برنامه مون رو برای چهارشنبه صبح(93/6/5) تنظیم کردیم که بریم تله کابین.ساعت 11صبح حضور در صف تله کابین همانا ساعت 2سوار تله کابین شدن هماناتله کابین نمک آبرود شامل دو خط بود که خط "یک"هم مسیرش طولانی تره هم با سرعت کمتری بالاتر میره به خاطر همین صف ش از خط "دو"طولانی تره و تقریبا میشه گفت خط "دو"اصلا صف نداشت. بعد از این تایم طوووولانی که توی صف بودیم وقتی رسیدیم بالا حسااااابی گرسنه مون بود.اونوخت سیزده نفر آدم بودیم و یه هندوانه کوچیک که به عنوان آذوقه آورده بودیم.یعنی طوری این هندونه رو برش زدیم و خوردیم که هیچی ازش به جا نموند!کم مونده بود از پوستش هم به عنوان ماسک صورت استفاده کنیمدیگه فکر کنم ملومه که چقدر ضایع س آدم با هندوانه سوار تله کابین بشه ولی با همه ضایع بودنش خیلی چسبید

قبلا خیییلییی تعریف تله کابین نمک آبرود رو شنیده بودم که وقتی میرسی اون بالا بی نهایت زیباست و یه چیز خارق العاده ایی هستش.آقا رفتیم بالا ولی همه چی عادی جلوه میکرد!!سوال کردم آقا قضیه چیه؟!گفتن اینجا وقتی بارون و مه هست خیلی خاصِ ولی اون موقع که ما رفتیم آفتاب بود

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/06/12 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

سه شنبه (93/6/4) خاله اینا رو راهی کردیم به سمت تهران و خودمون رفتیم که بریم طرف نمک آبرود و به عموهام ملحق بشیم.

بار اولی بود که میرفتیم نمک آبرود زودتر از عموهام رسیدیم و در یک ویلا بسیار شیک و بزرگ مستقر شدیمتا رسیدن بقیه مامانم ناهار درست کرد و من هم سالاد.اونوخت سر سفره هرکی این سالاد رو خورد اینقدر بهش چسبید و ازش تعریف کرد که آخراش دیگه حس میکردم بهشون یه یه میز سالاد در انواع مختلف دادم و اونا درحال میل کردنش هستن

تا اون روز که رامسر بودیم سفر مون نه نفره بود ولی نمک آبرود سفر هیژده نفره شده بود و باوجود بزرگی ویلا چون فرش هایی که کفش پهن شده بود دو تیکه کوچیک بیشتر نبود مجبور بودیم روی همون فضا محدود فرش ها روی سرو کله ی هم بخوابیم.

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/06/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دوشنبه (93/6/3) حرکت کردیم به سمت جواهر ده.قبلش تا دلتون بخواد تعریف جواهر ده رو شنیده بودم.وقتی وارد مسیرش شدیم هی گفتم الان به اون زیبایی بی نظیرش میرسیم؛الان میرسیم!ولی هرچی منتظر موندیم چیز بی نظری ندیدیم...نمیدونم چرا به نظرم مسیری که به سمت ماسوله یا آبشار آب پری میرفت خییییلیییی قشنگ تر از اونجا اومد. حتی پیچ جاده ش هم دربرابر پیچ های شمشک دیزین اصلا پیچ به حساب نمیامد.خاله م که پارسال اومده بود میگفت مسیرش توی مه قشنگ میشه ولی امسال که رفتیم آفتاب بود.بعد از طی اون مسافت پیچ پیچی وارد خود جواهر ده شدیم دوهزار تومن ازمون ورودی گرفتن اونوخت یه خیابون داشت که دوتا ماشین توی مسیر رفت و برگشت به زور از کنار هم رد میشدن.کلی هم خونه داغوون داشتش و یه درختم نداشت.هیچی رفتیم پنج دقیقه توش دور زدیم برگشتیم اومدیم توی همون مسیرش نشستیم چون توی خود ده چیز خاصی نداشت.

غذا به صرف جوج بودهمراه برنج که خودمون درستش کردیم.و عکس زیر بشقاب غذای من هستن که برنجش رو نخوردم از پنج تا تیکه جوج هم سه تاشو پرتاب کردم توی بشقاب بابام که مبادا چاق بشم

 

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/06/10 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بار دومی بود که به رامسر میرفتم.بار اولش سال گذشته بود که به همراه عمو و عمه هام رفتیم و امسال به همراه خاله و پسرخاله ها و پسر عمه م که اتفاقا دقیقا توی همون سوئیتی مستقر شدیم که سال گذشته رفته بودیم.

توی این بخش از سفر من بودم و چارتا پسر که اونا همه ش باهم میرفتن بیرون و من تنها می موندمولی یکی از محاسنش این بود که چون جمعیت اونا غالب بود من دیگه ظرف نمیشستم و نهایتا اگرررر خیلی به خودم زحمت میدادم ظرفای صبحونه رو میشستم

چون یه بار سوار تله کابین رامسر شده بودیم دیگه امسال نرفتیم ولی همون یه باری که قبلا رفتیم تجربه فوق العاده خوبی بود.چون ایستگاهی که پیاده شدیم از تله کابین بی نهایت زیبا بود مناظرش.

اونوخت اون بالا که از تله کابین پیاده میشی یه هتلی هم داره که اسمش " هتل بام سبز رامسر "؛هر سوئیت  ش یه کلبه مجزاس و اونجام چون مدام مه هستش خیلی دلچسب تر میکنه اقامت اونجا رو!البته ما که تجربه اقامت در اونجا رو نداشتیم ولی توصیف ش کردم که اگر ماه عسل در پیش دارید تشریف ببرید اونجامنم به دختر عموم که درحال مزدوج شدنه گفتم بعد عروسی برید اونجا ماه عسل تا بتونید از طبیعتش استفاده کنید و هوای سالم رو تنفس کنید

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/06/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

شنبه (93/6/1) از یه مسیری که تا حالا تجربه نکرده بودیم حرکت کردیم به سمت رامسر.جاده شمشک دیزین رو بار اولی بود که میرفتیم.فوووووووق العاده بود.فقط اینقدررر پیچ داشت که تهوع به آدم دست میدادشیب های وحشتناکی داشت ولی خیلی هجان انگیز بود و تجربه خیلی خوبی بود.اگر نرفتید حتماااااااا امتحانش کنید.

یه جایی نگه داشتیم برای صبحونه وسط همون جاده شمشک دیزین ولی اینقدررررررر هوا سرد بود من از سرما کبود شدم.اینم گفتم که اگر خواستید تجربه کنید اون مسیر رو دمای هوا رو در نظر بگیرید

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/06/08 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وقتی دارم فیلمی رو تعریف میکنم بابام مدام تاکید میکنه بگو به فرض اینجوری شد چون این فیلم ها که واقعی نیست فرضیه.

رفته بودیم خونه عمه م؛بابام دختر عمه دو ساله م رو گذاشته بود روی پاش براش قصه میگفت که به این شکل تعریف میکرد::

به فرض آتنا رفت در خونه رو بازکرد.به فرض مامانش باهاش حرف زد...یعنی تو هر جمله برا بچه دوساله ده تا "به فرض"بود

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/05/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با اقتباس از اینجا ناهار امروز فراهم شد.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/05/23 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

.امشب::رمانی بود که سال گذشته برای تولدم از دوستم هدیه گرفتم.موضوع بی نهااااااایت لوسی داشت و شخصیت اصلی داستان بی نهاااااااایت تر لوس تر تر تشریف داشتن.

.کوروش کبیر ::کتابه خوبیه ولی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چون بی نهایت ادبیات سنگینی داره و برام قابل درک نبود.

.نهج البلاغه ::یه بار که برنامه بازار رو زیر و رو میکردم کامنت هایی که برای دانلود نهج البلاغه بود رو میخوندم دیدم خیلی ها نوشتن مسلمان نیستن ولی این کتاب رو خوندن و بی نهایت لذت بردن.همین جرقه ایی شد برای خوندنش.فووووق العااااده بود به خصوص بخش حکمت هاش که یه سری جمله های کوتاه که همین جمله های کوتاه به غاااااایت آرامش بخش به خصوص وقتی مشکلات به آدم هجوم میاره.

.شاموخ ::یه کتاب بود از مجموعه داستان های کوتاه بود که بیشتر سیاسی بود والبته یک سری داستان های طنز.

.قلعه حیوانات :: اولیل داستان من رو به یاد فیلم فرار مرغی مینداخت.

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/05/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

چند روز پیش برای انجام یه کاری سر از یه روستا تو یه منطقه کویری به اسم "سیرو" درآوردیم.تا حدودی خالی از سکنه بود و اگر هم جمعیتی داشت خیلی کم بودن.آخرای روستا با یه امام زاده مواجه شدیم و وقتی رفتیم داخل ش هیچ کس جز ما نبود.من هم به محض خالی دیدن امام زاده شروع کردم با خاله و مامان و پسرخاله هام عکس انداختن در ورژن ها مختلف اعم از یک نفره؛دو نفره؛تا 6نفره!روم سیاه چندتا عکسم با منبر حاج آقا انداختمدر آخر که داشتیم از روستا خارج میشدیم یادم افتاد رفته بودیم امام زاده نه آتلیه ولی من اصن یادم رفته بود یه زیارتی کنم

بعد از خروج از امام زاده یه پارکی رو وسط یه زمین خاکی دیدیم منم حمله ور شدم به سمت ش و بعد از کلی تاپ بازی و سُرسُره سواری و الا کلنگ بازی (جا داره اینجا بگم باس یه نگا به قدم میکردم بعد سوار اینا میشدم)سوارِ یه چیزی شدیم که اسمش رو نمیدونم ولی از ایناس که چند نفر میشینن دورش وسط ش یه فرمون داره میچرخونن!سوار شدن روی این وسیله هم با سه تا پسر یعنی خر بازی محضاونا با آخرین سرعت میچرخوندن منم جیغ میکشدیم از ترس و روستا رو گذاشته بودم روی سرم


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/05/17 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دعوت شدن به خونه خاله م به صرف جوج!بهانه ایی شد که به ذهنم برسه دوازده روز زودتر از موعد برای پسرخاله م تولد بگیرم و با یک جعبه کیک راهی خونه خاله م شدیم درنهایت با یک عاااااااالمه عکس که با فسقل کیک انداختیم برگشتیم منزل.

باباش که کیک رو دید میگفت کاش دختر خاله منم برام ازین کارا برام میکرد

اون یکی پسرخاله م میگفت تا چند سال پیش فکر میکردم تولدم 10 آبانِ ولی مامانم میگفت نه تولدت 8 آبانِ.بعد یه روز اتفاقی رفتم سر شناسنامه مَم دیدم نه بابا تولدم 18 آبانِ

*با کیلیک روی عکس میتونید در ابعاد بزرگ مشاهده ش کنید.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/05/16 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پاسال برای دختر عموم تولد گرفتیم دیشب هم عروس ش کردیمنوه ارشد خانواده پدریم دیروز بله برون ش بود

دوسال پیش تولد دختر عموم براش هدیه یه دفتر بله برون گرفتم که دیروز مهریه ش توی اون دفتر ثبت شد.حالا نکته جالبش این بود که همه چیزایی که برای دختر عموم آوردن هم توی جعبه های بنفش بود و خیلی اتفاقی با دفترش سِت از آب دراومد.

بعد از رفتن خانواده داماد هم در حد خود خفه کردن رقصیدیم

امیدوارم که خوشبخت ترین باشی دختر عمو نازنینم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/05/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یه چند سالیه که تابستونِ هرسال یه روز میریم اوشان.شنبه این هفته که دیگه از یک ماه خونه نشینی ماه رمضون خسته شده بودم sms دادم به همه ی عموهام و گفتم پنجشنبه برنامه تون رو خالی بذارید میریم اوشان که همه شون قبول کردن البته به خاطر برنامه ایی که  برا روز جمعه پیش اومد یه دور اوشان رفتن مون کنسل شد ولی سه شنبه آخرای شب تصمیم گرفتیم جای کنسل کردن برنامه چهارشنبه بریم و باز آخر شب به همه عموهام sms دادم که وعده دیدار ما ساعت 7.30صبح جلوی در پارکینگ خونه ما و از از اونجا حرکت جمعی به سمت  اوشان.غذا مشترک هم که برای ناهار باید بیارید زرشک پلو با مرغ

عکس بالا سفره صبحونه مون هستن بعد از انهدام.موقع خوردن صبحونه مامانم و زن عموهام داشتن از خاطرات مدرسه شون میگفتن که باهم توی یه مدرسه بودن اونوخت سوالی که ازشون پرسیدم این بود که اون موقع میدونستید قراره چند سال بعدش باهم جاری بشید؟!گفتن نه!!!بعد قرار شد به عنوان سوژه جالب معرفی شون کنیم ماه عسل که هم مدرسه هایی دیروز جاری های امروز

جاتون خالی بعد از صبحونه هم تنی به آب زدیم و تا ظهر خشک که نمیشدیم هیچ از سرما هم دلم میخواست بمیرم حتی

برای ناهار هم غذا ها رو گذاشتیم وسط؛همه از غذای هم تست میکردن ببینن کودوم بهتره هی هرکس از غذا خودش تعریف میکرد که به عنوان برنده اعلام بشه!بابام گفت غذا هرکس بهتر باشه دو وعده ناهار و شام میریم خونه شون مهمونی که در اون لحظه همه اعلام انصراف کردن و گفتن حالا که فکر میکنیم میبینیم خیلی هم غذا مون خوب نشده

بعد از ناهار هم یه دست منچ زدیم که هرکی هیجان من رو در طول بازی میدید فکر میکرد جام جهانی منچ بازیه

و این بود اردو خانوادگی ما


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/05/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

مثل هرسال برای شب بیست و یکم بعدازظهر حرکت کردیم به سمت شهر مادربزرگم اینا که یک شب افطار رو خونه بزرگ فامیل جمع بشیم و برای احیا هم همونجا باشیم.توی واتس آپ گروهی مون گفتم برا شب چی پلت برداریم که آذوقه احیا مون باشه!بعد از افطار اقدام کردیم برای رفتن به مراسم احیا.حالا شما در نظر بگیر بخوایید با 12 نفر راه بیفتید برید بیرون!!!نفر اول رفت دستشویی و وضو گرفت و همین سیر ادامه پیدا کرد تا نفر دوازدهم و همین که نفر دوازدهم اعلام کرد که آماده حرکته باز نفر اول حس کرد نیاز داره بره دستشویی و به همین ترتیب نفرات بعد!!!وقتی هم از در خونه زدیم بیرون دیدیم یکی نیست و یکی دیگه رفت دنبال اون و یهو اون یکی نفر از اون یکی در اومد بیرون و یکی دیگه رفت دنبال اونی که رفته بود دنبال اون یکی.خلاصه که یه وضعی بود

فلاسک؟!چای دنبال مون بود و کلی میوه ولی برنامه از چی پلت تغییر کرده به فلافل.بعد از خوندن دعا جوشن کبیر توی یه فضا بازِ معنوی تصمیم گرفتیم فلافل هامونو با نوشابه بخوریم(شما در نظر بگیر یه پلاستیک گنده پر از نوشابه و ساندویچ فلافل رو)که درست لحظه سس ریختن ما روی ساندویچ تقارن پیدا کرد با لحظه ایی که سخنران داشت از جمع میخواست از خدا طلب استغفار کنن

الان که به دیشب فکر میکنم میبینم فقط خداست که میتونه ما رو ببخشه


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/04/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از اول راهنمایی باهم همکلاس بودیم و هردو میز اول مینشستیم.دبیرستان رو هم باهم شروع نکردیم و به مدرسه های متفاوت رفتیم ولی کما بیش باهم در ارتباط بودیم تا یه روز که یکی از دوستای مشترک مون زنگ زد و گفت:"الهه"رفته بوده اهواز تا شناسنامه شو عکس دار کنه توی راه برگشت تصادف کردن باباش درجا فوت کرده و مادرش تا آمبولانس برسه فوت کرده.خودش هم 40 روز توی کما بود وقتی از کما اومده بیرون توی پاش پلاتین گذاشتن.داداشش که دوران سربازی رو میگذرونده همراه شون توی اون سفر شوم نبوده.راستش بعد از شنیدن این خبرها نتونستم به الهه زنگ بزنم؛یعنی طاقت دیدن اشک و صدای گریه ش رو نداشتم.بعد از مدتی هم هربار تماس گرفتم با خونه شون موفق نشدم پیداش کنم تا یک روز اتافقی هم دیگه رو دیدیم!درباره اون تصادف نپرسیدم.فقط بعد از فاصله 4؛5ساله دوباره شدیم همون دوستایی که اول راهنمایی کنار دست هم می نشتن.

بعد از اون تصادف الهه تمام خواستگارهاش رو موقعی که میگفت توی پاش پلاتین گذاشتن از دست میداد و هیچ کس حاضر به قبول این وضع نبود در صورتی که هیچ گونه مشکل حرکتی نداشت و دختر نازیبایی هم نبود.تا بالاخره با یکی از خواستگارهاش که با این شرایط کنار اومد و موضوع رو پذیرفت به توافق رسیدن ولی بعد از گذشت یکی دوماه همین موضوع "پلاتین"پا رو بهونه کرد و دختر بیچاره رو با یک ضربه عاطفی گذاشت و رفت.

برداری که طی این چندسال تنها همراه زندگیش بود با کسی که اصلا مقبول الهه نبود ازدواج کرد و دختر بیچاره به تنها دلخوشیش حضور سر سفره عقد برادرش بود نرسید چون توی ترافیک مونده بود و هیچ کس صبر نکرده بود تا الهه برسه و بعد خطبه عقد رو جاری کنن.

چند روز پیش با الهه تماس گرفتم که یک شب افطار دعوتش کنم که گفت بیمارستانه!علت رو که پرسیدم فهمیدم یک ماه پیش پاش رو به خاطر پلاتینش عمل کرده و طی این عمل پاش دچار انحراف شده!و الان مجبور به عمل مجدد شده.درحال حاضر هم مجبوره با عصا حرکت کنه!

گاهی انگار بدبختی پایان نداره...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/04/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعد اینکه مدتها دنبال یه کتاب باشی و سه بار انقلاب رو زیر پا گذاشته باشی ولی پیداش نکرده باشی و توی هیچ فروشگاه اینترنتی هم نسخه ش موجود نبوده باشه یکی باشه که روز چهاردهم ماه رمضون ساعت 12 ظهر با زبون روزه به خاطرت بلند بشه بره انقلاب و اینقدر بگرده تا توی یکی از کوچه پس کوچه های انقلاب از یه مغازه کوچیک که آخرین دونه از اون کتاب رو داشته بالاخره برات پیدا کرده باشه...

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/04/21 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با کلی خواهش؛التماس؛تهدید بالاخره موفق شدم دختر عموها و دختر خاله رو برای یکی؛دو روز بیارم خونه مون که افطار و سحری دور هم باشیم.از مهمون نوازیِ من همینقدر بدونید که از افطار تا سحر بیدار نگه شون داشتم بعد از سحر هم وقتی نماز شون رو خوندن تا میامد خوابشون ببره من مهتابی اتاق رو روشن میکردم و یه خاطره براشون تعریف میکردم!!!این روند خاموش روشن کردن مهتابی اتاق تا جایی ادامه پیدا کرد که هوا به سمت روشنی رفت و دیگه لازم نبود برق رو روشن بذارم و حرف بزنم واسه همین دیگه برق رو خاموش کردم با وجود نور طبیعی بیدار نگه شون داشتم و حرف زدم

این از مهمون نوازی امسالم و اون از مهمون نوازی پارسالم 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/04/20 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از ماه رمضون اون تیکه شو دوست دارم که نزدیکای اذان صبح ترافیک دستشویی زیاد میشه اونوخت تا میری اون تو از بیرون هی در میزنن که زود باش

امروز داشتم مسواک میزدم هی یه صداهایی میشنیدم درخلالش یه "هانیه"م میشنیدم!یکدفعه صدای جیغ مامانم اومد که زووود باش سه نفر هنوز مسواک نزدن.اومدم بیرون میگن چرا اینقدر لِفتِش میدی؟!دوساعته داریم صدات میکنیم.گفتم عَ داشتید صدام میکردید؟!من فکر کردم اون "هانیه"هایی که میشنیدم یعنی دارید درباره م حرف میزنید و از خوبی هام میگید

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/04/18 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

"آخه دوسم داره"جمله ایی بود که سولماز بارها بین حرف هاش تکرار کرد و باور داشت که کسی که کنارش نشسته و جلوی دوربین چند دقیقه یکبار دستش رو میگره "عاشقانه"دوستش داره؛این رو با بودنش توی سخت ترین روزها به اثبات رسونده.اثبات کرده بود که سولماز تونسته بود داغ پدر و مادر رو تحمل کنه و باوجود اینکه روی ویلچر نشسته بود؛توان انجام ساده ترین کارهای شخصی ش رو نداشت بازهم بگه "زندگیم فراتر از خوشبختیِ"

اوج برنامه اونجایی بود که گفت::

به احسان گفتم من رو با ویلچر میبری بیرون خجالت نمیکشی بگی من زنِتم؟!که قشنگ ترین و مطمئن ترین جواب رو شنیده بود"چرا بگم زن می؟!میگم عشقمی"

لینک دانلود برنامه ماه عسل بخش حضور احسان و سولماز...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/04/17 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وارد پاساژ که شدم خلوتی بیش از حدِش جلب توجه میکرد .کلی فروشگاه با درهای بسته تعجب برانگیز بود.تنها چیزی که آدم رو وسوسه میکرد بره طبقه بالا وجود پله برقی ایی بود که با یه سرعت مطلوب درحال حرکت بود و هیچ آدمی روی پله هاش درحال بالا رفتن نبود.طبقه دوم چند تا مغازه لباس فروشی و کیف و کفش فروشی بود.درحالی که در همه شون باز بود و برق هاشون روشن بود وارد هرکودم که شدم هیچ فروشنده ایی پیدا نمیشد.دوتا خانوم هم مثل من در حال برانداز کردن جنس های پشت ویترین مغازه های بی فروشنده بودن.وقتی به آخرین مغازه رسیدم سرم رو برگردوندم دیدم دیگه اون دوتا خانوم هم نیستن!من بودم و کلی لباس فروشی با درهای باز و ویترین های رنگیِ بدون فروشنده و صدای پای من که توی پاساژ خلوت میپیچید!

مثل این فیلم ها!!!مثلا داستان های باورنکردنیآیا این داستان واقعی است؟!

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/04/15 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

"جوش" یکی از معضلات همیشگی زندگی م بوده و جوش زدن هرکس هر دلیلی داشته باشه برای من تنها دلیلش خوردن شیرینی و علی الخصوص شکلاته.با توجه به اینکه این مدت هم حسااااااااااابی از خجالت شکلات های خونه دراومدم اما دیدم بعد ماه رمضون هم نیاز من یک پوست صاف و عاری از جوش هستم؛در همین راستا تصمیم گرفتم این یک ماه رو کمتر سراغ شیرینی و شکلات برم واسه همین تا چشمم میفته به ظرف شکلات روی میز به تصمیم کبری م فکر میکنم نمیرم در ظرف شکلات رو بردارم که وسوسه بشم 4تا شکلات همزمان بخورم.به کاسه مربا به سر سفره افطار هم با کلی حسرت نگاه میکنم ؛ خرما رو هم جیره بندی یعنی دوتا موقع افطار مصرف میکنم.اون شکلات کاکائویی هایی رو هم که برام خریده باز نکرده گذاشتمش کنار مزه ش نره زیر دندونم و بخوام بقیه شو بخورم.با این توصیفات م در عدم مصرف شیرینی فکر کنم بعد ماه رمضون پوستم از صافی مثل بلور بتابه

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/04/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از 12 شب تا همین دقایقی پیش داشتم sms و pm هایی که از وایبر برام به همراه پیام هایی که توی فیس بوک برام میومد رو جواب میدادم و کامنت های اینجا رو هم که چک میکردم خیلی متعجب بودم که با وجود پست ننوشتن من خیلی از دوستان تولدم رو یادشون مونده و با کامنت و sms های سرشار از محبت شون بیش از پیش من رو شرمنده خودشون کردن و لابه لای پیام دوستان نزدیک ؛بچه های وبلاگی و همراه اول و شهروند اسم کسانی رو میدیدم که حتی باورم نمیشد بدونن امروز تولد منِ.(ذوق آقا میلاد گل)

اما پشت پرده این همه محبت من مثل روزهای دیگه یا حتی مثل تولد پارسالم دراز کشیده بودم روی تخت و چن دقیقه یا چن ساعت یکبار با ویبره گوشیم دستم میرفت زیر بالشت و دنبال موبایل میگشت بعد از جواب دادن دوباره موبایل میرفت سر جای قبلیش من هم غمگین تر از دقایقی قبل زل میزدم به سقف.شاید یکی از دلایلش این بود که بین تبریک دنبال اسمِ کسی میگشتم که گرم ترین و صمیمانه ترین تبریک رو بهم بگه ولی خب این اتفاق نیفتاد و نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواست امسال با چند سال اخیر فرق داشته باشه ولی نداشت.

کادو تولد امسالم هم به این صورت دریافت کردم که دست خانواده رو گرفتم بردم دم در مغازه و گفتم باید اینو برام بخرید بشه کادو تولدم!!!ااونام هی میگفتن به دردت نمیخوره منم گفتم من اینو دوست دارم.آخر هم کارت خودمو درآوردم حساب کردم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/04/07 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

نمیدونم چقدر با نشر افق آشنا هستید.من اولین کتاب ترجمه شده ایی که از این نشر خوندم "بابا لنگ دراز" بود و نمایشگاه کتاب که دنبال بقیه آثارش بودم متوجه شدم آثار کلاسیک ش بخش کودک و نوجوان عرضه میشه و ترجمه آثار کلاسیک ش برا بخش کودک و نوجوان انجام میشه.

تفاوت نوع ترجمه این نشر رو موقعی که دنبال خوندن کتاب "بینوایان" بودم متوجه شدم.یکبار تو نشر افق کتاب بینوایان رو که دوجلد داشت ورق زدم مثل بقیه کتاب هایی بود که از این نشر خوندم یعنی "سبُک؛روان؛ساده"ترجمه شده بود ولی به خاطر قیمت ش نخریدمش.توو کتابخونه دانشکده که ترجمه های دیگه ایی که از "بینوایان"دیدم با یک فونت ریز بود و پایین هر صفحه یه بخش زیادی مربوط میشد به ارجاعاتی که در طول صفحه شماره گذاری شده بود.دیدن این ارجاعات توی هرنوع کتابی میخواد باشه من رو به وحشت میندازه.ولی خب تو ترجمه های نشر افق چون برای "کودک و نوجوان"ارئه شده از این ارجاعات و ترجمه های پیچیده خبری نیست.به خاطر همین توصیه میکنم در هر سنی هستید کتاب هاش رو امتحان کنید.

 کتاب هایی که از این نشر خوندم::

بابا لنگ دراز؛آرزوهای بزرگ؛کنت مونت کریستو؛سپید دندان؛مروارید؛رابینسون کروزو؛شاهزاده و گدا؛جزیره گنج؛دور دنیا در هشتاد روز؛دکتر جکیل و آقای هاید؛کلبه عموتام.


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/04/02 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

بعد از یکبار به تعویق افتادن برنامه از روز پنجشنبه به شنبه حدود ساعت 12 روی سنگ خنک امام زاده صالح نشسته بودیم.عمه ها و دختر عمو ها و زن عمو ها که رسیدند بعد از نماز مثلا انگار مجمع تشکیل داده بودیم یا یک چیزی شبیه میز گرد که تصمیم بگیریم ناهار کجا بریم؟!تا آخر به دربند رسیدیم

تا اونجایی که هنوز سنگ فرش نشده با ماشین رفتیم ولی از اونجا به بعد که آسانسوری هست که سوارش میشی میری تله سی؟!آره از همونجا ها رو پیاده رفتیم بالا تا ببینیم به کجا میرسیم.بعد از کمی رفتن و رفتن و رفتن رسیدیم به همون کوچه تنگ باریکِ که چند تا پله خرابِ و کنارش هم پله نداره و سنگلاخیِ با یه پیچ ملایم میره سمت راهی که باریک تر میشه و یه طرفش همه باغ رستورانِ و اون طرفش مغازه هایی که پرِ از ظرف هایِ لواشک و تُرشک و پسرای فَشِن واستادن و یه خلال دندون کردن توی لواشک ها و هی میان سمت آدم و میگن خانوم تست نمیکنی؟!از اون طرف هم پسرایی که کنارِ در هر باغ رستوران هستن میان جلو میگن بفرمایید بالا آبشار هست قـ لـ یون و چای و غذا هم هست.درست اول اون پیچ بود برخوردیم به دوتا باغ رستوران که کنار دستِ هم بودن و از هرکودوم یه نفر اومد جلو و یکی شون درحالی که اینجوری نگامون میکرد میگفت بیاید بالا آبشار هست غذا هست که یهو اون یکی هم درحالی که اینجوری نگامون میکردمیگفت بفرمایید بالا فضا خانوادگیه خلوت دنج.که همین صحنه یهو تبدیل شد به یه صحنه بامزه که به صورت لایقطع این دونفر ده بار این دونفر جمله هاشونو باهم تکرار میکردنعمه م هم گفت برا اینکه دل هیچ کودوم تون نشکنه که چرا رفتیم اونجا کلا میریم یه جا دیگهتا اینکه یه ذره بالاتر بالاخره یه جا رو انتخاب کردیم و رفتیم در بالاترین نقطه ش نشستیم به صرف جوج

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/04/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

همین گل رو اگر اول بازی خورده بودیم اینقدررر اعصاب آدم رو خورد نمیکرد که دقیقه 91 حال همه رو گرفت

البته ایــــــــــــــــن همه مسی مسی کردن تو ضربات آزاد فکر میکردم جهت دیدش کمی مشکل داره

 به قول بابام بعضیا ماشین هاشونم روشن کرده بودن بریزن تو خیابون که دقیقه 91 یهو...

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/03/31 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دیدید زندگی یکدفعه میفته روی دندنه نشدن؟!مثلا کتابی که جز معروف ترین کتاب های رشته هست تو انقلاب پیدا نمیشه.فیلمی معروفی که به شدت مشتاق دیدنشی نه تنها لینک دانلودش پیدا نمیشه بلکه هیچ جا پیدا نمیشه که بخریش.بعد هم نمیشه کلاسی رو که به دردت میخوره ثبت نام کنی.خلاصه لا به لای این همه نشدن نگران پنجشنبه عصر هستم که نکنه پنجشنبه عصر هم به لیست این نشدن ها اضافه بشه.

دلم میشوره(به عبارتی شور میزنه)

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/03/29 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پارسال بعد ماه رمضون تو همون تعطیلات عید فطر 3تا خانواده شدیم و یهو تصمیم گرفتیم بزنیم به کوه و کمر و یه جا دووور از شهر حتی!برنامه غذایی رو هم بر این مبنا ریختیم که همون دووور از شهر کباب بگیریم بزنیم به بدن و در راستا همین تصمیم هیچ گونه امکانات غذایی خوراکی با خودمون نبریدم.وقتی رسیدیم سراغ هررر کباب فروشی موجودی که رفتیم همه گفتن دو روزه برامون گوشت نیومدهاز قضا تنها سوپری موجود در اون اطراف هم جز نون و ماست چیز دیگه ایی نداشت.ما هم که هیییچ انگیزه ایی برا بازگشت اووون همه راه رو نداشتیم به خاطر غذا وقتی دیدیم تو ماشین یکی مون خیلی اتفاقی یه پاکت خیار جامونده رفتیم نون و ماست موجود توی سوپری رو خریدیم و درنهایت یه آب دوغ زدیم به بدن برای ناهار جای کباب 

*از عکسی هم که ازش گرفتم معلومه چه آبدوغ باکلاسی بودن قشنگ تونسته جای خالی کباب رو پُر کنه


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/03/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بعد از یک ماه که فقط درگیر درس خوندن و امتحان دادن بودم بعد هم چند روزی سرگرم مهمونی رفتن و مهمون داشتن؛بودم الان رسیدم به اینجا ماجرا که تمام روز رو سرگرم مرتب کردن خونه و شست و شو ظرف ها ؛ جارو کشیدن دستمال کشی هرآنچه تیر و تخته توی خونه موجود هست بودم و درحال حاضر با یک خونه صاف و مرتب مواجه هستیم که سینک ظرفشویی ش خالیه؛روی میزهاش گرد و خاک نیست؛بوی شیشه پاک کن هم همچنان توی خونه پیچیده و آینه های قدی از تمیزی برق میزنه؛ رو تختی صاف و مرتب و کشوهای مرتب از لباس هام.من هم توی اتاقم رو به روی لپ تاپ نشستم با اینترنتی با سرعت مطلوب پست مینویسم صدای محسن چاوشی هم توی گوشم میپیچه که میخونه"آرزومِ یه لحظه رو به روی من بایستی؛آخه قلبم نگرونِ تویِ شهری که تونیستی. تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهرِ؛تویِ شهر بی تو اما دلِ من با همه قهرِ"...

به پنجشنبه فکر میکنم که قراره تکلیف همه چی مشخص بشه و نگرانم.یعنی الان تو هم مثل من نگرانی؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/03/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

طبق روال همیشه بعد از آخرین امتحان افتادم به جوون اتاقم.خاکی که روی میز کنار تختم نشسته بود نشان میداد بالا 20 روز هست که من دستی به سر و روی اتاقم نکشیدم و جز خواندن و امتحان دادن و لا به لایش خوردن و خوابیدن کار دیگری نکردم که دیروز یکهو انگار به رگ غیرتم برخورده بود و با جارو برقی و رایت و دستمال وارد اتاقم شدم و با کلی کاغذ باطله بیرون زدم و اتاقی که از تمیزی بررق میزد.

لا به لای کار با گوشی چند بار فیس بوک هم چک کردم و با پست ها و عکس های tag شده مواجه میشدم و بغض میکردم.هرکس به قلم خودش روز آخر رو روایت کرده بود.

بعد از چهارسال خاطره کنار هم بودن دیروز روز جدایی از هم بود.خاطرات دوره ایی که فراموش نخواهد شد.از روزهای اولی که هیچ کس هیچ کس را نمیشناخت و با یک سلام و یک لبخند ساده باهم دست دوستی دادیم تا دیروز که عکس های آخر را باهم گرفتیم.تمام این مدت باهم خندیدیم؛باهم غمگین شدیم؛باهم از ازدواج دوستان مان خوشحال شدیم؛باهم پشت در بسته دفتر معاون آموزش منتظر ماندیم؛باهم توی آموزش از دست مسئول گروه حرص خوردیم؛باهم وارد کلاس شدیم؛باهم استاد ها رو دوست داشتیم؛باهم از استادها گله میکردیم؛باهم توی راهرو باریک دفتر اساتید دور زدیم؛باهم شب های انتخاب واحد تا 3نصف شب رو به روی مانیتورهایمان و منتظر برای باز شدن سایت هنگ کرده مینشستیم.باهم شب های امتحان تبادل استرس میکردیم.باهم در سرما و حیاط کوچیک دانشکده لرزیدیم و چای خوردیم و خندیدیم و باهم در نمازخانه کوچک مان بستنی ها و ساندویچ ها خوردیم.و چه جالب که آخر هم یعد از چهارسال موفق نشدند به یاد بدهند که کتابخانه جای باهم حرف زدن و باهم خندیدن نیست ولی ما بازهم همان جا باهم پِچ پِچ کردیم و خندیدیم با هر تذکر نهایتا سه ثانیه سکوت اختیار کردیم.دانشکده ما کوچک بود ولی شاید کوچکی اش باعث و بانی صمیمی تر کردن ما بود و دیروز روز خداحافظی از تمام خاطرات باهم بودن مان بود.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/03/19 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

خب تنها هدف م از نوشتن این پست اینه که اعلام کنم::

"دوستان عزیز تا فرا رسیدن ماه مبارک رمضان فقط 24 روز دیگر باقی ست"

درحال حاضر بخورید و بیاشامید از فرصت استفاده کنید

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/03/14 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

مثلا وسط نماز فراموش میکنم که رکعت چندم هستم.یا یکهو وسط امتحان از یک قسمت به بعد بدخط میشم و مثل سوال های اول مرتب و تمیز نمی نویسم.قسمت پست مطلب جدید رو باز میکنم نگاش میکنم بعد هم میبندم وقتی میبینم از اتفاق های این روزها نباید چیزی بنویسم.شاهکار ترین قسمت ماجرا وقتی میشه که قبل از امتحان میرم تحقیق م رو پرینت میگیرم که بعد از امتحان تحویل استاد بدم بعد از امتحان وقتی در مسیر برگشت توی اتوبوس هستم در کیف م رو باز میکنم میبینم تحقیق توی کیف م مونده و فلش رو هم همون اول تو انتشارات جا گذاشتم.این روزها یک دلهره وحشتناک رو دنبال خودم میکشم دلهره ایی که باعث شده دست هام کَعَنَ هو مرده یخ باشه و سر میز شام مدام پام درحال تکون خوردن باشه ونفهمم که آب رو به جای لیوان میریزم روی میز.این روزها فقط یک جمله رو مدام تکرار میکنم؛"خدایا هرچی صلاح میدونی همون بشه "

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/03/12 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |