راه داشتیم استراحت میکردیم که یه آقایی داشت به دوستش میگفت امام زمان اومده به خوابم گفته از کوه خضر تا مسجد جمکران تله کابین بزنیعنی من ترکیده بودم از خنده هادیگه بعد از این حرف ما تا مسجد جمکران ببینیم فاصله چقدر در میاد برای تله کابین و اگر فکر خوبیه خودمون اجراییش کنیم

قبل از اینکه بریم کوه رفتیم عطا*ویچ ناهار بخوریم.اول داشتیم برگر هاش رو بررسی میکردیم که برق از سرم پرید!مثلا یه برگرش بود 900گرم گوشت داشت و 300گرم ژامبون بعنی بدون نون و مخلفاتش یک کیلو دویست گرم بود!قیمتش هم شصت هزار توندر نهایت دیگه تصمیم گرفتیم پیتزا مرغ و قارچ بخوریم ولی راستش رو بخواید توی این پیتزا مرغی ندیدیم فقط نیم کیلویی پنیر روش داده بودن که هیی کِش میومد

بقیه عید هم باز به همین منوال گذشت تا سیزده بدر که هیچ جا نرفتیم فقط شب برای در شدن سیزده با پسرخاله هم رفتیم دور خیابون ها زدیم و با حضورمون در یک آبمیوه فروشی عید رو به پایان رسوندیم

و این گونه بود که عید 94 به پایان رسید...

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۱/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دیروز یادم رفت اتفاقات روز قبل از شروع سفر رو براتون بگم که گفت هوس آبگوشت کرده من هم دلم رو زدم به دریا و اولین آبگوشت زندگانیم رو برای شام اون روز پختمهمونطور که آبگوشت حسابی جا افتاده بود و داشت روی گاز قل قل میکرد من هم منتظر برگشتنش از سرکار بودم و لباس اتو میکردم و تلوزیون میدیدم یهو با اتو بخارِ کف تفلون زدم لباسم رو سوزوندم!همین که این اتفاق افتاد گوشی دست گرفتم زنگ زدم بهش و های های گریه که لباسم سوووووووختهیچی دیگه ایشونم تا دید گریه میکنم فکر کرد اوضاع خیلی اورژانسیه و زود کار و زندگیش رو ول کرد و اومد خونه امـــــــــا با توجه به همون ویژگی منحصر به فردی که در پست قبل اشاره کردم ساعت دو نصف شب رسید

اون روزی هم که سفر با اتوبوس مون آغاز شد شبش عروسی دعوت بودیم اون مراسم رو هم اینقدر دیر رسیدیم که همه زنگ میزدن پس کجایید؟ما هم دقیقا وقتی رسیدیم که آخرین اهنگ پخش شده بود و موقع پخش شام بود کلا

خلاصه که روز هشتم و نهم عید ما اینگونه گذشت...

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۴/۰۱/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آدم دقیقه 90 ایی نیستم.همیشه برا کارهام اینقدر برنامه ریزی و فکررر میکنم که در اسرع وقت و با کیفیت عالی انجام بشه.

اکثر دانشجوها اینقدر آخر ترم درگیر امتحان ها و تحقیق ها و پروژه ها میشن که دیگه ساعت خوابشون کم میشه و چراغ اتاق شون تا دیروقت روشنه!قیافه دخترها هم که دیدن داره و شما فقط کافیه ابروهاشون رو تصور کنید.

الان هم من دقیقا در همون وضعم...درحالی که هفته چهارم ترم جدید هم تموم شد و وارد هفته پنجم شدیم چند شبِ چراغ اتاقم تا دیر وقت روشنِ و دارم مطلب جمع و جور میکنم برا کنفرانس هام یا این که خودم رو آماده میکنم برای ارائه فردا صبح م.موهای ژولیده م؛اوضاع ابروهام ؛برگه هایی که تو دستم میگیرم و تو مترو و اتوبوس دارم با کلی استرس میخونم شون هرکی ببینه فکر میکنه در ایام آخر ترم و امتحانات به سر میبریم.


 
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۲/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از در کلاس که وارد شدم گفتم یک خط مطلب هم ندارم برا کنفرانس امروزم فقط با اعتماد به نفسم اومدم.چند دقیقه که نشستم استاد وارد کلاس شد و فاصله صندلی ایی که من روش نشسته بودم با میزی که استاد پشتش بود نهایتا سه قدم بود و من میتونستم خال های روی صورت استاد رو هم بشمارم!چند دقیقه که گذشت استاد یه سوتی ایی داد که من درجا ترکیدم از خنده فقط تنها کاری که تونستم بکنم برگه رو گرفتم جلوی صورتم.اون یکی دوستم که از دیدن صورتِ من که از خنده کبود شده بود بیشتر خنده ش گرفته بود هی به بغل دستیم میگفت اینو خاموشش کن.خلاصه با هزار بدبختی خاموشم کردن.

آخر کلاس که درس تموم شد نوبت من بود برم کنفرانس بدم و بنده هم با اعتماد به نفس تمام از جام بلند شدم که برم پای تخته و مطالب نداشته م رو ارائه بدم همزمان با برداشتن اولین قدمِ من دوستم پاش رو آورد جلو که راحت بشینه و پای من هم گیر کرد به لنگ دراز شده ایشون!!!!!دیگه خودتون تصور کنید یک عدد هانیه در حالی که استاد چند قدمیش وایستاده تو کلاسی مملو از پسر و دختر پخش زمین شد.

البته با وجود این اتفاق کنفرانس با موفقیت انجام شد.



+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۲۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

من همیشه آدم بدشانسی هستم و هروقت دارم به چیزی فکر میکنم که چقدرررررررر بهش تعلق خاطر دارم و حس وابستگی و دوست داشتن بیش از حدم رو بهش احساس میکنم به ساعت نکشیده به نحوی از دستش میدم.دیشب به شدت حالم گرفته شد و با یه حال بد خوابیدم.صبح تو راه برگشت از دانشگاه به این فکر میکردم چقدر خوبه که وبلاگم هست و من که هیچ آدم صمیمی ایی کنارم نیست که بتونم باهاش حرف بزنم میتونم تو وبلاگم حرف بزنم و خدا رو شکر که دیگه هرکس وبلاگم رو پیدا کرد دیگه مامان و بابام چیزی ازش نمیدونن که باعث معذب شدنم باشه.رسیدم خونه درحال درآوردن مقنعه م بودم که مامانم میگه دیروز فلانی میگه تو وبلاگت نوشتی ...!یک آن سرگیج گرفته و فقط تونستم دستم رو بگیرم به دیوار تا نیفتم و به شدت احساس بدبختی بهم دست داد که یه آدم دهن لَق خواننده وبلاگ منه که تا به حال بارها جلوی خودم درحضور مامان و بابام و خیلی دیگه از اعضا فامیل سعی کرده از وبلاگ من حرف بزنه.

چندین بار به تغییر آدرس فکر کردم ولی دیدم این کار باعث میشه کلی خواننده خاموش رو از دست بدم و آدرسم از کلی جاها حذف بشه.تازه دامین ir. م که هدیه تولدم هست رو نمیدونم آدرسش رو چطوری تغییر بدم تازه یه مدت هم بگذره با سرچ واژه "متولد ماه تیر" بازم به راحتی میشه به وبلاگ من رسید.با خواننده دهن لَق و تغییر آدرس که نمیشه کاری کرد اما من نَنِویسم چطوره...؟! ;(


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۲۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

*بـــــاهم که سه شنبه حرف میزدیم گفتم چهارشنبه شب  قضیه از چه قراره ولی تو از ناهار بیا.من که از دانشگاه و خرید کیک برگشتم اونم چند دقیقه بعد از من رسید.وقتی اومد مامانم در رو براش باز کرد من تو دستشویی بودم بعد که اومدم باهاش سلام و احوالپرسی کردم گفتم شرمنده اخلاق ورزشکاریت من برم حموم زود میام!از حمام اومدم دو کلام حرف زدیم باز رفتم دستشویی.میگم رفتی خونه برا مامانت تعریف کن هانیه از دستشویی رفت حموم؛از حموم رفت دستشویی!رفته بودیم خودش رو ببینیم هااااااا!

*جعبه کیک خیییلییی بزرگ بود زیاد تو دستم جلب توجه میکرد.خانوم کنار دستیم تو اتوبوس گفت تولد کیه؟!گفتم برا عمه هام گرفتم.با ذوق میگه خوووووش به حالش.برادر زاده های من تاحالا زنگم نزدن برا تولدم.

*رفتیم بادکنک بخریم دختره داشت میگفت کادو وَلِن چی دارید؟! بهش میگم تو رو خدا نگا کن!ملت میان برا عشق شون کادو بخرن ما اومدیم برا تولد عمه هامون بادکنک بخریم.

*تولد تو یه جمع شلوغ بهتره و بیشتر خوش میگذره ولی اینکه خیلی بی هوا باشه و کسی از قبل ندونه خیلی بی نظمی ایجاد میشه تو مهمونی مخصوصا اگر مامان آدم نگران سفره شام باشه که دیر نشه شام.یک بند نگران بودم کم و کسری ایجاد بشه اون وسط.تازه بدیش این بود که نشد یه عکس دست جمعی بندازیم.

*پسرعموم میگه هانی کیک ش خیلی خوشمزه بود 5فروردین هم برا من از این کارا بکن.میگم هانیه مسئول برگزاری مراسم های شاد در خانواده؟!


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دوتا عمه دارم.یکی شون وقتی من چند ماهم بود ازدواج کرد و وقتی من 6 سالم بودو و پسرش دوساله بود شوهرش تو یک تصادف فوت کرد و و از اون به بعد خودش و پسرش طبقه بالا خونه مادربزرگم زندگی میکنن؛دیگه هم ازدواج نکرد.عمه کوچیکم سال 86عقد کرد و سال 88 عروسی کرد و از پیش ما رفت یه شهر دیگه و هر چند هفته یکبار میاد تهران و ما میبینیمش.نقطه ی مشترک هر دو عمه هام اینه که متولد بهمن هستن.یکی شون 8بهمن؛یکی دیگه شون هم 12بهمن.

بعد از اینکه دختر عموم رو سورپرایز کردم ؛ برای بابام تولد گرفتم ؛ و مامانم رو خوشحال کردم ؛ اینبار نوبت رسید به عمه هام.


فقط به مامانم گفته بودم این چند روز که تعطیل و عمه کوچیکم میاد تهران یه مهمونی بگیریم و شام بدیم.مامانم هم همه عمو هام رو به انضمام عمه هام و مادر بزرگم و... دعوت کرد و تمام سه شنبه رو که خونه بودیم به تمیز کردن خونه و تدارک یه مهمونی سی نفره برای چهارشنبه شب گذشت.از خرید شستن مرغ گرفته تا آماده کردنِ ژله دو رنگ و... .از چند هفته قبل با دختر عموم هماهنگ کرده بودم که یه تولد بگیریم برا عمه ها و دختر عموم هم خیلی مشتاقانه پذیرفت ولی از این برنامه م به مامانم چیزی نگفتم.یک هفته کامل تمام شیرینی فروشی های مسیرم رو برا تحقیق در مورد خرید کیک زیر پا گذاشتم که ببینم چه کیکی و چه شمعی بخرم!دست آخر هم دیدم همون کیک بی بی از همه بهتره.برنامه ریختم که چهارشنبه بعد از کلاس برم قیطریه و کیک رو بخرم بیام خونه.بعد از طی کردن مسافتی بس طولانی بالاخره شیرینی فروشی رو جُستم و آخرین بخش از پولم که این ماه همه صرف خرید کادو برا مامانم و چندتا کار از این قبیل شده بود رو با کلی حساب و کتاب گذاشته بودم برای همین کیک که اونم تو شیرینی فروشی با خرید کیک و شمع به اتمام رسید. و من بودم بی حافظگی که صبح یادم رفت بود از بابام پول بگیرم و یک کیک سه کیلویی رو دستم که چاره ایی نداشتم جز اینکه با اتوبوس برگردم خونه چون دیگه اینقدر پول ته جیبم نبود که به آژانس و تاکسی و... فکر کنم.ولی خب با سلام و صلوات کیک رو سالم به خونه رسوندم و با توجه به قوای بدنیم از دیروز دستام مَفلوج شده از سنگینی کیک.

ولی شب که کیک رو گذاشتم جلو عمه هام و همزمان آهنگ تولد عمو اندی(همراه همیشگی من در تولد ها) رو از تلوزیون play کردیم عمه هام از دیدن اسم شون روی کیک به شدت متعجب شدن؛ تا دو سه دقیقه کاملا هنگ کرده بودن ولی بعدش کلی ذوق کردن و به گفته خود عمه کوچیکم که خییییلیییییییی خوشحال شده بود و عمه جونم که از دیروز تا حالا مدام میاد لُپِ من رو میبوسه و تشکر میکنه حسابی سورپرایز شدن از این تولد یهویی و یکی از بهترین شب های زندگی شون بوده.
+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داشتیم سرِ کلمه "قهقرا"بحث میکردیم که فارسیِ یا عربی.گفتیم یه کلمه درست و حسابی جایگزینش بگو که شروع کردن تعریف کردن::

زمان های قبل از انقلاب خیلی گیر میدادن به عدم استفاده از کلمات عربی و همون قضیه"فارسی را پاس بدارید" اوج گرفته بود.یکی از مسئولین میره یکی از مراکز دولتی چشمش میفته به تابلو بالا سر دفتر رئیس که نوشته بوده "رئیس دایره حمل و نقل مستقیم" میگه این چه وضع شِ؟!همه ش عربیِ!تا من برمیگردم این تابلو باید عوض بشه و لغات فارسی جایگزین بشه.فکر میکنن که چی جایگزین کنن؟!"رئیس" رو تبدیل میکنن "سرنشست"؛"دایره" رو عوض میکنن و "گردَکی"جاش میذارن؛"حمل و نقل" رو به جاش میذارن "آورد و بُرد"و در آخر "مستقیم"میشه "سیخَکی".و تابلو جدید عنوانش میشه:"سرنشستِ گردَکی؛آورد و بُردِ سیخَکی"


*فکر نمیکردم بی توجهی بهم من رو از پا در بیاره؛ولی نابودم کرد.خیلی ناراحتم!


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۲۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

این یکی دو ماه اینقدررررررررر درگیر مسائل مختلف و استرس های پشت هم بودم که گرفتار یه جور پریشان حالی شدم.هیچی نیست که آرومم کنه یا به نظرم دلچسب بیاد مثلا هر غذایی میخورم بهم نمیچسبه؛یا هر آهنگی گوش میدم به نظرم اصلا قشنگ نیست.هیچ کاری برام جذاب نیست و زود نسبت به تصمیماتم دلسرد میشم.ولی پُر حرف شدم!دلم میخواد مُدام حرف بزنم و اصلا برام مهم نیست با کی یا درباره چی.فقط دلم میخواد هرکی دم دستم میاد باهاش ارتباط کلامی برقرار کنم.در همین راستا من که کاری با کسی داشتم با یه sms سرُ ته ش رو هم میاوردم تا حس میکنم باید به کسی چیزی بگم فوری گوشیم رو دستم میگیرم بهش زنگ میزنم.از یه شماره دادن ساده به دوستم بگیررررررررر تا تبریک تولدهایی که تو بهمن بودو من همه ش رو زنگ زدم و کلی مخ متولد شده بدبخت رو خوردم(اگر شما دوست عزیز هم جز کسانی بودید گرفتار تماس وقت و بی وقت من شدید عذر خواهی میکنم ازتون)!!!یعنی نیاز به حرف زدن در من در این حد بالا زده ولی خب درحال حاضرم دو روزه تو سکوت محض فرو رفتم و جواب هیچ کس رو نمیدم فقط هی تند تند اینجا پست مینویسم و خدا خیلی رحم کرده که حذف شون نمیکنم چون الان چند ساعته تو یه ناراحتی شدیدی فرو رفتم و نمیدونم چطوری ازش بیام بیرون:|

*از روزی که پست ش کردم تو وبلاگم یک بند یا دارم زیر لب زمزمه ش میکنم یا دارم گوشه دفتری؛ورقی؛کاغذی مینویسم "عجب از محبت من که در او اثر ندارد".


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یک خرابی و بنایی مختصر در خونه مادربزرگم توفیق اجباری خونه تکونیِ زود رَس را نصیب مادربزرگم کرد و این وسط هم عملِ چشمش باعث شد همه مسئولیت ها مثل همیشه روی دست عمه م بود.دیروز که طبق روال خیلی از پنجشنبه ها و جمعه های همیشه دورهم خونه عزیزم جمع بودیم همه تصمیم گرفتیم یک خونه تکونی دست جمعی کنیم تا عمه  که خستگی از چهره اش میبارید باری از روی دوشش برداشته بشه...چند نوه و چند عروسِ مادربزرگم افتادیم به جون خونه اش....

یکی دیوارها رو دستمال میکشید؛یکی شیشه ها رو پاک میکرد؛یکی پرده توی لباس شویی میریخت تا شسته بشه؛دو نفر پرده های شسته شده رو اتو میزدند؛دو نفر هم به محض اتو شدن هر پرده تند تند به میله پرده ها نصب میکردند تا چروک نشه؛یکی محتویات میز تلوزیون رو تمیز میکرد؛یکی دیگه لوستر ها رو برق مینداخت؛این وسط هم به محض جمع شدن همه در یک نقطه با چند شوخی صدای خنده همه به هوا میرفت؛دو نفر هم توی آشپزخونه به پخت و پز ماکارانی مشغول بودند و هرکس که معلوم بود خیلی گرسنه هستند تا وارد آشپزخونه میشدند میگفتند امشب عجب شامی بشه آشپز دوتا شده؛مادربزرگم هم که با چشم بسته کنار صندلی اش مجبور به نشستن بود تند تند برای همه مان دعا میکرد که عاقبت بخیر باشیم؛عمه ام هم که برق رضایت از چشم هایش میبارید ته دلش خوشحال بود که بارِ این همه کار از روی دوشش برداشته شده.

سه تجربه جدید هم نصیب من شد؛اول اینکه یاد گرفتم چطور باید پرده های بلند رو اتو زد وقتی به عنوان اتوکش و دستیار اتو کش مشغول به کار بودم؛دومین تجربه را وقتی کسب کردم که سعی داشتم دختر عموی چندماهه ام که از شیطنت یک جا بند نمیشه رو بخوابونم یادم دادند که برای اینکه بچه زود بخوابه اینقدر رو پات تند تند تکونش بده که سرش گیج بره خوابش ببره!!!!سومین تجربه ام هم خیلی خاص بود؛اون هم پختن ماکارانی با چند فَروَند همکار برای بیست و چند نفری که دور هم خونه مادربزرگم جمع بودیم.

تجربه خوب و خوشی بود که تصمیم گرفتیم از این به بعد هرسال با این روال هم در خدمت عزیزم دور هم جمع باشیم تا عمه ام هم نزدیک عید کمتر خسته بشه.


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۱۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

به غم کسی اسیرم که زِ من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد

دلِ من زِ غصه خون شد؛دلِ او خبر ندارد



+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۱۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

همه اتوبوس هایی که به محله ما منتهی میشن اون ایستگاهی که پیاده میکنن باید حدود یک ربع؛بیست دقیقه ایی پیاده روی کنیم تا برسیم به خونه های ما.تاکسی ها هم حتی بهشون بگید ما رو بیار تا بالا حساب میکنیم نمیارن!میگن نه خودتون برید(انگار لو لو داره)!!!!.یک سال پیش یه خط اتوبوس جدید اضافه شد که اول خط ش دقیقا رو به روی خونه های ما هستش ولی چون مشتریش کمِ راننده های این خط خیلی اذیت میکنن و اصلا درست ساپورت نمیکنن و تا فرصت گیر میارن مسیر خودشون رو میپیچونن میرن مسیرهای پُر تردد وسط شهر مسافر میبرن که پول بیشتری به جیب بزنن.تا وقتی هم اتوبوس های دولتی این بخش رو میبردن عااالی بود.ولی از وقتی افتاد دست بخش خصوصی گند زدن به بنیان این مسیر.

چند روز پیش که خییییلییییییی سرد بود خیلی خسته بودم و آخر کلاس رو نموندم که زودتر بیام خونه بخوابم.تو یه ایستگاهی هم بودم که اول خط بود برا اتوبوس هایی که برا طرف خونه ماهست تاکسی اون طرف نداشت به سمت خونه ما منم مجبور بودم فقط منتظر اتوبوس باشم.حدود یک ساعت منتظر بودم تا اتوبوس رسید و تقریبا آخرش دست و پام از شدت سرما بی حس شده بود به هرچی بیشتر میگذشت من بیشتر عصبانی میشدم.همین که اتوبوس رسید من رفتم از در جلو سوار شدم چنااااان دادی کشیدم سر راننده!!!گفتم "انصاف تو این سرما این همه وقت مردم رو معطل میکنید؟!"راننده تا چند ثانیه این شکلی موندمنم رفتم نشستم.بعد که راننده حواسش اومد سرجاش گفت به خدا تقصیر من نیست...من این دفعه با صدا بلند تر گفتم:" شما خودت حاضری 5دقیقه تو این سرما بیرون وایستی؟!...که مردم رو یک ساعت اینجوری اسیر کردی وقتی میدونید این مسیر تاکسی هم نداره"بعدم جلو خودش زنگ زدم شکایات اتوبوس از این خط شکایت کردم .تا حالا چندبار این کارو کردم هربار جریمه شون کردن و تا چند وقت عین آدم کار کردن.

ولی یک ربع که گذشت از اون دادی که زدم به شدت پشیمون شدم و گفتم کاش ملایم تر حرف میزدم ولی باز میگفتم نه حق با من بود!بار اولشون که نیست.اونوخت من کلا همین که بابام برسه خونه همه اتفاقای طول روزم از همون موقع که در رو براش باز میکنم شروع میکنم تعریف کردن.ولی این رو تعریف نکردم چون نمیدونم بابام اونوخت واکنشش چی میبود؟!به داشتن دختر مثل من افتخار میکررد یا شرمنده میشد با این دختر تربیت کردنش.ولی برا هرکی هم تعریف کردم کلی خندید و گفت فکر کن تو داد بزنی مثلا!!اصلا یه همچین چیزی هست؟!بعد هم با تعجب بیشتر میکنن شایستی توهم زدی هانی

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۱۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

طیِ این دوسال اخیر به بزرگترین خواسته ها و علایق زندگیم نرسیدم و چون یه موقعی که اونا شدن خواسته ها و علایق م حاضر شدم به خاطرشون خیلی از مرزهام رو بشکنم ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هیچ کس و هیچ چیز تو این دنیا اینقدر ارزش نداره که بخوام به خاطرش غرور رو زیر پام بذارم!و به همین راحتی اعتمادم به زندگی شکست.


چند روز پیش تو ایستگاه اتوبوس که منتظر اتوبوس بودیم بهش میگم الان چند ماهه هرچقدر هم خسته باشم بازم همین که سرم رو میذارم رو بالشت یکی دوساعت طول میکشه تا خوابم ببره دائم دارم به خودم و جایگاهم فکر میکنم به اینکه الان نسبت به روزی که صفت بچه مدرسه ایی از من جدا شد چقدر پیشرفت کردم؟!ولی هرشب و هر شب و هرشب به یه نتیجه میرسم!اونم اینکه تو این سن و سال هیچ ویژگی خاصی ندارم که بتونم به خودم افتخار کنم و نگران تر میشم نسبت به آینده.حتی هیچ مهارت خاصی بلد نیستم که اگر یه موقعی خواستم برم دنبال کار بگم این کارها رو بلدم.تو موقعیت هایی هم که هستم نمیتونم بگم که آدم مطرحی هستم چون نیستم و حرفی برای گفتن ندارم!بخوام یه نگاه کلی به خودم بندازم میگم الان تنها تفاوتم با گذشته اینه که میتونم ساعت ها رو به روی اساتید رشته م بشینم و حرف بزنم از علل عدم پیشرفته رشته مون در ایران؛مشکلات دست فروشی های مترو؛جایگاه سرمایه اجتماعی تو ایران؛اصلاحات ارضی که ایران رو به نابودی کشوند؛کیفیت و سبک زندگی؛و... .یه موقعی فکر میکردم اگر لغات 504 و essential رو حفظ باشم عجب شاهکاری کردم ولی الان که بالاخره تونستم همه ش رو حفظ کنم بازم میگم چه فایده؟!من که هنوز نمیتونم دست و پا شکسته انگلیسی حرف بزنم و تا میام کلاس زبانم رو به یه جایی برسونم یهو برنامه های زندگیم بهم میپیچه و کلاس رفتنم منحل میشه... اتوبوس که رسید پام رو گذاشتم روی اولین پله تا سوار بشم سرم رو برگردونم طرفش با یه چهره غمگین گفتم دیگه اعتماد بنفسی هم که قبلا داشتم دیگه ندارم!!!بدترین قسمت ماجرا هم اینجاست که نمیدونم چه راه حلی برای خودم انتخاب کنم تا از این بلاتکلیفی و نارضایتی خلاص بشم.

*حسِ پیچوندن کلاسِ 8صبح به خاطر سرما...


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۱۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

تو همان جرعه آبی که نشد
بزنم لب به تو و زود اذان را گفتند...



+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

امتحانا؛بدو بدو و نامه نگاری های اداری؛استرس هایی در طول ش داشتم که میشه یا نمیشه و چند هفته همینطوری گذشت؛اون دو روز انتخاب واحد که اینقدر دانشگاه اذیت مون کردن؛خبری که چهارشنبه هفته پیش شنیدم و اشک چشمم بند نمیومد؛اون دو شب پیش که ساعت 4 صبح از خواب بلند شدم و گوشیم رو برداشتم و بعدش...ولی بعدش حس میکردم نفسم بالا نمیاد...سرم رو فروو کردم تو بالشتم و زار زدم که الان مدتهاااااااا است دارم این جور شبها رو تجربه میکنم!دقیقن چند شب یکبار  به هرنحوی انگار یه خنجر فرو کردن تو قلبم و درآوردن!تا خواستم آروم بشم ضربه بعدی!...فقط اعتراف میکنم کم آوردم از تحمل اینجور شب ها و روزها تو این مدت طولاااانی؛از استرس های این یک ماه؛از بلاتکلیفی آینده و همین که به بعد از درسم فکر میکنم و حس پوچی بهم دست میده!دلم یه روز آروم میخواد؛یه روز که خوش باشم و همه چی بر وفق مرادم باشه...یه روز که الکی خوش باشم حتی با خوردن ذرت مکزیکی کنار یه دوست که به اصرار من کلی راه رفته باشیم تا یه مغازه ایی رو پیدا کرده باشیم که صندلی داشته باشیم و  بشینیم تو مغازه که مجبور نباشیم گوشه خیابون لذت خوردن ذرت رو کم کنیم.یا یه پیراشکی داغ تو یه پارک.فکر کنم اسمش میشه خوشی خوشمزه.نه؟!




+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعد از تولد بابام  هی فکر میکردم برا مامانم چیکار کنم که اونم خوشحال بشه که فکر نکنه من فقط برا بابام ازین کارا میکنم؟!!چند روز پیش باهم رفته بودیم سپهسالار من کفش بخرم که آخرش هیچ کفش قشنگی پیدا نکردم فقط مامانم یه کیف دید خیلی چشمش گرفته بود ولی هرررررررچی گفتم بخر گفت نه گرونِ بیا بریم.بعد هم دست از پا دراز تر و دستِ خالی برگشتیم خونه.منم امروز بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم رفتم همونجا کیف رو خودم بخرم که گفت تموم کرده اون مدل رو:| یکی داشت عین اون بود فقط جلوش ساده بود که مامانم از اونم خوشش اومده بود ولی مشکیش رو نداشت دیگه هی به فروشنده گفتم آقا تو رو خدا مشکیش رو برام از یه جا جور کن برای مامانم میخوام اونم دلش سوخت رفت از دوستاش تو یه مغازه گرفت برام آورد.وقتی رسیدم خونه مامانم دید براش کیف مورد علاقه ش رو خریدم کلییی خوشحال شد.برنامه بعدیم هم برای روزِ مادرِ که یه چراغ خواب برا اتاق مامانم اینا بگیرم ولی میترسم برم تو مغازه قیمت کنم چون یه بار از اون مغازه شمعدون قیمت کردم گفت 6میلیون:|.خودم هم چند روز پیش یه کفش سفید خریدم ولی چون میدونم با دیدنش همه اولین جمله ایی که تو ذهنشون میاد اینه که"خوبه خجالت از سن و سالش ش نمیکشه"از گذاشتن عکسش معذورم بعدم اینکه امکان داره یه وقت یه جا برم درحین معرفیم مثلا بگن::کفش شونم معروفه:-B گرفتی چی شد؟!:-P

 

***

این روزها مستقیم تو چشم هیچ کس نگاه نمیکنم چون میترسم بگن چرا چشمات قرمزه؟!چرا چشمات پوف کرده؟!چرا مُژه هات خیسِ؟!

این روزها هرکس بهم میگه چی شده؟!چونه م میلرزه و اشک م سرازیر میشه سرم رو به علامت نفی تکون میدم و میگم هیچی...

این روزها هیچی برای من یعنی همه چی...

این روزها همین که سر سجاده میشنم میگم خدایا من اینقدر بَدَم؟!


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۰۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اصولا رفتار سازگاری دارم.با اطرافیان هرنوع عادت رفتاری ایی داشته باشن کنار میام برای همین پیش نمیاد با کسی قهر کنم یا ازم رفتار تندی دیده بشه و غْر غْر ازم شنیده بشه.ولی یه دسته از آدم ها حال من یکی رو بهم میزنن اون هم اونایی که وسط حرف زدن بقیه مدام میپرن وسط حرف شون و با یه تیکه ضایع شون میکنن.اینجور آدم ها در وحله اول یک سری از خود راضی هستن که فقط میخوان موجبات خنده خودشون رو با حقیر کردن طرف مقابل(البته از نگاه خودشون)فراهم کنن.همچنین صرفا جهت جلب توجه بقیه به خودشون از ضایع کردن ضایع کردن گوینده استفاده میکنن.

اونوخت خودش میگه چرا من با این همه آدم قهرم؟!

***

اگر یه روزی بفهمم یکی به خاطر من یا به خاطر رفتار یا حرفی از من یه قطره اشک از گوشه چشمش اومده تا ابد خودم رو نمیبخشم و حاضر زمین و زمان رو بهم بدوزم تا هزار برابر جبران کنم اون رفتاریم رو که باعث ریختن همون یه قطره اشک شده.والا تا ابد هر روز صبح که از خواب بلند بشم به اولین چیزی که فکر میکنم اینه که من یه روزی یه جایی باعث ناراحتی کسی شدم و تا آخر اون روز رو با عذاب وجدان سپری میکنم یعنی تا آخر عمر هر روز زندگیم با عذاب وجدان میگذره.

ولی نمیدونم چجوری با وجدان خودش کنار اومد و اینقدرررررر راحت از کنار اشکام گذشت درحالی که میدونست....

***

تمام شهامتم رو یکجا جمع کردم و نتیچه گند زدن این ترمم رو براتون به نمایش گذاشتم.باشد که به خود؛استعداد خود؛و نمرات خود امیدوار شوید.

امیدوار شدید؟!

+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۱/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از لحاظ شانس آدم ها به دو دسته تقسیم میشن و هچ حد وسطی وجود نداره!

دسته خوش شانس اونایی هستن که یه نفر با تمام وجود عاشقشون میشه؛نگران شون میشه؛دلتنگ شون میشه؛از دوریشون آب میشه؛از دیدنشون ذوق میکنه و چشماشون برق میزنه.

دسته بدشانس اونایی هستن که با تمام وجود عاشق یه نفر میشن؛نگران میشن؛دلتنگ میشن؛از دوری ها آب میشن؛از دیدارهای ناگهانی ذوق میکنن و چشماشون برق میزنه ولی نه اون عشق دیده میشه نه اون نگرانی فهمیده میشه نه از دلتنگی باخبر میشه نه اون ذوق و برق چشم ها به چشم میاد.

دسته بدشانس همیشه باعث ساخته شدن دسته خوش شانس میشن والا خوش شانسی معنی ایی پیدا نمیکرد.

من جزء دسته ی دوم هستم؛شما چطور؟!




+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۰/۲۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

به هرجا رسیدم به عشقِ تو بود

کنارِ تو هرچی بگی داشتم

ببین پای تاوان عشقم به تو

عجب حـــــــسرتی رو دلم کاشتم



+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۰/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اینکه آدم تو داری هستم ولی یک موقعی نبودم.اینکه آدم آرومی هستم ولی یک موقعی نبودم.اینکه موقع ناراحتی خیلی آروم توی لاک خودم فرو میرم ولی قبلا اینطور نبودم.اینکه ترجیح میدهم از دلایل ناراحتی م حالا هرچه که بود با کسی حرف نزنم و یا خودم حل ش کنم یا اینکه با موضوع کنار بیایم.اینکه هرچه الان شدم برای خودم دلایلِ خیلی خیلی قانع کننده ایی دارد.ولی این دلایل هرچه که هست دلم اگر همه عالم و آدم را قانع کرد دلم میخواهد کسی که قرار است عنوان "همسرِ من" را به خودش اختصاص دهد هیچ وقت قانع نشود.هروقت دید چشماهایم را از نگاه مستقیم میدزدم؛حرف هایم به یک جواب کوتاه ختم میشود؛اگر دید لبخند میزنم و میخندم ولی به طور غیر عادی و در عرض چند روز کلی لاغر میشوم.وقتی دستم را لب مبل گذاشتم زیر چانه م و ساکت به گل فرش نگاه میکنم.وقتی جای غذا خوردن فقط با قاشق و چنگال و برنج بازی میکنم.یعنی خیلی ناراحتم ولی باز هم سکوت میکنم.

دلم نمیخواهد اینطور وقت ها با یک سوال کوتاه "چیزی شده؟!" و یک جواب کوتاه "نه" من شانه بالا بیندازد و خودش را راحت کند.دلم میخواهد خودش بداند که من را باید وادار به حرف زدن کرد.اگر از من جواب "نه"شنید با جدیت و کمی اخم خیلی محکم بگوید "ولی ظاهرت اینو نشون نمیده".رو به رویم بنشیند حتی به زور هم شده حرف از زیر زبانم بکشد؛ اگر خواستم با گریه و بیخیال گفتن سر و ته قصه را هَم بیاورم مستقیم توی چشمهایم نگاه کند و با بداخلاقی بگوید فکر نکن با این لوس بازیا و بچه بازیا میتونی از جواب دادن فرار کنی.دلم میخواهد مردِ من مردی باشد که وقت ناراحتیم من را وادار کند به حرف زدن.حتی شده به قیمت چند دقیقه ایی بداخلاق شدن...



+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۰/۲۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

من عاشق اینم که دوستام بیان خونه مون مهمونی.هربار که بهشون میگفتم بیاید جور نمیشد تا بالاخره تابستون یه روز اومدن.چند وقت پیش که دور هم نشسته بودیم تو نمازخونه یکی از دوستام گفت هانی تو خییییییلیییییی بدبختی:|.چرا خونه تون اینقدررررررر دوره؟!واقعا چجوری هرروز میای دانشگاه؟!اون یکی گفت ما اومدیم خونه تون فکر کنم باید نماز شکسته میخوندیم:|اون یکی گفت خب هربار این همه راه رو میای سوغاتی هم بیار:|به یکی شون میگم تو چرا نیومدی؟!میگه من اون موقع وقت سفر نداشتم!

دیروز بعد از انتخاب واحد بازم دیدم باید 5 روز هفته رو مثل تمام ترم های قبل برم دانشگاه.تمام ترم هام اینقدر گند کاری میشه تو برنامه م که من که از همه راهم دور تره بیشتر از همه میرم دانشگاه:|تازه 6تا امتحانم هم تو 3 روزه:|اینجور برنامه ریزی افتضاحی داریم ما:|

بعله دوستان درحالی که ملت تازه امتحانشون شروع شده ما هم امتحان هامون تموم شد و هم انتخاب واحدمون تموم شد از شنبه هم ایشالله نشستیم سرِ کلاس:|یعنی شما تصور کن آخرین امتحان ت رو ساعت 10صبح بدی بعدش ساعت 12شب همون روز درحال انتخاب واحد باشی:|پس کو اون شعارها که میگفتن ترم ها زوج رو تا قبل عید کلاس ها درست و حسابی تشکیل نمیشه؟!

بعد من تا حالا درس تنظیم رو برنداشتم.یعنی هی نگران بودم چشم و گوشم باز نشه(آخه نه اینکه خیلی بسته س) و شرم و حیا بهم اجازه نمیداد کد این درس رو وارد کنم!!خلاصه اینقدر شرم کردم تا هم اسم این درس عوض شد هم یه واحد بهش اضافه شد:|و جالب اینجاس من باز هم این درس رو برنداشتم:|اصن برام زور داره حالا که یه واحد بهش اضافه شد برش دارم:|آخه خانواده م کجا بود که بخوام تنظیم ش رو بخونم:|


+ نگاشته شده در تاریخ:: ۹۲/۱۰/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |