هروقت که وسط خیابان های این شهر دست در دست هم قدم میزنیم؛وسط حرف ها و راه رفتن ها دستم را بالا میگیری و میبوسی حتی برایت مهم نیست که چند جفت چشم نگاه مان میکنند  اخم میکنم که زشتِ!ولی از ته دلم خبر نداری که همین بی پروایی هایت روز به روز عاشق ترم میکند.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

خوشحالی یعنی نصف شب از خواب بلندشی فکر کنی وقت زیادی برای خواب بیشتر نمونده و نزدیکِ صبحِ ولی وقتی ساعت گوشی ت رو چک میکنی ببینی ساعت 2:59 است.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

به نظرم یکی از پایدارترین نوع دوستی هایی که شکل میگیره دوستی دوران دبیرستانِ.با وجود همه قهرها و آشتی ها بازهم بعد از مدتها دورِ هم میشه جمع شد؛گفت و خندید.

اکیپ دبیرستان مون یه گروه سه نفره بود که هروقت پیش هم بودیم اگر زمانش بیشتر از هفت صبح تا یک بعد از ظهر میشد اون دوتا باهم دعواشون میشد و همون دونفر با کسایی ازدواج کردن که دوست هم بودن.حالا چهارتایی باهم سفر هم میرن اما نمیدوم بازم باهم دعواشون میشه یا نه

چند روز پیش باهم خونه یکی شون جمع شدیم و هنـــــــــــــــوز مثل اون موقع ها وسط خاطره تعریف کردن میپریدیم وسط حرف هم دیگه و نمیذاشتیم اون یکی خاطره ش رو تعریف کنیم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

جمعه(94/2/4)رفتیم جمشیدیه.نکات جدیدی و اعجاب انگیزی در این رفتن مون بود! راس ساعت حرکت کردیم!تاخیر نداشتیم!به موقع هم رسیدیم سر قرارمون حتی زودترالبته این معجزه هم از همت زیاد من بود که با وجود اینکه 9شب از دانشگاه رسیدم خونه تا دو نصف شب داشتم شام همون شب با صبحونه و ناهار فردا رو آماده میکردم ولی باز پنج صبح از خواب بیدار شدم سس سالاد ماکارانی رو بزنم درنهایت تونستم هفت صبح از خونه بکشونمش بیرون 

جمشیدیه با اون سربالایی ش باعث شده بود ماشینی مثل پراید رو فقط بشه با ترمز دستی کنترل کرد.با چه مصیبتی هم جای پارک پیدا کردیم اونم در اخرین نقطه پارکینگ.از پارکینگ سرازیر شدیم سمت پارک.عجب منظره ایی؛عجب سر سبزی ایی؛عجب سربالایی های تندی؛عجب نفس گرفتگی هایی

بعد از کلی گشتن توی پارک و بالا پایین رفتن از سربالایی ها و سرپایینی هاش ظهر برای ناهار رفتیم یکی از رستوران های همونجا آبگوشت خوردیم که طبق معمول دوتایی باهم یه غذا خوردیم ولی همون چارتا قاشق آبگوشت شد بلای جون من!یعنی وقتی رسیدیم تجریش من از دل درد و دل پیچه درحال مرگ بودم.تا طبقه 5- مترو رو رفتیم پایین به امید اینکه به سرویس بهداشتی برسیم ولی گفتن اجازه استفاده ندارید ماهم دوباره برگشتیم بالا تا دست به دامن امام زاده صالح بشیممشکلات که تا حدی حل شد سوار مترو شدیم اما باز توی مترو برگشتم به حالت قبل!سه تا ایستگاه پیاده شدیم از مسئول هاش پرسیدیم دستشویی؟!یا گفتن نداره یا گفتن اجازه استفاده ندارید!!!یعنی واقعا ایستگاه ها با این حجم جمعیت حداقل امکانات که سرویس بهداشتیِ برا مسافر نمیذارن؟!

دیگه کلا از مترو و خدماتش که نا امید شدیم اومدیم بیرون دو دور دورِ میدون شهدا گشتیم تا چشمم خورد به پمپ بنزین؛ هاله ایی از نور ته دلم روشن شد اما وقتی کارمندش گفت شلنگ نداره اون نور هم خاموش شد!!!دست آخر رفتیم سراغ یه سینما متروکه  که خدا رو شکر از اونجا ناامید برنگشتیم.البته اونجام وقتی چشمم به یک مارمولک افتاد تلاشم رو کردم هرچه سریع تر فرار کنم اما بهتر از هیچی بود

دیگه سوریس بهداشتی هم مثل این آب سرد کن ها که قدیم قدم به قدم توی خیابون بود نایاب شده.

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اصلا باورم نمیشه که تا همین ترمِ پاییز و توی چهارسال گذشته اون قدر اعتماد به نفس داشتم که تا استاد میگفت کنفرانس من نفر اول بودم که دستم میرفت  بالا و اصلا مهم نبود گروه چند نفره س!خودم تنهایی هم مطلب جمع میکردم هم ارائه میدادم اونم نفر اول همون هفته اول ترم؛بدون هیچ ترس و استرسی و حتی مطلب جامعی که بگم دلم به مطلبم خوش بود

حالا الان کارم به جایی رسیده که وقتی میرم اون بالا ارائه بدم هرچی خوندم یادم میره و عرق از سرتا پام میریزه:||||||||||| فکر میکنم هیچی بلد نیستم اون هاییم که رو به روم نشستن خدایِ علم و دانش هستن دارن در دل به مطالبِ پیشِ پا افتاده من در دلشون میخندن.نه میتونم به استاد نگاه کنم نه بقیه دانشجوهایی که هیچ کودوم رو نمیشناسم و در خیلی موارد سن هاشون خیلی بیشتر از من که نتونستم طی این هفت؛هشت هفته باهاشون ارتباط برقرا کنم

کنفرانس هفته پیشم افتضاح بود طوری که اگر جای استاد بودم یه صفر کله گنده میذاشتم جلوی فامیلیم.

استاد پنجشنبه هام همچین با مهربونی نگام میکرد ولی من باز اینقدر دستپاچه شدم که نمیدونستم دارم کجای کتاب رو میگم!درنهایت مجبور شدم کتاب رو ببیندم و هرچی به ذهنم رسید از خونده هام گفتم.

اونوخت من اینقدر بین دانشجوهای  کلاس پنجشنبه ها که 90% آقا هستن کوچیکم که حس فنچ بودن دارم؛اون هام بهم حس پدری دارن.مثلا قبل از عید که ساعت 8 ظلمات شده بود ما از کلاس میومدیم بیرون هی میگفتن دخترم برسونیمت تا مترو؟

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

وقتی روالِ زندگی تغییر میکنه خیلی سخته تا بشه بهش عادت کرد.از بعد از عید که دیدارهامون محدود شده به جمعه و بقیه هفته رو در تنهایی به سر میبرم تازه فهمیدم چقدر دورو برم خالی شده.

ورود به دانشگاه جدید و محیط جدید و آدم های جدید باعث شده به شدت برای دانشگاه قبلیم احساس دلتنگی کنم.مدام خاطرات اون روزهام رو مرور میکنم و آرزوی برگشت اون لحظات پیش دوستام رو دارم.از طرفی وقتی میبینم دوستام هیچ کودوم از این احساسات شون مثل من نیست دلسرد میشم.مثلا وقتی توی واتس آپ گروهی مون میگم بچه ها دلم براتون تنگ شده بیاید یه روز قرار بذاریم بیرون؛یکی همون لحظه جواب میده من که نمیام بقیه هم جوابی نمیدن یعنی چهارسال دوستی براشون هیچی جز اجبار در گذر وقت در یک محیط مشترک نبوده.

خیلی از آدم هایی هم که این چندسال گذشته توی زندگی نقش پر رنگی داشتن طی چهارماه اخیر یکدفعه از دست دادم.مثلا دو نفرشون که هیچ ربطی هم به هم نداشتن در عرض یک هفته دیگه هیچ وقت هیچ صحبتی باهم نکردن و هنوز هم فکر میکنم مگه مرتکب چه اشتباهی شدم که یک دفعه اینطوری بی خبر رفتن؟

محیط وبلاگم هم به شدت سرد و کسل کننده شده طوری که طی چند پست اخیر انگار دارم خودم برای خودم حرف میزنم و تمام بازدیدها هم احتمالا از سرچ گوگل بی اینجا رسیدن.حتی جو وبلاگ نویسی هم تغییر که وخیلی ها از وقتی یه تغییر توی زندگی شون ایجاد شد دیگه نیومدن و ننوشتن حتی رد پایی هم از خودشون به جا نذاشتن.به همین خاطر تصمیم گرفتم تمام کامنتدونی هام رو ببیندم و ازین به بعد با کامنتدونی بسته بنویسم.

خیلی طول میکشه تا بخوام به روال راحت رفتن صمیمی ترین آدم های زندگی عادت کنم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

جمعه(94/1/28) رفتیم تجریش!اونوخت من برام این سوال پیش اومد که چرا جمعه ها اینقدر تجریش شلوغه؟!یعنی بدون اغراق انگار 90% تهران اونجا بودن از بس جمعیت توی این ون ها پر میشد میرفت سمت دربند تازه من از ماشین شخصی هاش هم فاکتور گرفتمیکم که فکر کردم دیدم مگه خودمون چیکار میکنیم؟!میخوایم بریم برج میلاد به جاش میریم تجریش از اونجا هم سعد آباد؛باز یه جمعه میریم دربند باز یه جمعه دیگه میریم باغ فردوس باز وقتی هیچ جا به ذهن مون نمیرسه قرار میذاریم میدون تجریش و از اونجا فکر میکنیم کجا بریم

این هفته رفتیم تله سی سوار بشیم.سوار شدید؟!اگر بدونید چقدرررررر هیجان انگیزه.توی ارتفاع که اون پایین پر از صخره س پاهات آویزونِ و روی یه تیکه آهن نشستی به اتکا یه سری اهرم که مدتهاست روغن نخورده هی غژ غژ صدا میده داری میری!حالا با این اوصاف اگر خواستید برید؛یکم از ترس سکته کنید

از تله سی روی کوه ها پیاده شدیم رفتیم سمت بالا  در راه با کلی رستوران که تخت هاشون توی رود خونه بود و دم درشون کباب و جوجه باد میزدن مواجه شدیم که آدم رو به هوس مینداخت حالا من اون وسط جهت صرفه جویی برداشته بودم با خودم ساندویچ برده بودم و اصرار داشتم همون غذا خودمون رو بخوریم

در بین راه کلی کوه نورد دیدیم که با کتونی های کوه نوردی و عصا؛شلوارهای بادگیر که اگر خانوم بودن یه دستمال سر کوچولو یا کلاه هم روی سرشون بود با عینک دودی؛ کوله های بزرگ اون وقت ظهر همه داشتن برمیگشتن پایین این وسط من با کفش کالج و شلوار لی روسری ساتن داشتم میرفتم بالا

برگشت رو با تله سی و از اون مسیر برنگشتیم و از مسیر رستوران ها به سمت میدون دربند سرازیر شدیم.

توی ارتفاعات هم از بغل هرکس رد میشدی خانوم و آقا زده بودن زیر آواز و میخوندن!انگار خاصیت ارتفاعات احساس خوش صداییِ

البته بگم که در اون هوای خنک و سالم که با صدای آب همراه بود ملت چه ق*ل*ی*و*ن*ی میکشیدن

وقتی رسیدیم میدون دربند وارد یه بستنی فروشی شدیم(من بستنی نخوردم که چاق نشم).به محض ورود؛فروشنده ش چنان احوال پرسی ایی کرد که یک آن فکر کردم دویست ساله ما رو میشناسه.منتظر آماده شدن بستنی بودیم آهنگی که گذاشته بود توجه مون رو جلب کرد فهمیدیم شاد*مهر اونم آهنگ های دست کم برای ده سال پیشش هست یعنی اون موقع ها که با واک من دختر عموم گوش میدادیم ولی با گذشت این همه سال هنوز هم آهنگ سازیش فوق العاده عالی به نظر میرسید من رو هم یاد اون شبی انداخت که با دختر عموم روی پشت بوم خونه یکی از فامیل هامون خوابیده بودیم و هندزی فری به گوش با واک من داشتیم به همین آهنگ ها گوش میدادیم.

از دربند برگشتیم تجریش و از اونجا دوباره سوار تاکسی شدیم برگشتیم بالا سمت سورتمه تهراناون قسمت رو بار اول بود میرفتیم اما عجب هوایی داشت!آدم کیف میکرد.

رفتیم بلیط سورتمه و سینما پرواز گرفتیم.یک ساعتی توی صف سورتمه بودیم تا نوبت مون شد وقتیم سوار شدم به غلط کردن افتادم از بس وحشتناک بودتوی کوه رویِ ریل یهو سرِ پرتگاه چنان پیچی هایی داشت که آدم دلش میخواست همونجا بپره پایین از ترس!تازه روی هر ماشینش یه نفر میشد سوار بشه یعنی درلحظاتی که میترسیدی کسی نبود بغلت کنه بگه نترس عزیزم

بعد از تله سی از سورتمه هم جان سالم به در بردیم و رفتیم سینما پرواز

سینما پرواز به این صورت که پنج تا صندلی هست پنج نفر میشینن روش بعد زیر پات در ارتفاع دو متری خالی میشه یه عینک هم میزنی یه فیلم سه بعدی پخش میکنن ناگهان دوتا ارم شروع میکنه این صندلی ها رو بالا پایین و کج و کوله کردن.فیلم ما یه اتوبان بود که داشتیم با سرعت زیاد از این لاین میرفتیم توی اون لاین و همچنین باند مخالف بعد هم رفتیم توی پارک و هی میخوردیم به مردم.در آخر وارد تونل مترو شدیم و از اونجا تشریف بردیم به یک کانال آب و فاضلاب همون موقع هم آب پاشیدن به سرو کله مون که طبیعی تر به نظر بیاد

این هم تجربیات ما از یک جمعه دیگر


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

پنجشنبه(94/1/20)که مصادف بود با شبِ روز مادرو تولد داداشم قرار گذاشتیم بریم برای همه کادو بخریم و باز هم با توجه به اون ویژگی منحصر به فردش که عادت داره راس ساعت سر قرار حاضر باشه ساعت 2 ظهر رسید و این درحالی بود که بنده ساعت 6 عصر کلاس داشتم و تاااااکید کرده بودم زود بیا.و تصمیم داشتیم در عرض این زمان کم برای من و مامانم و مامانش و داداشم کادو بخریم که تا ساعت پنج و نیم هیچ نتیجه ایی حاصل نشد و هیچ چیزی که مورد توافق قرار بگیره پیدا نکردیم منم باید زود میرفتم کلاس.در آخر تصمیم بر این شد همه رو نقدی تقدیم شون کنیم خودشون هرچی خواستن بخرن

شب بعد از شام مراسم تولد و هدیه دادن؛فیلم وعکس گرفتن که تموم شد یهو به سرمون زد ساعت یک نصف شب بریم بام تهران.هی مذاکرات برای رفتن و نرفتن صورت گرفت تا آخر تصمیم بر رفتن با آزانس شد.

اونوخت شب بام شلوووغ بود و اینقدر سربالایی ش شدیده که بوی لنت همه ماشین ها در میومد.

تا ساعت 4 صبح بام تهران بودیم بعد نکته جالبی که بود خیلی ها داشتن با موبایل اون وقت شب صحبت میکردن و این سوال برام پیش میومد که کی میتونه این وقت شب پشت خط ها باشه

ما که برمیگشتیم پایین تازه یک سری داشتن میرفتن بالا!هلاک انگیزه اون وقت صبح بیدار شدنشون بودم ها!حدود ساعت پنج صبح رسیدیم خونه نه تنها یک ظهر جمعه خوابیدیم بلکه تا چند روز هم مدام توی چرت بودیم

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

آقا این خاطرات عید هم طلسم شده و هی نمیشه اومد نوشتنش

بعد از اون عروسی که رفتیم از فرداش افتادیم به عید دیدنی رفتن فامیل های دور تر و هی شیرینی خریدیم و هی عید دیدنی رفتیم و شام و ناهار این ور و اونور دعوت شدیم که یکبار هم بعد از شیرینی خریدن برای من اشترودل خرید و من از همیشه خوشحال تر شدمالبته همین اشترودل کار دست مون داد و منجر به گم شدن کارت عابر اونم درست وقتی که بانک تا سه چهار روز تعطیل بود؛شد.ولی خدا رو شکر با تلاش و همت مضاعف پیداش کردیم

بعد از این عید دیدنی ها یا بین اون ها سرخاک اموات هم رفتیم و یکبار هم رفتیم کوه خضر و تا اون بالاش کوه نوردی کردیم اونم با کفش های مهمونیبین راه داشتیم استراحت میکردیم که یه آقایی داشت به دوستش میگفت امام زمان اومده به خوابم گفته از کوه خضر تا مسجد جمکران تله کابین بزنیعنی من ترکیده بودم از خنده هادیگه بعد از این حرف ما تا مسجد جمکران ببینیم فاصله چقدر در میاد برای تله کابین و اگر فکر خوبیه خودمون اجراییش کنیم

قبل از اینکه بریم کوه رفتیم عطا*ویچ ناهار بخوریم.اول داشتیم برگر هاش رو بررسی میکردیم که برق از سرم پرید!مثلا یه برگرش بود 900گرم گوشت داشت و 300گرم ژامبون بعنی بدون نون و مخلفاتش یک کیلو دویست گرم بود!قیمتش هم شصت هزار توندر نهایت دیگه تصمیم گرفتیم پیتزا مرغ و قارچ بخوریم ولی راستش رو بخواید توی این پیتزا مرغی ندیدیم فقط نیم کیلویی پنیر روش داده بودن که هیی کِش میومد

بقیه عید هم باز به همین منوال گذشت تا سیزده بدر که هیچ جا نرفتیم فقط شب برای در شدن سیزده با پسرخاله هم رفتیم دور خیابون ها زدیم و با حضورمون در یک آبمیوه فروشی عید رو به پایان رسوندیم

و این گونه بود که عید 94 به پایان رسید...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

دیروز یادم رفت اتفاقات روز قبل از شروع سفر رو براتون بگم که گفت هوس آبگوشت کرده من هم دلم رو زدم به دریا و اولین آبگوشت زندگانیم رو برای شام اون روز پختمهمونطور که آبگوشت حسابی جا افتاده بود و داشت روی گاز قل قل میکرد من هم منتظر برگشتنش از سرکار بودم و لباس اتو میکردم و تلوزیون میدیدم یهو با اتو بخارِ کف تفلون زدم لباسم رو سوزوندم!همین که این اتفاق افتاد گوشی دست گرفتم زنگ زدم بهش و های های گریه که لباسم سوووووووختهیچی دیگه ایشونم تا دید گریه میکنم فکر کرد اوضاع خیلی اورژانسیه و زود کار و زندگیش رو ول کرد و اومد خونه امـــــــــا با توجه به همون ویژگی منحصر به فردی که در پست قبل اشاره کردم ساعت دو نصف شب رسید

اون روزی هم که سفر با اتوبوس مون آغاز شد شبش عروسی دعوت بودیم اون مراسم رو هم اینقدر دیر رسیدیم که همه زنگ میزدن پس کجایید؟ما هم دقیقا وقتی رسیدیم که آخرین اهنگ پخش شده بود و موقع پخش شام بود کلا

خلاصه که روز هشتم و نهم عید ما اینگونه گذشت...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

نداشتن ماشین باعث شده برگردم به دوران ما قبل تاریخ زندگیم یعنی اون موقع ها که با اتوبوس مسافرت میکردیم و ساعت ها در صف اتوبوس ترمینال جنوب زیر آفتاب انتظار میکشیدیم فقط با این تفاوت که همون طور که علم پیشرفت کرده میزان انتظار کشیدن آدم ها هم برای این مسائل کوتاه شده و به محض اینکه دم در ترمینال از تاکسی پیاده میشی اتوبوس مقصدت هم همزمان داره خارج میشه و ما میتونیم بپریم بالا سوار بشیم بریم اون هم با اتوبوس هایی که برای خنک شدن لازم نیست پنجره ش رو بازکنی تا با باد گرم هوا بخوری بلکه کولر دما رو مطلوب نگه میداره و همین باعث شد دیگه از اون غُر غرهای وحشتناکی که در دوران کودکیم داشتم خبری نباشه!البته لازم به ذکره که چهارسال از زندگی رو روزی حداقل چهار ساعت رفت و آمد با وسایل نقلیه عمومی داشتن آستانه تحملم بالا برده

یکی از ویژگی های منحصر به فردش اینه که اگر بخواد بره جایی الان که اقدام کنه به رفتن حداقل پنج ساعت بعدش تازه داره از در بیرون میرهروز نهم عید هم از هفت صبح قرار بود ترمینال باشیم و از شیش و نیم درحال حاضر شدن بودیم که با لطف الهی و حرص خوردن های من ساعت یازده دمِ در ترمینال بودیم و اگر این لطف پروردگار نبود من که امیدی نداشتم زودتر از ساعت پنج عصر راه بیفتیم

این مدت از بس وقت نداشتم نشد خاطرات عید رو بنویسم ولی از امروز همه رو تند تند پست میکنم:)


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

یکی از خاصیت های بهار اینه که آدم رو بی خاصیت میکنه

مثلا از شنبه تصمیم داشتم برم کلاس ورزش اسم بنویسم؛برم کتونی بخرم؛امتحان بدم؛کنفرانس روز چهارشنبه رو آماده کنم؛درس روز سه شنبه رو که استاد میپرسه بخونم؛پست بنویسم از خاطرات و تجربیات سفر عیدم ولـــــــی هنوز که هیچ کودوم رو انجام ندادم.

بخش اعصاب خورد کنش هم همین بلاگفاست که کامنت ثبت نمیکنه!مثلا من برای ده تا پست اخیر ف@طمه کامنت میذارم ثبت نشده!برای اردی تا حالا صد بار کامنت درخواست رمز گذاشتم ثبت نشده؛برای نفیسه که کلا هرچی بذارم ثبت نمیشه.پریا جان باز به شما که از هر ده تا یکیش ثبت میشه و نه تاش میپره

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

بعد از کلی غر زدن از بابت سر رفتن حوصله تصمیم بر این شد که بریم برج میلاد.آماده حرکت شدن مون حدود سه ساعت طول کشید

وسط اتوبان منتظر brt بودیم که یه وَن جلومون ترمز زد گفت میرم تجریش منم گفتم نه میخوایم بریم پارک وی!گفت خب بیاید برید تجریش از اونجا برید پارک وی چون امروز اتوبوس پیدا نمیشه ما هم از خدا خواسته پریدیم بالا و رفتیم.نزدیک میدون تجریش راننده گفت تا کاخ سعدآباد میرم اگر میخواید ببرمتون!منم بعد از یه ارزیابی کوتاه گفتم خب بریم بعد از اونجا میریم برج میلاد.

بماند که چقدر مسیر دربند شلوغ بود و شلوغ تر از اونجا خودِ کاخ بود.اصلا انگاااااااار نه انگاااااااااار عیدِ و تهران خالیه

چون اونجا تا ساعت 6 بیشتر باز نبود بیشتر از سه تا موزه ش رو نشد ببینیم.

اولین موزه ایی که رفتیم موزه لباس هاش بود که راهنما میگفت این لباس ها بید میزنه ولی چون ارزش تاریخی داره زیاد ترمیم میشه.در کل لباس شب هاشون خیلی پوشیده تر از لباس های الان بود

کنار در خروج اون موزه هم یه دونه دفتر گذاشته بودن هرکس دوست داره یه یادداشت یادگاری بذاره.یک مرور کوتاه کردیم نوشته ها رو دیدیم 90% خدا بیامرزی برای صاحب قبلی کاخ نوشتن

موزه بعدی که رفتیم برای ظروف و کاسه کوزه های شاه بود.مثلا رئیس جمهور آمریکا هدیه ازدواج به محمدرضا  زحمت کشیده بود یه تشت بزرگ نقره داده بود

در کل به این نتیجه رسیدیم چینی خواستیم بخریم یا آلمانی باشه یا انگلیسی چون خیلی طرح های قشنگی میزنن و کیفت کارشون عالیه.اصلن بعد از این همه سال برقش رو از دست نداده بود

آخرین موزه ایی که رفتیم و ازش بازدید به عمل آوردیم خیلی هم شلوغ بود موزه استاد فرشچیان بود.به گفته راهنما همه تابلوها اصل اثرشون اونجا بود یه جز سه تا.پنجمن روز آفرینش؛ظهر عاشورا؛ضامن آهو.

دیگه نزدیک های ساعت 6 شد که از کاخ زدیم بیرون رفتیم سمت میدون تجریش که از اونجا بریم برج میلاد.نرسیده به میدون تصمیم گرفتیم بریم توی پاساژ تندیس یک دور بزنیم و چون کافه کاخ سعد آباد تعطیل بود مرتکب اشتباه بزرگی شدیم به سراغ کافی شاپ همون پاساژ رفتیم.در نهایت بابت یک فنجون قهوه و یه برش کوچیک کیک بیست و پنج تومن پیاده شدیم

باز خواستم بریم سمت برج میلاد که یادم افتاد باغ فرودس تویِ همون مسیرِ گفتم اونم امروز بریم.وقتی نزدیک باغ فرودس که همون موزه سینماس شدم از دیدن همون ساختمون کوچیک اینقدر سر ذوق اومدم هی وایستادیم کلی عکس انداختیم.بعد از پایان عکس درحال دور زدن توی کافه کتابش بودیم که دیدم هوا تاریک شده.

باز دوباره راه افتادیم بریم سمت برج میلاد که ناگهان حس کردم در خونه رو قفل نکردم و بدجوره دلشوره گرفتماز این رو درخواستم از برج میلاد به امامزاده صالح رفتن تغییر کرد تا زودتر برگردیم خونه.حدود ساعت 11 شب با یک جعبه پیتزا رسیدیم خونه و دیدم در رو چارقفله کردم

این بود سرگذشت اولین گردش سال 94

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

پیامش اومد که ساعت 12شب بیست و نهم و اسفند تموم میشه و ساعت 2:15:10 یکم فروردین شروع میشه.یعنی تکلیف این دوساعت و خورده ایی که این وسط هست معلوم نیست که متعلق به کجاس.

حالا من ازین ساعت بی تکلیف میخوام استفاده کنم برای ارزیابی سال 93.

یکسال پیش همچین موقع هایی تازه از کربلا برگشته بودیم و سال م به برکت امام حسین شروع شد و باید بدون اغراق بگم به ریز ترین خواسته هاییم که زیر گنبد امام حسین ازش خواسته بودم رسیدم و تنها چیزی که این وسط آزارم میده دلتنگی های بیش از حدم برای اون فضا و مکانِ.گاهی با تمام وجودم اشک میریزم و از ته دلم آرزو میکنم فقط یکبار دیگه تمام هفت روز اون سفر تکرار بشه حتی الان هم که دارم این خطوط رو مینویسم گوشه چشم هام خیس میشه از یادآوری اون روزها.

 93 حداقل برای من با اون استرس های ترسناکی که در مورد موضواعت سرنوشت ساز پیش اومد خیلی زود گذشت که نتایج این تصمیم ها در بلند مدت و سالیان دراز خودش رو نشون میده.

اتفاق بدی در این 365 روز برامون نیفتاد ولی دوتا از آدم هایی که در زندگیم نقش های یکسانی داشتن از دست دادم.آدم هایی که هیچ ربطی بهم نداشتن ولی در فاصله کمتر از ده روز فهمیدم با وجود حضور اون دو نفر اما دیگه نه صدایی از اون ها خواهم شنید و نه اون ها رو خواهم دید و این خودش برای من شوک بدی بود.

 از لحظه ایی که فارغ التحصیل شدم دچار یاس و پوچی فلسفی شدم هرچند که بلافاصله بعدش باز دانشجو شدم ولی همین دانشجو شدن مجدد بیشتر من رو دچار یاس فلسفی کرد

در کل از خودم و عملکردم در این یکسال رضایتی ندارم.دیگه نمیتونم بگم چون اینقدر کتاب خوندم و یه مدرک گرفتم و چارتا چیز جدید یاد گرفتم یعنی از خودم راضیم نه اتفاقا خیلیم ناراضیم چون نتونستم داده هام رو کاربردی کنم.

امیدوارم 365 روز بعد که قرار عملکرد خودم رو برای 365 روزی که گذشته ارزیابی کنم دوباره نخوام همین حرف ها و نارضایتی ها رو تکرار کنم.

برای تمامی خوانندگان این وبلاگ هم سالی پر از سلامتی و عشق آرزو میکنم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

طی یک حرکت انتهاری یه نفر زد ساپورتم رو گم کرد من هم شب عیدی موندم بی ساپورتاونوخت صبح با بابام و داداشم توی اون بارون رفتم بیرون که یه دونه ساپورت بخرم.بعد از خریداری درحالی که خیلی خوشال از مغازه اومدم بیرون چون با نازل ترین قیمت و بهترین کیفیت خرید خوبی کرده بودم بدو بدو رفتم سراغ ماشین که جلو بشینم و خیلی هم تند دویدم که از داداشم بزنم جلو!اونوخت تا اونجایی که بابام طوری ماشین رو پارک کنه که مماس با جوب باشه و من و داداشم هم زمان در جلو عقب رو برای سوار شدن باز کردیم یهو در عقب به منی که پام لبِ جوب بود فشار آورد و داشتم پرتاب میشدم توی جوب!خلاصه یک آن تعادلم رو از دست دادم و ساپورت نازنیم پرت شد توی جوبی که آبش با سرعت 100 کلیلو متر در ثانیه درحال حرکت بود

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

مامانم چاقو رو برداشت که بند دورِ سبزی رو باز کنه پاکشون کنه همون لحظه دستش برید!بابام بدو بدو اومد گفت مگه من نگفتم وقتی دارم از جلوت رد میشم یا وقتی داری من رو نگاه میکینی چاقو دستت نباشه.

من:

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

فکر میکنم دیگه عالم و آدم بدونن که من چقدر با رفتن به خونه مادر بزرگم مشکل داشتم.همیشه هم غر میزدم که اونجا تنهام یه جورهایی کلا از چند وقت قبل تا چند وقت بعدش که میرفتیم اونجا عزای عمومی در دلم برپا بود.

اما حالا جدیدا ها که خانواده خودشون میرن به من میگن نیا؛بمون خونه؛در بعضی موارد یکی هست که التماسم کنه نَرو؛بمون پیشِ من!بنده با دل و جون دلم میخواد برم خونه مادربزرگم.اصلا مدام دلتنگ اونجا میشم

هرسال تمام عید اشک میریختم که چرا مجبوریم از روزهای اول تا روزهای آخر خونه مادربزرگم باشیم و من دق کنم!اونوخت امسال پیشنهاد مسافرت به هر شهری بهم داده میشه من میگم نه بیخیال بیا بریم خونه مادربزرگم خوش میگذره

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

*بدون هیچ اغراقی میگم کرمانشاه مردم فوق العاده خوبی داشت و هرکس میفهمید مسافریم سرمون کلاه نمیذاشت بلکه واقعا مثل یک فامیل نزدیک که پا توی خونه ش گذاشتیم باهامون برخورد میکردن.مهمان نوازی شون بی نظیر بود.

*کرمانشاه شهر نسبتا بزرگی بود و فاصله بین محله های مسکونی هم توی برخی مناطقش زیاد بود.برخلاف تصورِ من که فکر میکردم شهر پُر آبی باشه ولی اینطور نبود و خیلی خشک به نظر میرسید و کوه های بلندش عاری از هرگونه برف بود.

*در هنگام صحبت با یک راننده تاکسی فهمیدیم که کرمانشاه برخلاف تمام شهرها شمال شهرش یه جورایی پایین شهر محسوب میشه و جنوب شهرش بالاشهر محسوب میشه و محله زندگی افراد متمولِ.

*موقع برگشت که سوار هواپیما بودیم اگر اشتباه نکرده باشم مسیر یک رودخونه رو وسط شهر کرمانشاه دیدم که کاملا مشخص بود سطح آبش چقدر زیاد پایین رفته و متاسفانه باید بگم با دیدن شهرهای مختلف از بالا تازه فهمیدم کشور چقدر وضع آبی  اَسَف باری داره.یک جورهایی اکثر مسیرهای رودخونه ایی رو به خشکی رفته بود و روی کوه ها اینقدر برف کمی نشسته بود که خورشید هم خجالت میکشه تبخیرش کنه چه برسه بخواد آب بشه بره توی زمین و ذخیره آب های زیر زمینی بشه

پایان...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

شنبه (93/12/16) تقریبا از هفت صبح تا چهار بعد از ظهر در تنهایی گذروندم و از فرصت نهایت استفاده رو برای خواب کردم

ساعت چهار عصر راه افتادیم سمت طاق بستان و بعد از بازدید از اثر تاریخی شروع کردیم عکس انداختن.اونوخت من داشتم ابراز افسوس میکردم که کاش شارژ دوربین رو پیدا کرده بودین آورده بودیم که در جواب گفت شارژرش چند سال پیش گم شدهگفتم واااا پس چجوری تا حالا کار میکرده؟گفت باتریش خیلی خوبه این چند سال این همه استفاده کردم خالی نشده.یعنی این جمله به پایان نرسیده بود که یهو باتری دوربین قرمز شد و بعد خاموش شد o-O و کل سفر رو بی دوربین موندیم!حالا این سوال برام پیش اومده که نمیشد این سوال رو آخر سفر بپرسم که دوربین بخت برگشته دیر تر چشم بخوره به خاطر تعریف های صاحبش؟

یه کار خیلی درستی که درمورد اثر باستانی طاق بستان انجام دادن این بود که بین اونجایی که مردم می ایستادن برای بازدید و اثر تاریخی یه چیزی مثل رود آب درست کرده بودن که دست بشر به اون اثر نرسه و مثلا نرن گرز خسرو پرویز رو بکنن

بعد از بازدید طاق بستان دیدیم هنوز فرصت هست و هوا روشنه تصمیم بر این شد بریم بیستون رو هم ببینیم.حدود نیم ساعت طول کشید تا به مقصد برسیم چون خارج از شهر بود.

با رسیدن به بیستون و دیدن کوه های سر به فلک کشیده ش و اون هوای عالیش به شدت سر ذوق اومده بودم و خیلی خوب از کوها بالا رفتم طوری که انگار یه عمره کوه نوردم

باید اعتراف کنم که حتی نمیدونستم داستان بیستون چیه ولی خب با اون آقایی که اونجا بهمون اطلاعات مناسبی داد وقتی صحبت میکردیم میگفت گردش گرهای خارجی وقتی میان واقعا دست پر هستن و اطلاعاتشون در مورد ایران واقعا کامله ولی متاسفانه مردم ایران فقط برای تماشا و عکس انداختن میان

روایت هایی که درمورد بیستون هست خیلی زیاده و هنوز نتونستن یک اطلاعات جامع و مورد قبولی برسن و سنگ نوشته ها هنوز در دست مطالعه ست ولی خب اون قسمتی که مربوط میشه به شیرین و فرهاد اسناد تاریخی ش با اون شدتی نیست که در مثلا نظامی نقل کرده و در کل اغراق در مورد این مساله زیاده.

یه حوزچه آبی خیلی قشنگ هم قبل از بنای تاریخی بیستون بود که توش پُر از ماهی های بزرگ بود !فقط یه قلاب ماهی گیری کم بود اون وسط

داشتیم با همون حوزچه عکس مینداختیم منم طبق عادت همیشگیم که مثلا میرم لبِ سکو مترو اونجا هم رفتم دقیقا نزدیک ترین قسمت به لب حوزچه آب.اونوخت برای اینکه بترسم و هی نرم اونجا گفت اگر بیفتی توی آب نجاتت نمیدم هااینم از شدت وفاداری و فداکاری مردها

بعد از برگشت از بیستون رفتیم خود شهر کرمانشاه رو بگردیم که نتیجه این گردش شد یه بستنی قیفی برای من و دو لیوان آب هویج و یک لیوان آب سیب تازه اینقدر قیمت هاش مناسب بود که من چند بار با تعجب فاکتور رو نگاه کردم و هی میگفتم نکنه یه صفر کم زده یا قیمت رو اشتباه نوشته

بازدیدی هم از مغازه های شهر کردیم که نتیجه ش شد یه روسری برای من.البته لازم به ذکره که بگم قیمت شون در مقایسه با آبمیوه و بستنی ها ارزون شون نه تنها آدم رو متعجب نمیکرد بلکه برق سه فاز هم پروندم

و اینطور بود که روز شنبه این همه گشتیم بازدید علمی کردیم

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

این پست رو یکبار نوشتم بعد لپ تاپ سوخت و پست پرید حالا دارم دوباره مینویسم

به علت استقبال شدید دوستان از سفرنامه میخوام اول از وسط سفر بگم اونوخت فردا اول سفر رو بگم

یکشنبه(93/12/17) مثل روز قبل از صبح تا عصر رو تنهایی باید در مهمانسرا می موندم و در اعتراض به تنهایی نه صبحونه خوردم نه ناهار

حوالی ساعت 6 عصر طبق قرار از قبل تعیین شده کنار همون میدانی که خیابونش منتهی میشه به رستوران ها و باغ های طاق بستان پریا نازنینم رو بعد از مدتها دیدمپریا عزیزم مثل دفعه قبل با همون برخورد گرم و صمیمی ش و بوس و بغل و سفت ش بود و هرچند سرش حسابی شلوغ بود و حسابی خسته باز هرطور بود وقتش رو در اختیار ما گذاشتبعد از ماچ و بوس و بغل و اینا سوار ماشین شدیم رفتیم دور دور

در مرحله اول رفتیم باغ گلها که به ساعت خلوتش خوردیم و خالی از هر نوع گونه ی انسانی بود یعنی فقط ما بودیم و ما.پارک نمیه ساز بود ولی اون پیانو جلوی در ورودیش عالی بود که یادم رفت باهاش عکس بندازیم

مرحله دوم گردش شهر بود که پریا درحالی که رانندگی میکرد و مشاوره میداد شهر رو هم نشون مون میداد.آخر شب که یه حساب سر انگوشتی کردیم دیدیم پریا دورو بر پونصد هزار تومن مشاوره رایگان بهمون داده البته بهتره بگم مشاوره ازش گرفتیم

در گردش شهر به اون محله ایی هم که پریا میخواست توش خونه داشته باشه هم دیدیمهمچنین اون خانوم های نازدارِ راننده هم  باید واسه شوهرشون ناز میکردن سر راهمون سبز میشدن

داستان"پارک شیرین"هم برام تعریف کرد.پارک شیرین پارکی بود که کنارِ ورودیش تندیس یک زن با تبر بود.داستان ش هم این بود که زمان جنگ در حالی که ارتش عراق خیلی به کرمانشاه نزدیک میشه و  یک سری از سرباز ها  قصد تعرض به خونه ی این زن رو داشتن ایشون با تبر اون ها رو میکُشه و الان هم دیگه یه خانوم پیری هستن که صدا و سیما کرمانشاه چند وقت یکبار باهاشون مصاحبه میکنه.

با توافق قرار شد از بین دو غذا اصلی کرمانشاه که "دنده کباب" و "خورشت خلال" بود بریم رستوران "حیدری" و دنده کباب بخوریم.بدون اغراق میگم جز عالی ترین غذاهایی بود که تا حالا خورده بودم و خیلی هم خرسند بودم که از شب قبلش هیچی نخورده بودم و اون شب تونستم از شدت گرسنگی یه دل سیر غذا رو بی ادا اطوار بخورمیعنی به نون هاشم رحم نکردم هاولی برای اولین بار از اینکه دوتایی یه غذا میخوردیم احساس نگرانی میکردم و به محض غفلت حریف از فرصت نهایت استفاده رو میکردم خودم به گوشت ها حمله میکردمباید از پریا هم تشکر کنم به خاطر معرفی غذا به این خوشمزگی و رستوران خوبی که معرفی کرد و اینکه ما رو اونجا مهمون کرد

در نهایت این ملاقات اگر اشتباه نکنم حوالی ساعت 9.30 شب با پاستیل تموم شد و شیرینی های سوغات کرمانشاه که پریا عزیزم برام آورد و من رو از خجالت و شرمندگی کُشتوند

اینآهنگ  هم تقدیم به پریا باشد که روزی بتونم یک ذره از محبت ش رو جبران کنم

 ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

جمعه (93/12/15) عصر راهی فرودگاه شدیم و من درحالی که به شدت بغض کرده بودم از پله های خونه مون میرفتم پایین!تنها احساسی هم که داشتم این بود که به محض بسته شدن در خونه دلم برای مامان و بابام تنگ شده بود.تازه در اون لحظه بود که فهمیدم جدا شدن و دور شدن از مامان و بابام یکی از دردناک ترین اتفاق های زندگیمه حتی اگر برای دو روز باشه.برای اولین بار بود که حرکت میکردم سمت کرمانشاه.بعد از دو ساعت تاخیر هواپیما.بالاخره با یک فرود ترسناک پا به خاک کرمانشاه گذاشتیم.

در مرحله اول فهمیدیم آخرین نقطه کرمانشاه و کنار دست بام کرمانشاه در حالی که پشت هتل مون کوه های سر به فلک کشیده هست محل اقامت مونِ.

داشت هماهنگی ها و تلفن بازی های لازم برای استقرار انجام میشد که مسئول مهمانسرا گفت شناسنامه تونو بدید منم صفحه اولشو باز کردم و دادم دستش گفت نه ما با صفحه دومش کار داریم

سوئیتی که تحویل مون دادن وحشتناک سرد بود؛آبگرم کن ش خراب بود؛تلوزیون ش روشن نمیشد خلاصه که یه اتاق full امکانات قسمت ما شد ولی با یکی دو ساعت تلاش بسیار تونستیم همه چی رو به کار بندازیم

بهترین ویژگی این سوئیت این بود که ساعتش باتری نداشت.واقعا بی ساعت بودن در سفر بهترین اتفاقیه که میتونه بیفته.نه متوجه گذر زمان میشی نه اینکه نگران دیر و زود شدن هستی.تازه هرچی هم بخوابی باز ساعت گوشیت رو چک کنی میبینی هنوز کلییی وقت خواب داری

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

یکسال پیش دقیقا در چنین روزی...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اون شبی که میخواستیم برگردیم بعد از چند روز بارندگی بالاخره مشهد برف اومد.مسیری که قطار میرفت سفید از برف بود و توی اون تاریکی فقط میشد هاله ایی از برف رو در مسیر دید ولی به محض ایستادن قطار تازه میفهمیدیم چه خبره.

خلاصه اینکه نصف شب که همه خواب بودن قطار خراب شد و کلی از مسیر رو هی می ایستاد و ما به جای هفت صبح ده صبح رسیدیم.ولی میتونم بهتون تا حدی اطمینان بدم که به سازمان ریلی میشه اعتماد کرد چون صبح اومدن توی کوپه ها اعلام کردن به علت تاخیر پس فردا صبح برید نصف قیمت بیلیط تون رو پس بگیرید و در کمال تعجب دقیقا همون پس فردا صبح بدون هیچ چک و چونه ایی خسارت ها رو دادن

واین بود سفرِ ما

پایان...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

توی هتل منتظر رسیدن آسانسور به طبقه همکف بودم دوتا آقا و دوتا خانوم هم که فامیل بودن اونجا منتظر ایستاده بودن داشتن باهم به زبان ترکی صحبت میکردن.یهو آقاهه برگشت با نگرانی نگاهم کرد و به ترکی یه چیزی گفت منم نگاش کردم دوباره تکرار کرد منم گفتم متوجه نمیشم!!!گفت خدا رو شکر و بعد به صحبت چهار نفره شون ادامه دادن.رفتیم توی آسانسور همون آقاهه گفت برو ترکی رو یاد بگیر زبان بین الملل منم گفتم آخه به دردم نمیخوره اونوخت خانومه گفت شاید دانشگاه قبول شدی اومدی شهر ما زبان ترکی لازمت میشه گفتم درسم تموم شدهوی افزودشایستی ازدواج کردی و شوهرت ترک بود!  باید زبونش رو بفهمی گفتم در اون موردم کار از کار گذشته

هیچی دیگه آسانسور رسید طبقه چهارم و جمع چهار نفره شون درحالی که به عدم نیازم به زبان ترکی پی بردن بهم گفتن پس دیگه ولش کن نمیخواد یادبگیری خارج شدن

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

در اون شنبه بارونی وسط حیاط حرم امام رضا با داداشم راه مون رو کج کردیم و بعد از این همه مشهد رفتن برای اولین بار پام به موزه حرم امام رضا باز شد.بدون اغراق میگم که دو سوم موزه رو درحالی دیدم که دهانم کلا از تعجب باز بود.

از اون فرش های دست باف بگیر تا سکه ها یا طلاها و مدال های تقدیمی؛حیوانات دریایی؛وسایل اندازه گیری سیاره ها؛تمبرها؛عکس های از گذشته تا امروز حرم امام رضا که به وضوح نشون میداد چی بوده و چی شده.همه و همه عالیییی بود و توصیه میکنم هروقت رفتید اونجا بازدید از موزه رو از دست ندید.

ولی یکی از هیجان انگیز ترین چیزهایی که در موزه دیدیم بخش حیوانات دریایی بود "شیطان دریایی"که حتی شکلش هم عجیب بود!که عکسش رو در پایین مشاهده میکنید. 

 ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

توی هتل در حال خواب بودم که در زدن!وقتی در رو باز کردم یکی یه آقایی بود و پرسید چند نفر هستید؟چهارتا فیش جدا کرد و گفت شنبه ظهر ناهار مهمان مهمانسرای امام رضا هستید.

و این گونه بود که برای اولین بار قدم به مهمان سرای امام رضا گذاشتیم.از نظم و ترتیب و هماهنگی خادم های اونجا که هرچی بگم کم گفتم.جمعیت بزرگی که توی اون سالن غذا خوری دسته دسته پر و خالی میشه واقعا از کنترل خارج ولی با یه هماهنگی عالی هر روز ناهار و شام همین جمعیت تکرار میشه بدون هیچ اختلال و بی احترامی و بی نظمی.

بدونه هیچ اغراقی خوشمزه ترین قیمه ایی بود که تا حالا توی زندگیم خورده بودم.

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

این دفعه که پام رسید به حرم امام رضا از همون قدم اول فقط داشتم خاطرات سفرهای گذشته م رو مرور میکردم.

مثلا یادِ تابستون سال گذشته اون شبی که دسته جمعی رفته بودیم حرم و من و عمه م از شدت خواب چشمامون باز نبود ولی تا میومدیم یه چرت بزنیم خادم ها بیدارمون میکردن!آخرین ترفندمون هم این بود که درحالت سجده بخوابیم که فکر کنن الکی مثلا داریم عبادت میکنیم ولی این هم لو رفت و باز اومدن بیدارمون کردن

یا اون خاطره های سفر دانشجویی فروردین 92 و اون گریه دردناکی که سرم رو گذاشتم توی بغل دوستم تا جایی که ممکن بود گریه کردم.

دراین سفر هم با داداشم هم در حرم کلی عکس های سلفی انداختیم!البته اونجا کلا از هر پنج نفر چهار نفر و نصفی داشتن عکس سلفی مینداختن

اینبار هم با دار المرحمه آشنا شدیم که تولد امام رضا افتتاح شده.وقتی که آدم پاش رو میذاره از پله ها پایین با آینه کاری سقف و دیوار ها که مواجه میشه اصن یه وضعی سر ذوق میاد از این همه هنر پیاده شده تو اون فضا...

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

در پست قبل که داستان اون قرارِ ناگهانی رو گفتم اونوخت اون شب به محض اینکه برگشتم خونه درحالی که چشمام درحال بسته شدن بود شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل چون صبح ساعت پنج صبح قرار بود برم مشهد(با مامان و بابام البته )از بس خسته بودم جز اون شلوار قرمز راحتیم و یه لباس گرم دیگه هیچی برنداشتم. برخلاف همیشه بسیاررررررررر سبک باررررررر آماده سفر شدم.

این قطاری که باهاش رفتیم مثل مترو کرج بود.اونوخت برای نماز ظهر که نگه داشت موقع حرکت یهو دیدیم یه پیر زن وسط راهرو نشسته داره هاااااااای هااااااای گریه میکنه و هیی میگفت مهدیییییییی!

داستان چی بود؟!پسرش همین که اومده بد سوار قطار بشه قطار حرکت کرده بود اونوخت این پیر زن و شوهرش توی قطار بودن مسئول قطار میگفت مادر گریه نکن با قطار بعدی میاد بعد خانومه هم بلندتر میزد زیر گریه میگفت نههههههههههه!بچه م جا مونددددد.به شوهرش گفتن پسرتون چند سالشه؟!گفت 32 سال

مادر است دیگر بچه ش 500سالش هم بشه باز نگرانِ.

ادامه دارد...

 

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

گفته بودم مهمون های سرزده که یهو بدون هیچ اطلاعی زنگ در خونه رو بزنه بیاد خونه آدم دوست ندارم؟یعنی حتمن باید واسه مهمون اومدن آمادگی داشته باشم حتی شده در حد یه ربع قبلش هم خبر اومدن بدن فقط خبر رو بدن.همه این سخت گیری هان برای مهمونی رفتن خیلی بیشتره یعنی یه جورایی دلم میخواد از ماه ها قبل بدونم فلان جا قراره برم و با کی قرار ملاقات داشته باشم و اینا!!!حالا ماه ها قبلم نشد ولی یه هفته قبل رو دیگه باشه

با این اوصاف حالا نظر بگیر سه شنبه هفته گذشته از صبح درگیر کاغذ بازی دانشگاه بودم و بعدش هم تا ساعت چهار سرکلاس!اونوخت در حالی که داشتم ساعت پنج عصر خودم رو از پله ها به زور میکشدم بالا که برسم به طبقه چهارم و خونه مون گوشیم زنگ میخوره و میگه امروز هم دیگه رو ببینیم.هیچی دیگه فقط در حد یه لیوان آب خوردن میرم توی خونه و برمیگردم بیرون و با یه قیافه 4*6 وضعی میرم و ساعت هفت شب بالاخره همو پیدا کردیم بعد از سلام گفت دوستم هم میاد با خانومش بریم شام بیرون.

به قول بچه های بالا::

من؛تیپم؛قرار ملاقات یهویی

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

واقعا نفهمیدم این سه هفته اخیر چه طور گذشت.فقط میدونم الان وقت کردم پای لپ تاپ بشینم.تمام این سه هفته رو درگیر یک مشت کار اداری مسخره بودم که هی از این سو منو میفرستادن به اون سو و خودشون نمیدونستن هدف شون چیه!من هم یه شماره نامه دستم بود و از این دفتر میرفتم به اون دفتر و هرکودوم شون یه عدد به شماره اون نامه اضافه میکردن و من رو میفرستادن پیش یکی دیگه باز اون یکی دیگه منو میفرستاد پیش نفر قبل؛اون نفر قبل هم دوباره یه عدد به شماره اون نامه اضافه میکرد و میگفت حالا برو یه جا دیگه

در این بین به این نتیجه رسیدم یکسری از اینایی که در کادر اداری پشت یه میز و مانیتور نشستن خوبه خدا نیستن والا با این غرور و اخلاق مزخرف شون تا حالا کل بشریت رو ترکونده بودن

اونوخت نه که تا حالا کسی سرم داد نزده امروز که اون خانوم کامپیوتری واسه من صداشو برد بالا وقتی اومدم از دفترش بیرون تا دوساعت بعدش که رسیدم خونه اشک چشمم بند نیومد!بابام هم تا حالا جلوی من صداش اینجوری بالا نرفته که اینا سر ارباب رجوع واسه یه سوال هوااااار میکشن.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر