یکی از پسرهای کلاس یهو اومده جلوم رو گرفته میگه ببخشید میشه جزوه تونو بدید کپی کنم؟گفتم شرمنده ناقصه...میگه آخه استاد موقع حضور غیاب گفت شما تنها کسی بودید که غیبت نداشتید پس جزوه تونم کامله لابد

...

استاد یه جزوه خیلی زیاد منبع درسش بود که همین جزوه ش باعث میشه اکثر دانشجوها از این درس بیفتن؛ منم در نُه صفحه خلاصه ش کردم و الان خیلی خیالم راحتِ!اونوخت فکر میکردم از وجود این خلاصه با ارزش جز من و خدای من هیچ کس خبر نداره که دیروز یکی از پسرهای کلاس اومده میگه انگار شما جزوه رو خلاصه کردید!میشه با ما هم بدید؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/09/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

تا حالا شده از شدت خوشحالی گریه کنید؟!تا حالا برای خودِ من پیش نیومده که از خوشحالی گریه م بگیره!مثلا خبر خیلیییی خوبیم بشنوم فقط خوشحالم ولی گریه م نمیگیره یعنی حس میکنم گریه با خوشحالی یه تناقض عجیـــــــب داره!اونوخت دوستم وقتی میاد برام تعریف میکنه هر اتفاق خوبی براشون میفته خانوادگی گریه میکنن!مثلا وقتی دوستم خواستگارش ok شد همه شون ازخوشحالی گریه کردن!وقتی خواهراش قرار شد ازدواج کنن هم برای هرکودوم جداگونه از خوشحالی گریه کردن!حالا جدیداَ دوستم بارداره و وقتی این خبر رو به هر کس توی خانواده ش داد همه شون جدا جدا از خوشحالی کلی گریه کردن و خودش هم هروقت یادش میفته بارداره باز از خوشحالی گریه ش میگیره o-O

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/09/23 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

این روزها مدام بین شبکه های تلوزیونی دنبال پخش مستقیم کربلا میگردم و همین که تصویری ببینم بغض میکنم پیش خودم میگم من هم اینجا بودم؛و حسرت میخورم که بین این همه آدمی که این روزها پای پیاده راهی کربلا شدند من نیستم و باید به دیدن تصاویر اکتفا کنم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/09/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اینکه امروز با یک حال خراب و استرس کلاس رو گذراندم یک طرف.اینکه امروز وسط همین کلاس و استرس هی تو زنگ میزدی و صدای ویبره گوشی روی اعصابم بیشتر راه میرفت هم یک طرف!و بعد از کلاس هم چند دقیقه حرف زدن معمولی تلفی مان و قرار گذاشتن روز پنجشنبه یک طرف.ولی یک طرف جدا و ویژه و دلچسب دیگر  وقتی بود که یک دفعه غروب زنگ زدی و گفتی ظهر پشت تلفن کلافه و پریشون بودی زنگ زدم ببینم چیزی شده بود؟و من اصلا یادم رفت که چقدر عصبی بودم سر ظهری بس که ذوووق کردم که که توی این دنیا کسی رو دارم که هرچند از اون طرف شهر بهم زنگ میزنه!هرچند که چندین روز هست که من رو ندیده؛هرچند که من نگفته بودم حالم خوب نیست و خندیده بودم و شوخی کرده بود ولی از روی صدا پشت تلفن وسط یک کلاس شلوغ بازهم فهمیده بود ناخوشم و این خوش ترین رخداد زندگیِ که بدون اینکه بگی خوب نیستی!بفهمه خوب نیستی! 

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/09/15 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

امروز هزارمین نفر برای هزار و یکمین بار بهم گفت وقتی تو رو میبینم یاد آزاده نامداری میفتم!وی افــــزود بعد از دیدنت هم غمگین میشم چون یادِ جداییِ فرزاد از آزاده میفتم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/09/12 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یه رابطه خیلی معنا داری وجود داره بین وقت هایی که خیلی ناراحت م با میزان خواب م.یعنی هرچقدر ناراحت تر ساعت خوابم بیشتر!

دیروز صبح یه کنفرانس داشتم و عصرش هم یه امتحان میان ترم مهم.یکشنبه ساعت 7رسیدم خونه گفتم میخوابم بعد از شام درس میخونم.برای شام بیدار شدم غذام رو نصفه خوردم و باز گرفتم خوابیدم و ساعت گذاشتم که 3نصف شب بیدار بشم و درس بخونم.ساعت 3 زنگ ساعت رو قطع کردم و گفتم 4بیدار میشم.4بیدار شدم گفتم 5م بیدار بشم میرسم بخونم.5 که شد گفتم خب ساعت 6که باید بیدار بشم برم دانشگاه و حیفه برای یک ساعت از خوابم بزنم و باز خوابیدم.توی راه خونه تا دانشگاه کنفرانسم رو خوندم  گفتم امتحانم رو در فاصله بین دو کلاس میخونم.بعد از کلاسم اول م رفتم نماز خونه و خوابیدم تا یک ساعت مونده به شروع کلاس بعد!بالاخره بیدار شدم و باچشمای نیمه باز یه ذره درس خوندم.وقتیم برگشتم خونه اینقدر بی حوصله و کلافه بودم که معده درد رو بهانه کردم و نه شب رفتم خوابیدم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/09/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داشت به دوستش میگفت من شبها آرایشم رو پاک نمیکنم.با آرایش میخوابم صبح ادامه همون آرایش رو میکنم!

از تصور با آرایش خوابیدن حس کردم پوستم دچار تنگی نفس میشه مثلا!

یعنی به محض اینکه از بیرون برمیگردم اولین کاری که میکنم اینه که با لیف!!!!چنان صورتمو میشورم که انگار مثلا دارم رنگ خشک شده رو از روی سرامیک از بین میبرمبعدش به نظرم میاد پوستم داره ازم تشکر میکنه که این آرایشی که در طول روز باهاش بوده و دوده های شهر که وقتی بیرون بودم روش نشسته رو از روش شستم حالا راحت میتونه نفس بکشه.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/09/07 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

طی این یک ماه اخیر اینقدررررر بابام سرفه کرده که بعضی وقتا من از شدت سرفه بابام دولا میشم دلم رو میگیرم چون حس میکنم من جای بابام از بس سرفه کرده دل درد گرفتم!گاهی هم که اونقدر لاینقطع سرفه میکنه من به جاش نفس عمیق میکشم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/09/06 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دیروز تقریبا از ساعت 6صبح یکسره روی پا یا وایستاده بودم یا راه رفته بودم که بخش اعظم ش رو راه رفته بودم.ساعت 2ظهر که سوار مترو پونزده خرداد شدم و داشتیم از بازار بر میگشتیم من دیگه سر انگشت های پام کاملا بی حس شده بود!حالا من خودم مشکل زانو درد هم دارم یعنی یکم که زیاد راه برم طوری زانو درد میکنم که شب هم خوابم نمیبره از درد.

اونوخت همزمان با من یه خانومِ حدودا چهل و پنج ساله با دوستش سوار مترو شد کنار من هم وایستاد بعد به یه دخترِ گفت بلند بشه که دوستِ خودش بشینه  چون سرش گیج میرفت.بعد از چند ایستگاه صندلی رو به من خالی شد منم نشستم که یه ذره از فشاری که به پام اومده کم بشه چون از درررد داشت اشکم در میومد پیش خودمم گفتم ایستگاه بعد بلند میشم این خانومِ بشینه بزرگتره زشتِ.یعنی من تا نشستم این خانومِ بلند بلند به دوستش گفت جونای حالا چی شدن واقعا!جا خالی میشه جای اینکه جاشونو بدن بزرگتر خودشون فوری میشینن ولی قدیم ما چــــه مهربون بودیم.هیچی دیگه منم بلند شدم همون لحظه گفتم بفرمایید بشینید

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/09/04 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

مامانم چند ماه پیش رفت آزمایش داد بهش گفت قندت لبِ مرزِ؛ خیلی رعایت کن و...اینا.

اونوخت دیشب بابام به مامانم یه لیوان آب میوه داد میگه بخور!مامانم گفت قند داره ضرر داره برام.بابام بهش میگه مگه قند داری؟!بعد از چندین سال زندگی حالا باید بهم بگی؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/09/02 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

هروقت زنگ در خونه رو بزنم به محض اینکه در توسط مامانم یا داداشم باز بشه بعد از سلام و قبل از درآوردن کفشام میگم بابا کجاست؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/09/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

به غم کسی اسیرم که زِ من خبر ندارد

عجب از محبتِ من که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید: دل به دل راه دارد

دلِ من زِ غصه خون شد؛ دل او خبر ندارد

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/08/30 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

دو روز پیش داشت تلوزیون جلسه شورای شهر رو نشون میداد که یکی از همون اعضا شورا شهر اون وسط گفت:

آخرین موردی که دیدم سوراخ کردن گوش بدون درد و خونریزی توی مترو بوده!دیگه کم مونده جیگرکی هم توی مترو بیاد.

اونوخت دیروز خانومِ توی مترو رو به بقیه خانوما با هیجان گفت:

دیروز پــــــلــــــیس داشت میگفت توی مترو گوش سوراخ میکنن بدون درد و خونریزی!تــــــــازه داره جیگرکی هم میاد توی مترو.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/08/29 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دیشب داداشم از سرکار اومد منم اومدم براش یه چایی بریزم که همچین خستگیش دَرررررر بره!اونوخت همین که لیوان که ازین ماگ های سنگینم بود گرفتم زیر شیر کتری تا نصفه که پُر شد یهو کف لیوان شکست و محکم خورد روی پام بعدش هم هرچی آب جوش بود ریخت روی پام

و این است عاقبت کدبانو خونه بودن

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/08/25 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

میگفت اولین حقوق ش رو که از شرکت گرفت عابرش رو داد دست آبدارچی شرکت و گفت میخوام شیرینی اولین حقوقم رو به همکارا بدم؛برو یه کیلو شیرینی تازه بگیر و بیار.(حالا منظورش از شیرینی تازه یه کیلو شیرینی دانم*ارکی داغ بوده).همینطور که داشته کارشو میکرده براش sms میاد و میبنه پنجاه هزار تومن از حسابش کم شده!رو به بقیه میگه یعنی چقدر شیرینی گرفته که شده پنجاه تومن؟!وقتی آبدارچی برمیگرده میبینن رفته یکی از بهترین شیرینی فروشی های تهران و دست گذاشته روی یکی از گرون ترین شیرینی هاش که چندین لایه پسته و عسل و مغز داشته خریده آورده!!!و به همین راحتی پنجاه تومن از اولین حقوق نه چندان زیادش رفت به خاطر یه کیلو شیرینی که سلیقه آبدارچی شرکت بود

اینجاست که میگن::"خرج که از کیسه مهمان بُوَد؛حاتم طایی شدن آسان بُوَد..."

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/08/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وقت هایی که میخوای بری یه جایی و هـــــیـــــچ عجله ایی نداری؛همین که برسی توی ایستگاه اتوبوس میرسه و حتی در بسیاری از موارد اتوبوس انگار توی ایستگاه منتظرت هم وایستاده!سوار مترو بشی قطار با یه سرعت بسیار مطلـــوب و سریع در تونل میره و میزان توقفش توی هر ایستگاه هم بیشتر از چند ثانیه نیست.BRT رو که نگـــو!اصن طــوری تند میرونه که در عرض نصف زمان طبیعی میرسی به ایستگاه مورد نظر و در نهایت  خیلی خیلی زودتر از زمان مورد نظر میرسی به مکان مورد نظر.

حالا خـــدا نکنه عجله داشتی باشی.اتوبوس که قررربونش برم هرچقدر هم منتظرش بمونی نمیاد و در موارد مشاهده شده کلا نمیاد که مجبور بشی دربست بگیری.سوار مترو بشی قطار نه تنها با سرعت بسیاااار پایین حرکت میکنه بلکه توی تونل ها هم دقایقی متوقف میشه و در هر ایستگاه هم خیلی بیشتر از زمان طبیعی می ایسته.BRT که اینقدرررر آروم میره؛دو برابر دیر تر از زمان طبیعی میرسی به ایستگاه مورد نظر و در نهایت خیلی خیلی دیرتر از زمان مورد نظر میرسی به مکان مورد نظر.

و این است تفاوت وقت هایی که عجله داری با وقت هایی که هیچ عجله ایی نداری

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/08/21 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

در حالی که از بین ازدحام جمعیت BRT خودم رو به زووووور بیرون میبردم صدای برنامه صبح گاهی رادیو نظرمو جلب کرد که داشت میگفت:"اگر در اتوبوس یا مترو هستید موبایل های خودتون رو خاموش کنید!چــــــون اتوبوس و مترو وسایل عمومی هستند و موبایل وسیله خصوصی و شخصی هستش"

یعنی من با استدلال فیثاغورس نتونستم اینقدر قانع بشم که با همچین استدلالی تونستم به درجه اقناع برسم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/08/20 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

تمام این مدت که خیابان ها کم کم سیاه پوش عزای حسین شد دل من هم پا به پای همه این دیوار ها سیاه پوش شد.هنوز هم برایم غیر قابل باور است که بگویم من زائر حرم حسین بودم  که بگویم من کنار قتلگاه اش زیارت عاشورا خواندم و رو به روی ضریح زیبایش ساعت ها اشک ریختم و در بین الحرمین ایستادم و نمیدانستم به کدام سمت بروم.ولی وقتی یاد آن شنبه غمگین و ابری و بارانی که با صورتی خیس اشک تمام مسیر بین الحرمین را رفتم تا با امام حسین(ع) و حرم زیبایش وداع کنم میفتم تمام آن سه روز برایم قابل باور میشود چون طعم تلخ وداع با امام حسین را چشیدم .

این محرم سخت ترین محرم زندگی م است که مدام باید صدای نوحه اش را بشنوم و به تصاویر زنده ایی که از کربلا پخش میشود نگاه کنم ولی دستم از زیارت ضریح امام حسین کوتاه باشد.بزرگترین آرزوی این روزهایم شده اندازه یک کمیل رو به روی ضریح امام حسین و اندازه یک زیارت عاشورا رو به روی قتلگاه بنشینم...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/08/04 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

مثلا سال ها بعد که از خاطرات دوران جوونی و جویای نامیم بخوام برای نوه هام و نتیجه هام تعریف کنم میتونم از شب های پاییزی بگم از دانشگاه خسته و کوفته میرسیدم . ساعت هشت خستگی رو بهانه میکردم و شام نخورده توی اتاقم در رو میبستم که بخوابم ولی یکدفعه چشمم میفتاد به ساعت و میدم دو نصف شبِ و من همچنان دارم با چشمای نیمه باز که چند ساعتِ به زووور در اون حالت نگه شون داشتم دارم sms بازی میکنم.

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/08/03 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

میگفت خودم که جوون بودم زیاد توی خونه با بابام حرف نمیزدم.تا جایی که میشد ازش فاصله میگرفتم.وقتی هم مجبوووووور میشدم با بابام برم بیرون یا جلوتر ازش راه میرفتم یا عقب تر!میگفتم برام خجالت آوره با بابام هم قدم بشم.

حالا که خودش پدر شده و دخترش به سن نوجوانی رسیده؛دخترش زیاد توی خونه باهاش حرف نمیزنه.تا جایی که میشه ازش فاصله میگیره.وقتی هم دخترش مجبوووووور میشه باهاش بره بیرون یا جلوتر ازش راه میره یا عقب تر!میگه برام خجالت آوره باهات هم قدم بشم.

فقط نگاه سردش رو توی چشم های دخترش میندازه و با حسرت میگه منم یک روز همین کارها رو با بابام کردم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/08/02 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

همین که "تـــو"  در یکی از روزهای آبان به دنیا آمدی باعث شده امسال پاییز و آبان را بیشتر از همیشه دوست داشته باشم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/08/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

دختری که بهترین روزهای زندگی ش اینطور تعریف میشود که "بهترین روز زندگی من روزیِ که از مترو میام بیرون ببینم اتوبوس مسیرم توی ایستگاه رسیده و منم بدو بدو بهش برسم و نفس زنان برای راننده دست تکون بدم اشاره کنم که سوار میشم و راننده هم در اتوبوس رو برام باز کنه تا برم بالا و دیگه زمان زیادی رو مجبور نباشم توی ایستگاه منتظر رسیدن اتوبوس بمونم"

جای تعجب ندارد که عامل ذوق کردنش هم این باشه که وقتی از پله برقی مترو که خودش را به سکو میرسونه و تا کمر خم میشه که انتهای تونل رو ببینه همین که نور قطار توی تونل میپیچد ذوق زده بشه و به خودش بگه که امروز روی شانسم که اینقدر زود مترو اومد.

چنین دختری معجزه زندگیش هم از نظر خودش وقتی رخ میده که از مترو که پیاده بشه به سمت ایستگاه اتوبوس بیاد ولی اتوبوسی نباشه و ایستگاه هم خالی از مسافر باشه بعد ناامیدانه روی صندلی ایستگاه بنشیند و کتاب باز کنه به خودش بگه ایستگاه  که خالیِ یعنی تا نیم ساعت اینجا معطلم.ولی همین که کتابش رو ورق میزنه تا شروع به خوندن کنه میبینه اتوبوس از راه رسید.بعد از سوار اتوبوس شدن مدام با لبخند فکر میکنه این یه معجزه س که اتوبوس اینقدر زووود رسید.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/07/30 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بوی مواد شوینده حاصل از شستن استکان های چای بعد از یک مهمانی پنجاه نفره در خانه پیچیده و صدای بالای رفتن دونه های برنج که لوله جارو برقی اون ها رو از روی زمین میبلعه دلنواز ترین صداییِ که ثابت میکنه تمیزی خانه در حال تکمیل شدنِ و با تمام این صدا ها تمام خاطرات یک روزِ شیرین رو مرور میکنم...

+1393/7/21شد جز بهترین و خاص ترین روزهای زندگی من.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/07/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

یعنی اینقدرررر مجبورم در طول هفته از شنبه تا چهارشنبه بدو بدو کنم و خونه نیستم که همین امروز که پنجشنبه بود توی خونه بودم از صبح که از خواب بیدار شدم سه بار بعدش باز خوابیدم و هنوز هم احساس خستگی میکنم و چشمام رو به زووووووووور باز نگه داشتم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/07/10 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

چهارشنبه بود که طی یه تصمیم خییلیی یهویی مامانم تصمیم گرفت بره خونه مامانش!و همون چهارشنبه عصر بود که شال و کلاه کرده آماده رفتن شدن و منم به دنبالشون در حالی که فقط با خودم همون شلوار قرمز راحتیم رو برداشته بودم با کتاب مردم شناسیم.موقع آماده شدن هم از بین هزار رنگ شال هام همون شال قرمزی که رنگش با دوسانت پارچه قرمز لبِ آستین مانتو مشکی ام سِت بود سَرم کردم.

بعد از اینکه سوار ماشین شدیم و خوووووووووووب از خونه مون دور شدیم و امکان هیچ گونه بازگشتی نبود اذان گفتن که ناگهان بعد از اذان موج رادیو جوان شهادت امام جواد رو تسلیت گفت و من مات و مبهوت یک نگاه به شال قرمزم میکردم و یک نگاه به رادیو و در نگاه سوم در افق محو میشدم

بعد از اینکه رسیدیم و یک روز گذشت و جمعه ظهر شد و همه مغازه ها بستن و داروخانه های اطراف خونه مادربزرگم که هیچ کودوم شبانه روزی نبودن کِرکِره هاشونو دادن پایین و شهر در خواااب فروو رفت من مریض شدم اونم در خونه مادربزرگی که هرچی داشته باشه داره!ولی یه قرص آسپرین بچه هم نداره چه برس ژلوفن مثلا!!!و خیلی اتفاقی مامان من که همیشه یه ساک قرص با خودش داره و هرجا بریم هرکی هرقرصی بخواد میاد سراغ مامانِ من؛ایندفعه طی یک حرکت خودجوش حتی یه قرص مولتی ویتامین هم با خودش نیاورده بود!!!

هیچی دیگه درنهایت ماجرا این شد که بعد از اینکه یک ساعتی از درد جوون دادم پسرخاله م رفت برام از زیر سنگ قرص پیدا کرد و تونستم به آرامش برسم

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/07/06 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

این پاییز میگذرد اما بدون گرمای دستانِ تو....

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/07/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اگر خرید کردن را دسته بندی کنیم دسته اول شامل خریدهایی میشوند که با برنامه ریزی قبلی لباس میپوشی و از خانه بیرون میزنی و به سمت مغازه یا فروشگاه یا پاساژ یا... میروی و دنبال هرآنچه میخواهی میگردی حالا یا دست خالی یا دست پُر به منزل برمیگردی.

ولی دسته دوم شامل یک دسته خرید بی برنامه و دلچسب است که مثلا داری از سرکار یا دانشگاه یا مهمانی و... برمیگیردی بعد یکدفعه چشمت میخورد به یک مغازه سوسیس و کالباس فروشی یادت می افتد چقدرر هوس پیتزا کردی بدون مکث وارد مغازه میشوی و یک بسته خمیر پیتزا میخری و بعد به سراغ تره بار محله میروی با ذرت و سس تند قرمز و فلفل های رنگی رنگی به همراه مقداری کالباس برمیگردی به خانه و قارچ ها را از فریز بیرون میگذاری تا یخ اش باز شود و استارت پختن پیتزا دست ساز خودت رو میزنی.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/06/31 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

فکر کن چندین ماه نگران یک موضوعی بوده باشی که آیا حل میشه؟!حل نمیشه؟!بعد کلی هم سر این موضوع استرس و فشار عصبی تحمل کرده باشی و خیلی بیشتر از کلی دعا کرده باشی.بعد همین دیروز با کلی دوندگی این مشکل به شکل معجزه آسایی حل شده باشد طوری که خودت هم باورت نشود و مدام خدا رو شکر کنی.ولی وقتی برگشتی به خانه حس کنی چندان هم خوشحال نیستی و حس غالبت خستگی باشد به خاطر تمام استرس های و فشار های این زمان طولانی و آخر شب که میخواهی سرت را روی بالشت بگذاری احساس کنی خیلی بی دلیل مریض هم شدی!

بعضی وقتا درست زمانی که وقت استراحت ندارم یک جور زیادی خسته میشوم مثل الان .

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/06/30 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اون زمانی که فیلم "در پناه تو" ساخته شده من چهارساله بودم و در تمام این سالها هرچندبار که پخش شده من هیچ وقت این فیلم رو ندیده بودم.

این چند روز که شاهد بازپخش این فیلم از شبکه ifilm هستیم خیلی پیگیرانه این فیلم رو دنبال میکنم و یک جورهایی به این نتیجه رسیدم که مردها صاحب یک بُعد پنهان برای همسرشون هستند که تازه بعد از گذر از ایام ماه عسل این بُعد خودش رو نشون میده.حالا عروس محترم شانس بیاره احتمالا این بُعد جدیدی که قراره شاهدش باشه میتونه خیلی بهتره از ابعادی که درایام آشنایی و خواستگاری و نامزدی باهاش مواجه بوده باشه!!!اگر هم شانس با عروس یار نباشه این بُعد میتونه دهن بین و ترس و وابسته و درغگو و... باشه.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/06/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پنجشنبه (93/6/20) طی یک تصمیم یهویی گروهی از اعضای فامیل زنگ زدن گفتن میخوایم بریم شب شهر بازی و شام هم هرچی میخواید درست کنید بیارید.باتوجه به اینکه مامانم هم خونه نبود خودم دست به کار شدم و یک خروار سالادالویه درست کردم.مامانم اینا قرار شد از خونه مادربزرگم خودشون بیان من هم به همراه خاله اینا رفتیم سمت شهر بازی و به بقیه جمع پیوستیم!موقع پیوست مون با صحنه ایی عجیب مواجه شدیم اونم اینکه دیدم بیست نفر از اعضای فامیل اومدن پارک و با خودشون یه زیرانداز شیش متری بیشتر نیاوردن و تمام بیست نفر عین نمازخونه مدرسه کنارهم و فشرده نشستن و بقیه تا از راه میرسن ازشون میپُرسن شما زیرانداز نیاوردید؟!خب ماهم که با خودمون زیرانداز نبرده بودیم به جمع اون بیست نفر پیوستیمحالا این مشکل زیاد بزرگ نبود و بالاخره به هرترتیبی بود حلش کردیم.

مشکل بزرگتر تازه موقع شام نمایان شد که تقریبا جمعیت مون به سی نفر رسیده بود و اکثرشون هم دست خالی و بدون شام اومده بودن و فکر میکردن مهمون اون کُتلِت هایی هستن که زن عموم پخته!فقط هم با خودشون سرویس بشقاب و کاسه سفریشون رو آورده بودن که غذا بریزن توش بخورن ولی فکری به حال غذایی که باید داخلش بره نکرده بودن

اون یک خروار سالادالویه من با توجه به اون جمعیت مثل یه کاسه ماست خوری خودشو وسط سفره نشون میداد و به هرکس هم فقط یک لقمه رسید درنهایت هم به خودم هیچیش نرسید!اون همه کُتلتی هم که زن عموم درست کرده بود توی بشقاب ها سه تا سه تا گذاشته بودن ولی هیچ بشقابی دم دست من نبود و فقط  جلوی دست بغل دستی هام بودخوشبختانه اینقدر هم اون قسمت تاریک بود که هیشکی ندید خودشو بقیه چی خوردن ولی بنده خودم به شخصه هی نون زدم توی سالاد و خوردم و هی بقیه گفتن چه سالادالویه خوشمزه ایی درست کردی رو به زن عموم هم میگفتن کتلتت عالی شده

ساعت دوازده شب هم وارد شهربازی شدیم و یک خریت بزرگ کردم؛رفتم با پسرعموم سوار سورتمه شدم!فقط وقتی پیاده شدم تنها چیزی که میدونستم این بود که تا دوساعت دنیا داشت دور سرم میچرخید

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/06/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |