X
تبلیغات
متولد ماه تیر

روز دومِ نجف رفتیم مسجد کوفه البته نزدیک مسجد کوفه یه مسجد دیگه هست که برای میثم تمارِ.مسجد کوفه یه مسجد بی نهاااااااااایت قشنگ با کلی اعمال که البته همه نماز دو رکعتِ هستش.صبح خیلی زود حرکت کردیم سمت مسجد کوفه که به ساعت شلوغش نخوریم.موقع رسیدن مون بارون شدیدی گرفت بعد اونجام دیگه کلاااااا خاکی بود با اومدن بارون هم همه شد گِل و دیگه کف کفش هامون رو به زور از تو گل میاوردیم بیرون.منم که کفش سفید پام بود داغووون کثیف شد.همون ورودی مسجد کوفه کفش ها رو گرفتن؛از همون اول مجبور بودیم روی زمین بدون کفش راه بریم زمین هم که خیسِ خیس بود و بارون همچنان با شددددت میبارید.دیگه وقتی رسیدیم به خودِ مسجدمشکل حل شد و زیر سقف بودیم ولی سررررد بود؛رو به رو مون که حیاط بود بود وقتی ما درحال نماز خوندن بودیم کف حیاط ش 5؛6سانت آب جمع شده بود.ساعت 10.30 اعمال خود مسجد کوفه تمام شد و رفتیم اون قسمت اصلی که قبلا خود مسجد کوفه فقط اون تیکه بوده برای نماز.اونجایی هم که حضرت علی نماز میخونده حالت زیارت گاه کردن ولی شکل مسجد کاملا بازسازی شده و امروزیه که به نظرم اگر اون قسمت رو به همون شکل اون موقع حفظ ش میکردن بهتر بود.توی همون فضا بزرگ مسجد کوفه هانی بی عروه؛مسلم بن عقیل؛مختار هم خاک شده بودن که زیارت گاه براشون درست کرده بودن.وقتی هم که میخواستیم خارج بشیم از مسجد کفش نداشتیم و بدون کفش باید از همون حیاطی که کفش پر از آب بود راه میرفتیم.

*گنبد طلایی توی عکس؛گنبد مسجد کوفه هستش.

ادامه دارد...




برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

سه شنبه شب برای نماز مغرب و عشا مسجد سهله بودیم.مسجد سهله تقریبا حکم همون مسجد جمکران خودمون رو داره و سه شنبه شب ها خود مردم عراق هم زیاد میان اونجا و ما با شلوغیش زیادش مواجه شدیم.
قبل از رفتن به مسجد سهله رفتیم مسجد حنانه و یه مسجد دیگه که اسمش رو یادم نمیاد.بعد که از مسجد حنانه اومده بودیم تا دو سه ساعت بعدش هرکی میامد منو رو صدا کنه جای هانیه میگفت حنانهاینجور تاثیری روشون گذاشته بود
وقتی رسیدیم مسجد سهله بارون وحشتناک بدی میامد.بعد اصلن فکر نکنید که اونجا دارید روی زمین آسفالت و پیاده رو های سنگ فرش راه میرید.به جز بخش مرکزی شهر این قسمت ها که حاشیه شهر نجف هستن تمامااااا زمین های خاکیه که خودتون تصور کنید موقع بارون چی میشه.بعد جالب اینجاست مادربزرگم میگفت من 15 سال پیش اومدم وضعیت همین بوده .روی همین گل و خاک ها هم پُررررررر از آشغاله
داخل مسجد سهله یه سری نماز داره که بعد از اینکه اون ها رو خوندیم غروب شد و رفتیم برای نماز جماعت.نماز هایی که اعمال مسجد سهله به حساب میاد توی رواق هایی که دور تا دور حیاط هست خونده میشه.ولی وسط حیاط ش تماما خاکیه و یه سری موکت کثیف میندازن روش که نماز جماعت بخونی.خود عرب ها که ماشالله با کفش روی این موکت ها راه میرن و از اونی که هست کثیف ترش میکنن.موقع نماز خوندن یه بارون شدید گرفت.وسط نماز هم عرب ها بدو بدو رفتن که برن و من تو سجده بودم یکی شون با پاش محکم کوبید تو سرمولی باوجود همه این کمبود و مشکل یه حس عجیب آرامشی تو اون مسجد به آدم دست میده.و خلاصه که قسمت و سعادتی بود که ما سه شنبه شبی رو در مسجد سهله باشیم.

ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/25 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

روز اول بعد از اینکه نماز صبح و ... رو حرم حضرت علی(ع) خوندیم رفتیم قبرستان وادی السلام(در باره این قبرستان اینجا رو بخونید).من قبل از رفتن مون کلی درباره این مکان تحقیق کرده بودم و خیلی ذوق داشتم برای رفتن به اونجا و  واقعا هم وقتی رفتیم دیدم خییییلیییی هیجان انگیزه.فکر کنم با دیدن عکس های این مکان به خصوص عکس های هوایی ش بشه هیجان این قبرستان رو درک کرد.(عکس هاش رو میتونید اینجا ببینید).فقط به خاطر گسترده بودنش اصلا زائر های ایرانی رو از یه جایی جلو تر نمیبرن یعنی مقام هود و صالح که اوایل ورودیش واقع شده.چون میگن کنار مقبره ها کسایی هستن که میان خفت گیری میکنن.بابام میگفتش بعضی ایرانی ها هستن وصیت میکنن اینجا خاک بشن قاچاقی از آبادان میارن اینجا.

به محض ورود به این قبرستان اینقدر فضای سنگینی داره که آدم یه حس عجیبی بهش دست میده و واقعا هم مرگ و وحشتنش  رو میشه حس کرد.خلاصه که جای خوبیه برای متحول شدن

ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/23 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برای نماز صبح راهی حرم حضرت علی شدیم و برای اولین بار چشمم به گنبد و گلدسته قشنگش افتاد.بدون هیچ اغراقی میتونم بگم وقتی چشم آدم از در باب الساعت به گنبد و گلدسته حضرت علی میفته میتونه یه اُبُهَتی رو حس کنه.تصویر هایی که از نجف توی ذهنم مونده به غایت گنگ و مبهمِ.اینقدرررر جاهایی که نجف میبرن زیادِ و اعمال فشرده ایی داره که متاسفانه وقت زیادی برای حرم حضرت علی باقی نمی مونه.روز اولی هم که برای زیارت وارد قسمت ضریح حضرت علی شدیم اینقدرررررررر شلوغ بود و مردم ساکن همونجا به حدی هُل میدادن و اذیت میکردن که تقریبا هیچی از زیارت نفهمیدیم.

شاید تا وقتی آدم نرفته باشه کشورهای عربی برای زیارت نتونه به خوبی قدر خادم های حرم امام رضا رو بدونه که با چه خضوع و خشوعی از زائر امام رضا استقبال میکنن.ولی واقعا تو حرم حضرت علی خیلی جاها زائر از طرف خادم هیچ احترامی نداشت و حتی کسی نبود که با دل و جون صف نمازی رو مرتب کنه.چشم که به کاشی کاری های حرم حضرت علی میفته که در اوج بی دقتی و خیلی جاها بی حوصلگی انجام شده به راحتی میشه ارزش کاشی کاری که با چه ذوق و سلیقه ایی تو حرم امام رضا انجام میشه رو دونست.

صف نماز که وای میستادیم رسمن فکر میکردیم تو همون ایران خودمونیم چون فقط دور و برمون زائر ایرانی بود و تک و توک میشد عربی دید.اما چون سفرمون هم زمان شده بود با شهادت حضرت فاطمه من تونستم به خوبی نماد انسجام رو بین ایرانی ها ببینم.مثلا چند نفر ایرانی تو صحن حضرت علی شروع میکردن به سینه زنی و عزاداری ولی بعد از چند دقیقه یه دفعه میدی همون تعداد کم شدن یه دسته بزرگ که هرچند ناخواسته و بدون هماهنگی ساخته شدن ولی بیشترین نظم و هماهنگی رو پیدا میکردن و همصدا دور تا دور همون صحن که خیلی هم بزرگ نبود میزدن.

ادامه دارد...




برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/21 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ساعت 10:30وارد فرودگاه نجف شدیم؛یعنی پامون رسید روی پله هواپیما فکر کردم هواپیما روی ساحل جلو دریا فرود اومده به جای فرودگاه نجف؛از بـــــــــس که هوا دم و نم و رطوبت داشت.

از همون فرودگاه ایران جای خالی داداشم به شـــــــــــدت حس میشد؛هررررربار که ساک قرمز مون رو بلند میکردم و سنگینیش دستم رو اذیت میکرد یادم میفتاد هرجا که چیزی دستم باشه بدو بدو از دستم میگیره.البته باوجود نبود داداشم از همون تو فرودگاه یکی بود که تا میدید چیزی دستمه زود بیاد بگه هانیه خانوم ()بدید من بیارمش.بعدم به زور از دستم میگرفت.خلاصه یکی دیگه بار سفر ما رو به دوش میکشیدمنم که چـــــــقدر ناراحت بودم از این بابت

به محض نشستن توی اتوبوس برای رفتن سمت هتل مدیر کاروان تا جایی که ممکن بود ما رو ترسوند که اینجا به هیچ مردی اعتماد نکنید و اینا؛اگر خواستن باهاتون حرف بزنن جواب ندید؛ما هم ساعت 11.30؛12 شب رسیدیم سمت هتل و ساک به دست یه مسافتی رو باید پیاده برای رسیدن به هتل میرفتیم.یه دفعه دیدم یکی داره از پشت سر به عربی بهم یه چیزی میگه؛همین که سرمو برگردوندم دیدم پسره داره اشاره میکنه ساک ت رو بده من بیارممن واقعا متعجب مونده بود واس چی عرب و عجم تو اون سفر خواستار حمل ساک های من یکی بین اون همه آدم شده بودنبا اون ترسی هم که مدیر کاروان با حرفاش در مورد مردای اونجا انداخت به جون مون من فقط تونستم تا جایی که میشه سرعت بگیرم که پسره دست از سرم برداره

ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/20 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعد از برگزاری مراسم سوم ساعت 2ظهر همگی راهی فرودگاه امام خمینی شدیم.سفر با 18 نفر از فامیل تجربه جدیدی نبود؛چون ما تجربه سفرهای بالا 20نفر رو هم داشتیم.ولی اینکه جمعیت غالب کاروانِ سی و دو نفری رو خانواده ما تشکیل داده بودن تجربه نابی بود.خب در کل فرودگاه امام خمینی به خاطر فضا بزرگی که داشتیم حجم جمعیت رو زیاد نشون نمیداد.دوبار هم بیشتر وسایل مون از گیت رد نشد و خودمون رو هم فقط دوبار گشتن که اونم من هی میگفتم اوووووووه چقدر میگردن آدم رو.حالا اینقدرررر سالن ترانزیت معطل شدیم که فامیلای ما دو سه سری رفتن دستشویی.هربارم که دسته میشدن برن تک تک از من میپرسیدن تو نمیای بریم؟!(حالا انگار تشریف میبرن اروپا)هر بار هم که من به تک تک شون میگفتم نه!با تعجب میگفتن وااااااااااا؛چجوریاس که تو دسشویی لازم نیستی؟!.حالا درست موقعی که کل فامیلای ما تو دسشویی بودن اعلام کردن برید تو هواپیما.به علت بی نظمی همیشگی که در پرواز ها هست سه ساعتی رو قسمت سالن ترانزیت نشستیم و حدود دوساعتی هم توی هواپیما معطل شدیم.در تمام مدتی هم توی هواپیما بودیم مدام از بلندگوها اعلام شد؛آسایش شما حاصل 50سال تجربه ماست.اینقدرررررررر هم تو هواپیما گرم بود که همه کلافه شده بودن؛اونوخت یه پسره به مهماندار گفت آقا چرا راه نمیفتید؟!مهماندار محترم هم که رسمن ملت رو مَشَنگ گیر آورده بود برگشته میگه میبینی هوا گرمه؟!داریم هیتر رو میکَنیم به جاش کولر کار میذاریماز شدت گرما دیگه مجبور شدن درهای هواپیما رو باز کنن که یک ربع بعدش همه سردشون شد و هی از مهماندارا پتو میخواستن .ولی بالاخره بعد از کلی معطلی پرواز کردیم.

ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/19 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از وقتی ثبت نام قطعی شد خوشحالی رو بین تک تک اون هایی که قرار بود با هم همسفر باشیم دیده میشد.هربار دور هم جمع میشدیم با کلی خنده و شوخی در مورد تقسیم بندی شدن مون برای اتاق ها برنامه میریختیم.قرار بود با 12 نفر از فامیل بریم ولی تا آخرش اینقدر همه وسوسه شدن برای اومدن تا تعداد به 18 نفر رسید.ولی همه سرخوشی مون درست دو روز به سفر و موقع تحویل ارز زایل شد و شنیدن اون خبر تلخ

شاید دردناک تر از لحظه ایی که خودم خبر فوت فامیل مون رو شنیدم لحظه ایی بود که داداشم موضوع رو شنید و حتی نتونست یک لحظه هم توی خونه بمونه!فقط خیلی فووووری لباس پوشید و از خونه زد بیرون و وقتی برگشت چشماش قرمز بود.

برای اولین بار وارد خانه ی یک عزادار شدم؛برای اولین بار به جای سلام و احوال پرسی با صاحبان خانه هرکس با در آغوش گرفتنم شروع به گریه کردن کرد.برای اولین بار در اولین تشیع جنازه زندگیم شرکت کردم.

وقتی جنازه رو آوردن داخل خونه من فقط رفتم گوشه یکی از اتاق ها و با صدای گریه بقیه زار زدم.انگار ترسیده بودم که نگاهم به تابوت بیفته و ببینم کسی که تا همین چند وقت پیش جلوی روی ما راه میرفت و غذا میخورد و می ایستاد حالا توی یک تابوت دراز کشیده باشه.تمام مسیر از خونه تا محل خاک سپاری شیشه ماشین رو تا ته پایین آورده بودم بی وقفه اشک میریختم ولی حتی توان پاک کردن اشک هام رو هم نداشتم.روز سختی بود...خیلی سخت.

ادامه دارد...



برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/16 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

سفر کربلامون با کلی ماجرا جور شد.کارها اوایل ش زیاد به هم میپیچید.از مشکل ثبت نام بگیر تا مشکل مالی که حتی نمیشد فکر کرد که قراره به مشکل بخوریم.تو همون گیر و دار و استرس هاش نذر کردم اگر همه چی جور بشه از 40 روز قبل از سفر هر روز یه زیارت عاشورا بخونم.

میگن وقتی میخوای یه رفتاری رو در خودت همیشگی کنی اون کار رو 40 روز انجام بده.مثلا اگر خواستی گناهی رو ترک کنی 40 روز از اون کار دوری کن دیگه از اون به بعد سراغ اون گناه نمیری.

40 روز با ذوق و شوق زیارت عاشورا خوندم.40 روز با ذوق اینکه قراره زائر کربلا باشم زیارت عاشورا خوندم.تو راه فرودگاه زیارت عاشورا خوندم.تو راه نجف تا کربلا زیارت عاشورا خوندم.رو به روی ضریح امام حسین(ع) زیارت عاشورا خوندم.کنار قتلگاه حسین(ع) زیارت عاشورا خوندم.کنار ضریح حضرت عباس زیارت عاشورا خوندم.

از روزی که برگشتیم هر روز اولین کاری که به فکر انجامش هستم اینه که زیارت عاشورا بخونم.هر روز با یک بغض بزرگ به این عادت قشنگ میرسم بغضی که بهم یادآوری میکنه این دیگه یه نذر نیست که 40 روز بعد قرار باشه زائر قبر حسین(ع) باشم.

P.S::از فردا هر روز صبح خاطرات سفر شیرین مون رو مینویسم.خاطرات هفت روز از زندگیم که واقعا زندگی کردم.



برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 93/01/15 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

من امشب سرخوش و دیوانه و مست و غزلخوانم

به جام می پناه آورده ام از غم گریزانم

گر از میخوانه باز آیم مرا غم باز میجوید

روید ای دوستان من گوشه این میخانه میمانم؛میمانم




برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با شوق و ذوق به دوستام گفتم که آرزوهاتون رو توی دفترچه م بنویسید که زیر گنبد امام حسین براتون دعا کنم ولی امروز باهاتون خداحافظی نمیکنم چون فردا میبینم تون.

مسیر سیدخندان تا علم و صنعت با یکی دوتا تماس خداحافظی با دوستان نزدیک رو تلفنی انجام دادم.

سفر کربلا به ثانیه شماری رسیده و من چند بار در ذهنم پست نوشته بودم که چطور خبر رفتن م به سفری که جز آرزوهام بود رو بدم...


همین که از راه رسیدم وارد اتاقم شدم و مقنعه م رو از سرم بیرون کشیدم مامانم گفتم برنامه ها بهم ریخته.رنگ از صورتم رفت یعنی سفری که چند ماهه دارم حسرت ش رو میکشم جابه جا شده؟!کنسل شده؟!هنوز این جمله ها توی ذهنم بالا پایین میشد که جمله ی مامانم کامل شد."فلانی فوت کرده"

اینقدر در بهت و ناباوری فرو رفتم که توان اشک ریختن رو هم از دست دادم.حالا فردا به دانشگاه نمیرم که با دوستام خداحافظیِ اولین سفرم به کربلا رو داشته باشم.من فردا صبح در اولین تشیح جنازه زندگیم شرکت میکنم؛اولین بار برای مرگ مشکی میپوشم؛اولین بار اشک ریختن اطرافیان رو برای مرگ کسی که بارها به خانه ش رفته بودیم ؛کنارش شام خورده بودیم و سیزده بدر گذرانده بودیم و خندیده بودیم میبینم؛در تشیح جنازه کسی که چندبار از ما خواسته بود حالا که دارید میرید کربلا من رو هم با خودتون ببرید.و هنووووووووووز در بهت و ناباوری میگم یعنی دیگه پیش ما نیست؟!


*از شما دوستان عزیزم پیشاپیش خداحافظی میکنم و اگر بدی ایی دیدید حلال کنید.فکر نمیکردم پست خداحافظیم رو با این وضع و حال بنویسم.روز دوشنبه ساعت 15 پرواز به سمت نجف؛دعا گوی تک تک تون خواهم بود؛انشالله...

+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/17 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

خب تقریبا خیلی از وبلاگ نویس ها آخر هرسال اقدام به ارزیابی سالی که بر اون ها گذشته میکنن.ولی با توجه به اینکه از هفته ی آینده تا یک روز مونده به آخر سال اینترنت ندارم درحالی که فقط دوازده روز از اسفند گذشته سالی که گذشت رو ارزیابی میکنم.

در کمال تاسف باید اعتراف کنم اول سال روی هر پله ایی بودم بعد از گذشته دوازده ماه همچنان روی همون پله هستم و هیـــــــــــچ پیشرفت و تغییری در من صورت نگرفته.تقریبا به هر دری هم زدم که دریچه تغییر برام باز بشه متاسفانه پشت اون در کسی نبود که در رو باز کنه و اگر هم بود به روی خودش نیاورد فعلا هم درجایگاهی نیستم که خودم بتونم برای خودم کاری کنم ولی برای سال بعد محکم تر پا پیش میذارم.

اگر بخوام بهترین روز سال رو که بهترین حس رو توی اون روز داشتم انتخاب کنم قطعا و حتما روز 3 تیر رو انتخاب میکنم.

خیلی از روزهای سال هم چشم هام خیس اشک بود.

تعداد کتاب هایی هم که خوندم نهایتا 10؛12 تا بود که البته درسته حجم های زیادی بود ولی و از این بابت واقعا برای خودم متاسفم که اینقدر رنگ کتاب توی زندگیم کمرنگ شد.

نمیتونم بگم سال بدی بود چون اتفاق بدی توش نیفتاد و زندگی مون به صورت روان و بدون گِره جریان داشت.یه چند جایی هم که کارم گیر بود خوشبختانه به لطف و کمک خدا همچنین با توجه به پشت کار فوق العاده ایی که خدا به من عطا کرده تونستم مشکلات رو حل کنم.فقط یک موضوع بود که حتی یک لحظه و یک روز هم محض دلخوشی من بر وفق مرادم نشد;(

نسبت به سال های گذشته بیشتر سفر رفتیم و مهمونی های زیادی هم دورِهم بودیم.برای خانواده م هم سال پر موفقیتی بود.


خلاصه که این بود یک سالِ من.و البته بهتون توصیه میکنم این روزهای آخر سال از خونه بیرون میرید حواستون باشه که شهرداری درحال رنگ کاری میله ها و نرده هاست.امروز اینقدر گیج و ناراحت غرق در افکارم بودم که بوی رنگ رو حس نکردم .فقط یهو دیدم زندگیم با رنگ یکی شد و هنوز به مامانم نگفتم میترسم دعوام کنه:|

+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/12 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

شرعا و قانونا عقد کردن و اسم وارد شناسنامه شد.در حالی که چند ماه از عقد گذشته بود پسر طی یک تصادف چند روزی به کما میره و بعد از چند روز هم با مرگ مغزی از دنیا میره.

بعد از گذشت یک سال تقریبا همه اطرافیان اصرار به ازدواج مجدد دختر داشتن تا از اون وضع افسردگی بیرون بیاد و به خاطر دختر بودنش اسم همسرش از شناسنامه ش پاک شده بود.ولی با باز شدن پای چند خواستگار به منزل شون اولین موضوعی که خانواده دختر برای صداقت از همون اول مطرح میکردند این بود قبلا عقد کرده ولی چون دختر بوده درحال حاضر اسمی در شناسنامه ش ثبت نشده.

مردی که بعد از چندسال زندگی مشترک همسرش رو طلاق داده بود و به فکر ازدواج مجدد افتاده بود بعد از سپردن خانواده پسر به اطرافیان که پسر قصد ازدواج داره و اگر دختر خوب سراغ داشتید حتما معرفی کنید تاکید میکنن که حتما "دختر "باشه!!!

حلقه های واسط دختری که همسرش در اثر مرگ مغزی فوت شده بود رو معرفی میکنن!با گفتن شرایط ش به مردی که همسرش رو طلاق داده بود و برای ازدواج مجدد در پی یک دختر بود؛مرد در پاسخ به معرف ها میگه::

در ظاهر دختره ولی ما که نمیدونیم دوران عقد کردگی شون چیکارا کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!

مرد مطلقه با سابقه ی چند سال زندگی مشترک طوری درمورد دختری که شرعا و قانونا عقد شده ولی از بد روزگار داغ همسرش رو دیده قضاوت میکنه که انگار خودش پاک دامن ترین آدم روی زمین هست و دختر بیچاره لابد در ذهنِ مرد ناپاک....



+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اگر این روزها 

هرکس که می آید برایم تفاوتی ندارد!!!

یا هر کس که میرود دیگر حوصله ی اصرار به ماندنش ندارم

اگر این روزها به هیچ جکی نمی خندم!

یا دیگر به جای خنداندن دیگران در کنجی سکوت میکنم

و می نشینم

اگر از تمام حرف هایی که بداهه باشد فراریم

یا حرف های منطقی را هم دیگر فقط یکبار میزنم

و بس!

اگر تمام خنده هایم را یک جا جمع میکنم....

تا فقط یکبار بر لبانم آورم.!!!

یا عمر لبخندهایم بر لبانم ثانیه ای بیشتر نیست

من بی احساس نیستم 

من در دسته ی تو ام !

تویی که همانند من روزی همه چیزت را گذاشتی

اما دیدی آنچه که نباید می دیدی !!!!

 منبع::چاهی برای گریستن


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/07 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

یک مدرسه 90 نفری بودیم و همه درگیر کنکور و استراس هایش.قرار شد اسفند ماه یک اردو مشهد داشته باشیم تا عید که قرار بود 13 روز نه سفر باشیم و نه عید دیدنی و فقط توی کلاس های مدرسه از 7صبح تا 7شب درس بخوانیم در اسفند ماه تجدید قوایش را کرده باشیم .سفر رفتیم و به سلامتی برگشتیم با تمام خوشی های سه روزه.وقتی برگشتیم همه ما به محض ورود به منزل؛پدر و مادرمان را دیدم و سوغاتی هایی که خریده بودیم بهشان دادیم.ولی دوستم نیره وقتی از ماشین جلوی در آپارتمان شان پیاده شده بود با حجله پدرش مواجه شد!با پلاکاردهایی که شهادت پدرش را تبریک و تسلیت گفته بودند.پدری که شب قبل از رسیدن ما به تهران وقتی در حال بگو بخند در قطار بودیم در مرز های سیتان و بلوچستان به دست ریـــ گی و امثال او شهید شده بود.و یادش بخیر که در طول سال قبل از اینکه بداند قرار است چند روز مانده به اینکه سال 87 به پایان برسد بی پدر شود چقدر پشت میز و صندلی معلم مینشست و از عشق خودش به پدرش و خانواده شادشان میگفت.

دوستم همان سال به واسطه سهمیه ایی که از شهادت پدرش گرفت دانشگاه خوبی قبول شد.طی این چند سال اخیر هربار که صحبت از سهمیه های این چنین ایی فرزندان شهید و... من هم به راحتی پا روی پا انداختم و مثل روشنفکران نظریه صادر کردم و با اساتیدم بحث کردم و پیشنهاد دادم.ولی همین ظهر که در فیس ب*وک نوشته ایی که در عکس بالاست دیدم از خودم و تمام نظریات و حرف هایم شرمنده شدم که چقدر از قدرت شعور بی بهره بودم که یک لحظه به این فکر نکردم که لذت تحصیل در بهترین دانشگاه ها و رشته های جهان برابری میکند با یکبار باز کردن در خانه برای پدری که از راه رسیده؟!

(دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد؛د انشگاه که قبول شد همه گفتند با سهمیه قبول شده!!!ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول که خواستند به او یاد بدهند بنویسد بابا!...یک هفته در تب سوخت.

این زندگی قشنگ من مال شما؛ایام سپید رنگ من مال شما؛بابای همیشه خوب من را بدهید؛این سهمیه های جنگ من مال شما)

+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/03 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دوسال پیش که با دختر عموم بی مامان و بابا و تنهایی یه جایی بودیم روز سوم لحظه های آخر که داشتیم از هم جدا میشدیم به من گفت بدبخت شوهر تو که باید برای یه قاشق غذا خوردن تو هم کلی ناز تو بکشه!از بس که طی اون سه روز برا اون چارتا قاشق غذایی که به من خورونده بود اصرار و التماس کرده بود دیگه لحظه آخر اینو گفت.

واقعا یکی از درناک ترین مسائل زندگی من بحث بلعیدنِ که کاری بس بسار سخت و دشوارِ.همین که غذام به قاشق چهارم و پنجم میرسه دیگه خسته میشم از بس که قاشق رو از تو بشقاب حرکت دادم به سمت دهانم و غذا جویدم.خیلی وقتا بابام مجبوره چن تا قاشق غذا بذاره دهنم که ته بشقابم به اتمام برسه.

بعد دست خودم باشه کلا وعده غذایی ناهار رو از زندگیم حذف میکنم؛ همون شام بسِ.روزهایی هم که از مهمونی میایم از بس که کلی برنج و خورشت سر سفره دیدم تا چند روز احساس سیری میکنم و دلم میخواد کلا ریخت هیچ غذایی رو نبینم چند وقت.

حالا از بعد امتحانام تا حالا مامان و بابام یکسره قرص تقویتی به من میدن و غذا زورکی به خوردم میدن.دیگه چند روز اخیر به شدت احساس انفجار دارم نسبت به خودم و از دیدن صورتم جلوی آینه گریه م میگیره بس که تُپُل شدم;(...یه برنامه رژیمی سراغ ندارید که من رو تا دوهفته دیگه لاغر کنه؟!

+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/02 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آدم دقیقه 90 ایی نیستم.همیشه برا کارهام اینقدر برنامه ریزی و فکررر میکنم که در اسرع وقت و با کیفیت عالی انجام بشه.

اکثر دانشجوها اینقدر آخر ترم درگیر امتحان ها و تحقیق ها و پروژه ها میشن که دیگه ساعت خوابشون کم میشه و چراغ اتاق شون تا دیروقت روشنه!قیافه دخترها هم که دیدن داره و شما فقط کافیه ابروهاشون رو تصور کنید.

الان هم من دقیقا در همون وضعم...درحالی که هفته چهارم ترم جدید هم تموم شد و وارد هفته پنجم شدیم چند شبِ چراغ اتاقم تا دیر وقت روشنِ و دارم مطلب جمع و جور میکنم برا کنفرانس هام یا این که خودم رو آماده میکنم برای ارائه فردا صبح م.موهای ژولیده م؛اوضاع ابروهام ؛برگه هایی که تو دستم میگیرم و تو مترو و اتوبوس دارم با کلی استرس میخونم شون هرکی ببینه فکر میکنه در ایام آخر ترم و امتحانات به سر میبریم.


 
+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/12/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از در کلاس که وارد شدم گفتم یک خط مطلب هم ندارم برا کنفرانس امروزم فقط با اعتماد به نفسم اومدم.چند دقیقه که نشستم استاد وارد کلاس شد و فاصله صندلی ایی که من روش نشسته بودم با میزی که استاد پشتش بود نهایتا سه قدم بود و من میتونستم خال های روی صورت استاد رو هم بشمارم!چند دقیقه که گذشت استاد یه سوتی ایی داد که من درجا ترکیدم از خنده فقط تنها کاری که تونستم بکنم برگه رو گرفتم جلوی صورتم.اون یکی دوستم که از دیدن صورتِ من که از خنده کبود شده بود بیشتر خنده ش گرفته بود هی به بغل دستیم میگفت اینو خاموشش کن.خلاصه با هزار بدبختی خاموشم کردن.

آخر کلاس که درس تموم شد نوبت من بود برم کنفرانس بدم و بنده هم با اعتماد به نفس تمام از جام بلند شدم که برم پای تخته و مطالب نداشته م رو ارائه بدم همزمان با برداشتن اولین قدمِ من دوستم پاش رو آورد جلو که راحت بشینه و پای من هم گیر کرد به لنگ دراز شده ایشون!!!!!دیگه خودتون تصور کنید یک عدد هانیه در حالی که استاد چند قدمیش وایستاده تو کلاسی مملو از پسر و دختر پخش زمین شد.

البته با وجود این اتفاق کنفرانس با موفقیت انجام شد.



+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/29 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

من همیشه آدم بدشانسی هستم و هروقت دارم به چیزی فکر میکنم که چقدرررررررر بهش تعلق خاطر دارم و حس وابستگی و دوست داشتن بیش از حدم رو بهش احساس میکنم به ساعت نکشیده به نحوی از دستش میدم.دیشب به شدت حالم گرفته شد و با یه حال بد خوابیدم.صبح تو راه برگشت از دانشگاه به این فکر میکردم چقدر خوبه که وبلاگم هست و من که هیچ آدم صمیمی ایی کنارم نیست که بتونم باهاش حرف بزنم میتونم تو وبلاگم حرف بزنم و خدا رو شکر که دیگه هرکس وبلاگم رو پیدا کرد دیگه مامان و بابام چیزی ازش نمیدونن که باعث معذب شدنم باشه.رسیدم خونه درحال درآوردن مقنعه م بودم که مامانم میگه دیروز فلانی میگه تو وبلاگت نوشتی ...!یک آن سرگیج گرفته و فقط تونستم دستم رو بگیرم به دیوار تا نیفتم و به شدت احساس بدبختی بهم دست داد که یه آدم دهن لَق خواننده وبلاگ منه که تا به حال بارها جلوی خودم درحضور مامان و بابام و خیلی دیگه از اعضا فامیل سعی کرده از وبلاگ من حرف بزنه.

چندین بار به تغییر آدرس فکر کردم ولی دیدم این کار باعث میشه کلی خواننده خاموش رو از دست بدم و آدرسم از کلی جاها حذف بشه.تازه دامین ir. م که هدیه تولدم هست رو نمیدونم آدرسش رو چطوری تغییر بدم تازه یه مدت هم بگذره با سرچ واژه "متولد ماه تیر" بازم به راحتی میشه به وبلاگ من رسید.با خواننده دهن لَق و تغییر آدرس که نمیشه کاری کرد اما من نَنِویسم چطوره...؟! ;(


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/26 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

*بـــــاهم که سه شنبه حرف میزدیم گفتم چهارشنبه شب  قضیه از چه قراره ولی تو از ناهار بیا.من که از دانشگاه و خرید کیک برگشتم اونم چند دقیقه بعد از من رسید.وقتی اومد مامانم در رو براش باز کرد من تو دستشویی بودم بعد که اومدم باهاش سلام و احوالپرسی کردم گفتم شرمنده اخلاق ورزشکاریت من برم حموم زود میام!از حمام اومدم دو کلام حرف زدیم باز رفتم دستشویی.میگم رفتی خونه برا مامانت تعریف کن هانیه از دستشویی رفت حموم؛از حموم رفت دستشویی!رفته بودیم خودش رو ببینیم هااااااا!

*جعبه کیک خیییلییی بزرگ بود زیاد تو دستم جلب توجه میکرد.خانوم کنار دستیم تو اتوبوس گفت تولد کیه؟!گفتم برا عمه هام گرفتم.با ذوق میگه خوووووش به حالش.برادر زاده های من تاحالا زنگم نزدن برا تولدم.

*رفتیم بادکنک بخریم دختره داشت میگفت کادو وَلِن چی دارید؟! بهش میگم تو رو خدا نگا کن!ملت میان برا عشق شون کادو بخرن ما اومدیم برا تولد عمه هامون بادکنک بخریم.

*تولد تو یه جمع شلوغ بهتره و بیشتر خوش میگذره ولی اینکه خیلی بی هوا باشه و کسی از قبل ندونه خیلی بی نظمی ایجاد میشه تو مهمونی مخصوصا اگر مامان آدم نگران سفره شام باشه که دیر نشه شام.یک بند نگران بودم کم و کسری ایجاد بشه اون وسط.تازه بدیش این بود که نشد یه عکس دست جمعی بندازیم.

*پسرعموم میگه هانی کیک ش خیلی خوشمزه بود 5فروردین هم برا من از این کارا بکن.میگم هانیه مسئول برگزاری مراسم های شاد در خانواده؟!


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/25 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دوتا عمه دارم.یکی شون وقتی من چند ماهم بود ازدواج کرد و وقتی من 6 سالم بودو و پسرش دوساله بود شوهرش تو یک تصادف فوت کرد و و از اون به بعد خودش و پسرش طبقه بالا خونه مادربزرگم زندگی میکنن؛دیگه هم ازدواج نکرد.عمه کوچیکم سال 86عقد کرد و سال 88 عروسی کرد و از پیش ما رفت یه شهر دیگه و هر چند هفته یکبار میاد تهران و ما میبینیمش.نقطه ی مشترک هر دو عمه هام اینه که متولد بهمن هستن.یکی شون 8بهمن؛یکی دیگه شون هم 12بهمن.

بعد از اینکه دختر عموم رو سورپرایز کردم ؛ برای بابام تولد گرفتم ؛ و مامانم رو خوشحال کردم ؛ اینبار نوبت رسید به عمه هام.


فقط به مامانم گفته بودم این چند روز که تعطیل و عمه کوچیکم میاد تهران یه مهمونی بگیریم و شام بدیم.مامانم هم همه عمو هام رو به انضمام عمه هام و مادر بزرگم و... دعوت کرد و تمام سه شنبه رو که خونه بودیم به تمیز کردن خونه و تدارک یه مهمونی سی نفره برای چهارشنبه شب گذشت.از خرید شستن مرغ گرفته تا آماده کردنِ ژله دو رنگ و... .از چند هفته قبل با دختر عموم هماهنگ کرده بودم که یه تولد بگیریم برا عمه ها و دختر عموم هم خیلی مشتاقانه پذیرفت ولی از این برنامه م به مامانم چیزی نگفتم.یک هفته کامل تمام شیرینی فروشی های مسیرم رو برا تحقیق در مورد خرید کیک زیر پا گذاشتم که ببینم چه کیکی و چه شمعی بخرم!دست آخر هم دیدم همون کیک بی بی از همه بهتره.برنامه ریختم که چهارشنبه بعد از کلاس برم قیطریه و کیک رو بخرم بیام خونه.بعد از طی کردن مسافتی بس طولانی بالاخره شیرینی فروشی رو جُستم و آخرین بخش از پولم که این ماه همه صرف خرید کادو برا مامانم و چندتا کار از این قبیل شده بود رو با کلی حساب و کتاب گذاشته بودم برای همین کیک که اونم تو شیرینی فروشی با خرید کیک و شمع به اتمام رسید. و من بودم بی حافظگی که صبح یادم رفت بود از بابام پول بگیرم و یک کیک سه کیلویی رو دستم که چاره ایی نداشتم جز اینکه با اتوبوس برگردم خونه چون دیگه اینقدر پول ته جیبم نبود که به آژانس و تاکسی و... فکر کنم.ولی خب با سلام و صلوات کیک رو سالم به خونه رسوندم و با توجه به قوای بدنیم از دیروز دستام مَفلوج شده از سنگینی کیک.

ولی شب که کیک رو گذاشتم جلو عمه هام و همزمان آهنگ تولد عمو اندی(همراه همیشگی من در تولد ها) رو از تلوزیون play کردیم عمه هام از دیدن اسم شون روی کیک به شدت متعجب شدن؛ تا دو سه دقیقه کاملا هنگ کرده بودن ولی بعدش کلی ذوق کردن و به گفته خود عمه کوچیکم که خییییلیییییییی خوشحال شده بود و عمه جونم که از دیروز تا حالا مدام میاد لُپِ من رو میبوسه و تشکر میکنه حسابی سورپرایز شدن از این تولد یهویی و یکی از بهترین شب های زندگی شون بوده.
+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داشتیم سرِ کلمه "قهقرا"بحث میکردیم که فارسیِ یا عربی.گفتیم یه کلمه درست و حسابی جایگزینش بگو که شروع کردن تعریف کردن::

زمان های قبل از انقلاب خیلی گیر میدادن به عدم استفاده از کلمات عربی و همون قضیه"فارسی را پاس بدارید" اوج گرفته بود.یکی از مسئولین میره یکی از مراکز دولتی چشمش میفته به تابلو بالا سر دفتر رئیس که نوشته بوده "رئیس دایره حمل و نقل مستقیم" میگه این چه وضع شِ؟!همه ش عربیِ!تا من برمیگردم این تابلو باید عوض بشه و لغات فارسی جایگزین بشه.فکر میکنن که چی جایگزین کنن؟!"رئیس" رو تبدیل میکنن "سرنشست"؛"دایره" رو عوض میکنن و "گردَکی"جاش میذارن؛"حمل و نقل" رو به جاش میذارن "آورد و بُرد"و در آخر "مستقیم"میشه "سیخَکی".و تابلو جدید عنوانش میشه:"سرنشستِ گردَکی؛آورد و بُردِ سیخَکی"


*فکر نمیکردم بی توجهی بهم من رو از پا در بیاره؛ولی نابودم کرد.خیلی ناراحتم!


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

این یکی دو ماه اینقدررررررررر درگیر مسائل مختلف و استرس های پشت هم بودم که گرفتار یه جور پریشان حالی شدم.هیچی نیست که آرومم کنه یا به نظرم دلچسب بیاد مثلا هر غذایی میخورم بهم نمیچسبه؛یا هر آهنگی گوش میدم به نظرم اصلا قشنگ نیست.هیچ کاری برام جذاب نیست و زود نسبت به تصمیماتم دلسرد میشم.ولی پُر حرف شدم!دلم میخواد مُدام حرف بزنم و اصلا برام مهم نیست با کی یا درباره چی.فقط دلم میخواد هرکی دم دستم میاد باهاش ارتباط کلامی برقرار کنم.در همین راستا من که کاری با کسی داشتم با یه sms سرُ ته ش رو هم میاوردم تا حس میکنم باید به کسی چیزی بگم فوری گوشیم رو دستم میگیرم بهش زنگ میزنم.از یه شماره دادن ساده به دوستم بگیررررررررر تا تبریک تولدهایی که تو بهمن بودو من همه ش رو زنگ زدم و کلی مخ متولد شده بدبخت رو خوردم(اگر شما دوست عزیز هم جز کسانی بودید گرفتار تماس وقت و بی وقت من شدید عذر خواهی میکنم ازتون)!!!یعنی نیاز به حرف زدن در من در این حد بالا زده ولی خب درحال حاضرم دو روزه تو سکوت محض فرو رفتم و جواب هیچ کس رو نمیدم فقط هی تند تند اینجا پست مینویسم و خدا خیلی رحم کرده که حذف شون نمیکنم چون الان چند ساعته تو یه ناراحتی شدیدی فرو رفتم و نمیدونم چطوری ازش بیام بیرون:|

*از روزی که پست ش کردم تو وبلاگم یک بند یا دارم زیر لب زمزمه ش میکنم یا دارم گوشه دفتری؛ورقی؛کاغذی مینویسم "عجب از محبت من که در او اثر ندارد".


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/20 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یک خرابی و بنایی مختصر در خونه مادربزرگم توفیق اجباری خونه تکونیِ زود رَس را نصیب مادربزرگم کرد و این وسط هم عملِ چشمش باعث شد همه مسئولیت ها مثل همیشه روی دست عمه م بود.دیروز که طبق روال خیلی از پنجشنبه ها و جمعه های همیشه دورهم خونه عزیزم جمع بودیم همه تصمیم گرفتیم یک خونه تکونی دست جمعی کنیم تا عمه  که خستگی از چهره اش میبارید باری از روی دوشش برداشته بشه...چند نوه و چند عروسِ مادربزرگم افتادیم به جون خونه اش....

یکی دیوارها رو دستمال میکشید؛یکی شیشه ها رو پاک میکرد؛یکی پرده توی لباس شویی میریخت تا شسته بشه؛دو نفر پرده های شسته شده رو اتو میزدند؛دو نفر هم به محض اتو شدن هر پرده تند تند به میله پرده ها نصب میکردند تا چروک نشه؛یکی محتویات میز تلوزیون رو تمیز میکرد؛یکی دیگه لوستر ها رو برق مینداخت؛این وسط هم به محض جمع شدن همه در یک نقطه با چند شوخی صدای خنده همه به هوا میرفت؛دو نفر هم توی آشپزخونه به پخت و پز ماکارانی مشغول بودند و هرکس که معلوم بود خیلی گرسنه هستند تا وارد آشپزخونه میشدند میگفتند امشب عجب شامی بشه آشپز دوتا شده؛مادربزرگم هم که با چشم بسته کنار صندلی اش مجبور به نشستن بود تند تند برای همه مان دعا میکرد که عاقبت بخیر باشیم؛عمه ام هم که برق رضایت از چشم هایش میبارید ته دلش خوشحال بود که بارِ این همه کار از روی دوشش برداشته شده.

سه تجربه جدید هم نصیب من شد؛اول اینکه یاد گرفتم چطور باید پرده های بلند رو اتو زد وقتی به عنوان اتوکش و دستیار اتو کش مشغول به کار بودم؛دومین تجربه را وقتی کسب کردم که سعی داشتم دختر عموی چندماهه ام که از شیطنت یک جا بند نمیشه رو بخوابونم یادم دادند که برای اینکه بچه زود بخوابه اینقدر رو پات تند تند تکونش بده که سرش گیج بره خوابش ببره!!!!سومین تجربه ام هم خیلی خاص بود؛اون هم پختن ماکارانی با چند فَروَند همکار برای بیست و چند نفری که دور هم خونه مادربزرگم جمع بودیم.

تجربه خوب و خوشی بود که تصمیم گرفتیم از این به بعد هرسال با این روال هم در خدمت عزیزم دور هم جمع باشیم تا عمه ام هم نزدیک عید کمتر خسته بشه.


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/19 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

همه اتوبوس هایی که به محله ما منتهی میشن اون ایستگاهی که پیاده میکنن باید حدود یک ربع؛بیست دقیقه ایی پیاده روی کنیم تا برسیم به خونه های ما.تاکسی ها هم حتی بهشون بگید ما رو بیار تا بالا حساب میکنیم نمیارن!میگن نه خودتون برید(انگار لو لو داره)!!!!.یک سال پیش یه خط اتوبوس جدید اضافه شد که اول خط ش دقیقا رو به روی خونه های ما هستش ولی چون مشتریش کمِ راننده های این خط خیلی اذیت میکنن و اصلا درست ساپورت نمیکنن و تا فرصت گیر میارن مسیر خودشون رو میپیچونن میرن مسیرهای پُر تردد وسط شهر مسافر میبرن که پول بیشتری به جیب بزنن.تا وقتی هم اتوبوس های دولتی این بخش رو میبردن عااالی بود.ولی از وقتی افتاد دست بخش خصوصی گند زدن به بنیان این مسیر.

چند روز پیش که خییییلییییییی سرد بود خیلی خسته بودم و آخر کلاس رو نموندم که زودتر بیام خونه بخوابم.تو یه ایستگاهی هم بودم که اول خط بود برا اتوبوس هایی که برا طرف خونه ماهست تاکسی اون طرف نداشت به سمت خونه ما منم مجبور بودم فقط منتظر اتوبوس باشم.حدود یک ساعت منتظر بودم تا اتوبوس رسید و تقریبا آخرش دست و پام از شدت سرما بی حس شده بود به هرچی بیشتر میگذشت من بیشتر عصبانی میشدم.همین که اتوبوس رسید من رفتم از در جلو سوار شدم چنااااان دادی کشیدم سر راننده!!!گفتم "انصاف تو این سرما این همه وقت مردم رو معطل میکنید؟!"راننده تا چند ثانیه این شکلی موندمنم رفتم نشستم.بعد که راننده حواسش اومد سرجاش گفت به خدا تقصیر من نیست...من این دفعه با صدا بلند تر گفتم:" شما خودت حاضری 5دقیقه تو این سرما بیرون وایستی؟!...که مردم رو یک ساعت اینجوری اسیر کردی وقتی میدونید این مسیر تاکسی هم نداره"بعدم جلو خودش زنگ زدم شکایات اتوبوس از این خط شکایت کردم .تا حالا چندبار این کارو کردم هربار جریمه شون کردن و تا چند وقت عین آدم کار کردن.

ولی یک ربع که گذشت از اون دادی که زدم به شدت پشیمون شدم و گفتم کاش ملایم تر حرف میزدم ولی باز میگفتم نه حق با من بود!بار اولشون که نیست.اونوخت من کلا همین که بابام برسه خونه همه اتفاقای طول روزم از همون موقع که در رو براش باز میکنم شروع میکنم تعریف کردن.ولی این رو تعریف نکردم چون نمیدونم بابام اونوخت واکنشش چی میبود؟!به داشتن دختر مثل من افتخار میکررد یا شرمنده میشد با این دختر تربیت کردنش.ولی برا هرکی هم تعریف کردم کلی خندید و گفت فکر کن تو داد بزنی مثلا!!اصلا یه همچین چیزی هست؟!بعد هم با تعجب بیشتر میکنن شایستی توهم زدی هانی

+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/17 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

طیِ این دوسال اخیر به بزرگترین خواسته ها و علایق زندگیم نرسیدم و چون یه موقعی که اونا شدن خواسته ها و علایق م حاضر شدم به خاطرشون خیلی از مرزهام رو بشکنم ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هیچ کس و هیچ چیز تو این دنیا اینقدر ارزش نداره که بخوام به خاطرش غرور رو زیر پام بذارم!و به همین راحتی اعتمادم به زندگی شکست.


چند روز پیش تو ایستگاه اتوبوس که منتظر اتوبوس بودیم بهش میگم الان چند ماهه هرچقدر هم خسته باشم بازم همین که سرم رو میذارم رو بالشت یکی دوساعت طول میکشه تا خوابم ببره دائم دارم به خودم و جایگاهم فکر میکنم به اینکه الان نسبت به روزی که صفت بچه مدرسه ایی از من جدا شد چقدر پیشرفت کردم؟!ولی هرشب و هر شب و هرشب به یه نتیجه میرسم!اونم اینکه تو این سن و سال هیچ ویژگی خاصی ندارم که بتونم به خودم افتخار کنم و نگران تر میشم نسبت به آینده.حتی هیچ مهارت خاصی بلد نیستم که اگر یه موقعی خواستم برم دنبال کار بگم این کارها رو بلدم.تو موقعیت هایی هم که هستم نمیتونم بگم که آدم مطرحی هستم چون نیستم و حرفی برای گفتن ندارم!بخوام یه نگاه کلی به خودم بندازم میگم الان تنها تفاوتم با گذشته اینه که میتونم ساعت ها رو به روی اساتید رشته م بشینم و حرف بزنم از علل عدم پیشرفته رشته مون در ایران؛مشکلات دست فروشی های مترو؛جایگاه سرمایه اجتماعی تو ایران؛اصلاحات ارضی که ایران رو به نابودی کشوند؛کیفیت و سبک زندگی؛و... .یه موقعی فکر میکردم اگر لغات 504 و essential رو حفظ باشم عجب شاهکاری کردم ولی الان که بالاخره تونستم همه ش رو حفظ کنم بازم میگم چه فایده؟!من که هنوز نمیتونم دست و پا شکسته انگلیسی حرف بزنم و تا میام کلاس زبانم رو به یه جایی برسونم یهو برنامه های زندگیم بهم میپیچه و کلاس رفتنم منحل میشه... اتوبوس که رسید پام رو گذاشتم روی اولین پله تا سوار بشم سرم رو برگردونم طرفش با یه چهره غمگین گفتم دیگه اعتماد بنفسی هم که قبلا داشتم دیگه ندارم!!!بدترین قسمت ماجرا هم اینجاست که نمیدونم چه راه حلی برای خودم انتخاب کنم تا از این بلاتکلیفی و نارضایتی خلاص بشم.

*حسِ پیچوندن کلاسِ 8صبح به خاطر سرما...


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/16 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

امتحانا؛بدو بدو و نامه نگاری های اداری؛استرس هایی در طول ش داشتم که میشه یا نمیشه و چند هفته همینطوری گذشت؛اون دو روز انتخاب واحد که اینقدر دانشگاه اذیت مون کردن؛خبری که چهارشنبه هفته پیش شنیدم و اشک چشمم بند نمیومد؛اون دو شب پیش که ساعت 4 صبح از خواب بلند شدم و گوشیم رو برداشتم و بعدش...ولی بعدش حس میکردم نفسم بالا نمیاد...سرم رو فروو کردم تو بالشتم و زار زدم که الان مدتهاااااااا است دارم این جور شبها رو تجربه میکنم!دقیقن چند شب یکبار  به هرنحوی انگار یه خنجر فرو کردن تو قلبم و درآوردن!تا خواستم آروم بشم ضربه بعدی!...فقط اعتراف میکنم کم آوردم از تحمل اینجور شب ها و روزها تو این مدت طولاااانی؛از استرس های این یک ماه؛از بلاتکلیفی آینده و همین که به بعد از درسم فکر میکنم و حس پوچی بهم دست میده!دلم یه روز آروم میخواد؛یه روز که خوش باشم و همه چی بر وفق مرادم باشه...یه روز که الکی خوش باشم حتی با خوردن ذرت مکزیکی کنار یه دوست که به اصرار من کلی راه رفته باشیم تا یه مغازه ایی رو پیدا کرده باشیم که صندلی داشته باشیم و  بشینیم تو مغازه که مجبور نباشیم گوشه خیابون لذت خوردن ذرت رو کم کنیم.یا یه پیراشکی داغ تو یه پارک.فکر کنم اسمش میشه خوشی خوشمزه.نه؟!




+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/10 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعد از تولد بابام  هی فکر میکردم برا مامانم چیکار کنم که اونم خوشحال بشه که فکر نکنه من فقط برا بابام ازین کارا میکنم؟!!چند روز پیش باهم رفته بودیم سپهسالار من کفش بخرم که آخرش هیچ کفش قشنگی پیدا نکردم فقط مامانم یه کیف دید خیلی چشمش گرفته بود ولی هرررررررچی گفتم بخر گفت نه گرونِ بیا بریم.بعد هم دست از پا دراز تر و دستِ خالی برگشتیم خونه.منم امروز بعد از اینکه از دانشگاه برگشتم رفتم همونجا کیف رو خودم بخرم که گفت تموم کرده اون مدل رو:| یکی داشت عین اون بود فقط جلوش ساده بود که مامانم از اونم خوشش اومده بود ولی مشکیش رو نداشت دیگه هی به فروشنده گفتم آقا تو رو خدا مشکیش رو برام از یه جا جور کن برای مامانم میخوام اونم دلش سوخت رفت از دوستاش تو یه مغازه گرفت برام آورد.وقتی رسیدم خونه مامانم دید براش کیف مورد علاقه ش رو خریدم کلییی خوشحال شد.برنامه بعدیم هم برای روزِ مادرِ که یه چراغ خواب برا اتاق مامانم اینا بگیرم ولی میترسم برم تو مغازه قیمت کنم چون یه بار از اون مغازه شمعدون قیمت کردم گفت 6میلیون:|.خودم هم چند روز پیش یه کفش سفید خریدم ولی چون میدونم با دیدنش همه اولین جمله ایی که تو ذهنشون میاد اینه که"خوبه خجالت از سن و سالش ش نمیکشه"از گذاشتن عکسش معذورم بعدم اینکه امکان داره یه وقت یه جا برم درحین معرفیم مثلا بگن::کفش شونم معروفه:-B گرفتی چی شد؟!:-P

 

***

این روزها مستقیم تو چشم هیچ کس نگاه نمیکنم چون میترسم بگن چرا چشمات قرمزه؟!چرا چشمات پوف کرده؟!چرا مُژه هات خیسِ؟!

این روزها هرکس بهم میگه چی شده؟!چونه م میلرزه و اشک م سرازیر میشه سرم رو به علامت نفی تکون میدم و میگم هیچی...

این روزها هیچی برای من یعنی همه چی...

این روزها همین که سر سجاده میشنم میگم خدایا من اینقدر بَدَم؟!


+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/05 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اصولا رفتار سازگاری دارم.با اطرافیان هرنوع عادت رفتاری ایی داشته باشن کنار میام برای همین پیش نمیاد با کسی قهر کنم یا ازم رفتار تندی دیده بشه و غْر غْر ازم شنیده بشه.ولی یه دسته از آدم ها حال من یکی رو بهم میزنن اون هم اونایی که وسط حرف زدن بقیه مدام میپرن وسط حرف شون و با یه تیکه ضایع شون میکنن.اینجور آدم ها در وحله اول یک سری از خود راضی هستن که فقط میخوان موجبات خنده خودشون رو با حقیر کردن طرف مقابل(البته از نگاه خودشون)فراهم کنن.همچنین صرفا جهت جلب توجه بقیه به خودشون از ضایع کردن ضایع کردن گوینده استفاده میکنن.

اونوخت خودش میگه چرا من با این همه آدم قهرم؟!

***

اگر یه روزی بفهمم یکی به خاطر من یا به خاطر رفتار یا حرفی از من یه قطره اشک از گوشه چشمش اومده تا ابد خودم رو نمیبخشم و حاضر زمین و زمان رو بهم بدوزم تا هزار برابر جبران کنم اون رفتاریم رو که باعث ریختن همون یه قطره اشک شده.والا تا ابد هر روز صبح که از خواب بلند بشم به اولین چیزی که فکر میکنم اینه که من یه روزی یه جایی باعث ناراحتی کسی شدم و تا آخر اون روز رو با عذاب وجدان سپری میکنم یعنی تا آخر عمر هر روز زندگیم با عذاب وجدان میگذره.

ولی نمیدونم چجوری با وجدان خودش کنار اومد و اینقدرررررر راحت از کنار اشکام گذشت درحالی که میدونست....

***

تمام شهامتم رو یکجا جمع کردم و نتیچه گند زدن این ترمم رو براتون به نمایش گذاشتم.باشد که به خود؛استعداد خود؛و نمرات خود امیدوار شوید.

امیدوار شدید؟!

+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/11/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

به هرجا رسیدم به عشقِ تو بود

کنارِ تو هرچی بگی داشتم

ببین پای تاوان عشقم به تو

عجب حـــــــسرتی رو دلم کاشتم



+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/10/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اینکه آدم تو داری هستم ولی یک موقعی نبودم.اینکه آدم آرومی هستم ولی یک موقعی نبودم.اینکه موقع ناراحتی خیلی آروم توی لاک خودم فرو میرم ولی قبلا اینطور نبودم.اینکه ترجیح میدهم از دلایل ناراحتی م حالا هرچه که بود با کسی حرف نزنم و یا خودم حل ش کنم یا اینکه با موضوع کنار بیایم.اینکه هرچه الان شدم برای خودم دلایلِ خیلی خیلی قانع کننده ایی دارد.ولی این دلایل هرچه که هست دلم اگر همه عالم و آدم را قانع کرد دلم میخواهد کسی که قرار است عنوان "همسرِ من" را به خودش اختصاص دهد هیچ وقت قانع نشود.هروقت دید چشماهایم را از نگاه مستقیم میدزدم؛حرف هایم به یک جواب کوتاه ختم میشود؛اگر دید لبخند میزنم و میخندم ولی به طور غیر عادی و در عرض چند روز کلی لاغر میشوم.وقتی دستم را لب مبل گذاشتم زیر چانه م و ساکت به گل فرش نگاه میکنم.وقتی جای غذا خوردن فقط با قاشق و چنگال و برنج بازی میکنم.یعنی خیلی ناراحتم ولی باز هم سکوت میکنم.

دلم نمیخواهد اینطور وقت ها با یک سوال کوتاه "چیزی شده؟!" و یک جواب کوتاه "نه" من شانه بالا بیندازد و خودش را راحت کند.دلم میخواهد خودش بداند که من را باید وادار به حرف زدن کرد.اگر از من جواب "نه"شنید با جدیت و کمی اخم خیلی محکم بگوید "ولی ظاهرت اینو نشون نمیده".رو به رویم بنشیند حتی به زور هم شده حرف از زیر زبانم بکشد؛ اگر خواستم با گریه و بیخیال گفتن سر و ته قصه را هَم بیاورم مستقیم توی چشمهایم نگاه کند و با بداخلاقی بگوید فکر نکن با این لوس بازیا و بچه بازیا میتونی از جواب دادن فرار کنی.دلم میخواهد مردِ من مردی باشد که وقت ناراحتیم من را وادار کند به حرف زدن.حتی شده به قیمت چند دقیقه ایی بداخلاق شدن...



+ نگاشته شده در تاریخ:: 92/10/26 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |