گفته بودم مهمون های سرزده که یهو بدون هیچ اطلاعی زنگ در خونه رو بزنه بیاد خونه آدم دوست ندارم؟یعنی حتمن باید واسه مهمون اومدن آمادگی داشته باشم حتی شده در حد یه ربع قبلش هم خبر اومدن بدن فقط خبر رو بدن.همه این سخت گیری هان برای مهمونی رفتن خیلی بیشتره یعنی یه جورایی دلم میخواد از ماه ها قبل بدونم فلان جا قراره برم و با کی قرار ملاقات داشته باشم و اینا!!!حالا ماه ها قبلم نشد ولی یه هفته قبل رو دیگه باشه

با این اوصاف حالا نظر بگیر سه شنبه هفته گذشته از صبح درگیر کاغذ بازی دانشگاه بودم و بعدش هم تا ساعت چهار سرکلاس!اونوخت در حالی که داشتم ساعت پنج عصر خودم رو از پله ها به زور میکشدم بالا که برسم به طبقه چهارم و خونه مون گوشیم زنگ میخوره و میگه امروز هم دیگه رو ببینیم.هیچی دیگه فقط در حد یه لیوان آب خوردن میرم توی خونه و برمیگردم بیرون و با یه قیافه 4*6 وضعی میرم و ساعت هفت شب بالاخره همو پیدا کردیم بعد از سلام گفت دوستم هم میاد با خانومش بریم شام بیرون.

به قول بچه های بالا::

من؛تیپم؛قرار ملاقات یهویی

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/12/07 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

واقعا نفهمیدم این سه هفته اخیر چه طور گذشت.فقط میدونم الان وقت کردم پای لپ تاپ بشینم.تمام این سه هفته رو درگیر یک مشت کار اداری مسخره بودم که هی از این سو منو میفرستادن به اون سو و خودشون نمیدونستن هدف شون چیه!من هم یه شماره نامه دستم بود و از این دفتر میرفتم به اون دفتر و هرکودوم شون یه عدد به شماره اون نامه اضافه میکردن و من رو میفرستادن پیش یکی دیگه باز اون یکی دیگه منو میفرستاد پیش نفر قبل؛اون نفر قبل هم دوباره یه عدد به شماره اون نامه اضافه میکرد و میگفت حالا برو یه جا دیگه

در این بین به این نتیجه رسیدم یکسری از اینایی که در کادر اداری پشت یه میز و مانیتور نشستن خوبه خدا نیستن والا با این غرور و اخلاق مزخرف شون تا حالا کل بشریت رو ترکونده بودن

اونوخت نه که تا حالا کسی سرم داد نزده امروز که اون خانوم کامپیوتری واسه من صداشو برد بالا وقتی اومدم از دفترش بیرون تا دوساعت بعدش که رسیدم خونه اشک چشمم بند نیومد!بابام هم تا حالا جلوی من صداش اینجوری بالا نرفته که اینا سر ارباب رجوع واسه یه سوال هوااااار میکشن.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/12/06 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برای روز 22 بهمن قرار کاملا فیکس شد برای توچال حتی لباس و کفش مناسب توچال برای ایستگاه هفت رسیدن هم پوشیدم.دیدیم خب چه کاریه با مترو بریم با brt میریم تا تجریش که یه ذره هم از هوای بارونی کیف کنیم؛اونوخت باز اول رفتیم اون آب هویجی که کارمون رو مختل کرد آب هویج خوردم.سوار brt شدیم  رسید به ایستگاه جمهوری گفت دیگه بقیه شو پیاده برید به علت راهپیمایی 22 بهمن بسته س از اینجا تا بعد از میدان ولیعصراومدیم سوار مترو شدیم رفتیم سمت خط تجریش ایستگاه حقانی یهو تصمیم گرفتیم پیاده بشیم بریم باغ ایرانی.از در مترو که زدیم بیرون دیدیم خب موزه دفاع مقدس که بغل دستمونه اول بریم اونجا.یعنی در این حد برنامه ریزی شده عمل میکنیمداشتیم در محوطه ش زیر بارون شدید قدم میزدیم که دیدم متاسفانه اون آب هویج کار خوردش رو کردو بدو بدو دنبال سرویس بهداشتی گشتیمالبته چقدر هم تمیز بود

لازم به ذکره بگم به مناسبت 22 بهمن موزه هم تعطیل بود ما فقط محوطه شو دیدیم

از اونجا رفتیم سمت باغ ایرانی که کلا با ما پنج نفر اونجا بودحالا اونجا توی اون بارون هم قشنگ بود و آدم دلش میخواست دو هزارتا عکس بندازه هم ما گرسنه مون بود و اونجا هیچی برا خوردن نبودیه ذره عکس انداختیم اومدیم ده ونک هیچ رستورانی پیدا نکردیم.باز اومدیم ونک که بریم کتلت بخوردیم دیدیم بسته سآخر دیگه نا امید از همه جا به لطف خدا و همدستی کائنات یه رستوارن خیلی شیک با قیمت مناسب و غذا خوشمزه پیدا کردیم ولی درنهایت باز هم توچال نرفتیم

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/11/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

هیچ وقت قرار هایی که از پیش تعیین میکنیم نمیریم و کلا سر از جاهایی که در میاریم که قرار نبوده بریم.مثلا یهو دوشنبه ساعت پنج عصر با بهونه گیری های بی خودی من تصمیم میگیریم حوالی ونک هم دیگه رو ببینیم بلکه دلتنگی های بی وقت و ساعت من تسکین پیدا کنه.بعد از کلی گشت و گذار و خوردن یه ساندویچ کتلت خوشمزههه ساعت ده شب خودمون رو تویِ پاساژ یافتیم که داشتن کرکره هاشونو میکشیدن پایین و ما هم با یه خرید اساسی به فروشنده اون ساعت شب در آخرین لحظات کاسبی یه حال اساسی دادیمالبته نتیجه همین قرارهای بی وقت و ساعت داشت این میشد که نزدیک بود موقع برگشت به خونه بِدُزدَن مونفقط مغزم زود alarm داد که این آقاهه که داره زیادی اصرار میکنه ما سوار ماشین ش بشیم نیت سویی داره:آیکون باهوشی


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/11/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

غربت تمامِ عالمِ وقتی نباشی

این گریه ها خیلی کمِ وقتی نباشی

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/11/19 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

کم پیش میاد توی گروه های وایبر و اتس آپ عضو بمونم و معمولا هرگروهی عضوم میکنن در لحظه ترکش میکنمدوستم چند روز پیش عضو گروه آشپزخونه م کرد برای اینکه ناراحت نشه گفتم چند روز دیگه ترکش میکنم ولی اینقدر عکس های قشنگ و با ذوقی از غذا پختن هاشون میفرستن دیگه نمیتونم ازش خارج بشم.ساده ترین غذا ها رو اینقدر ابتکار به خرج میدن روش آدم هوس میکنه بره صبح تا شب غذا بپزه

یکی از ابتکار ها رنگی کردن تخم مرغ بود.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/11/14 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/11/12 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

در پست قبل که به استحضارتون رسوندم طی گردش مون چند مرحله خوراکی خوردیم.بعد من دیگه اومدم خونه حس میکردم دارم منفجر میشم شام نخوردم ؛عذاب وجدان اون بستنی آخر رو هم داشتم که چرا خوردم.تازه اون پیتزا رو دو نفره خوردیم.اونوخت شب خواب دیدم رفتم جلو آینه و اینقدرررر چاق شدم که وحشت کردم از دیدن خودمحالا باز خوبه سه چهار ساعتی دیروز پیاده راه رفته بودیم و اِلا خواب میدیدم شدم خرس قطبی

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/11/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

قرارمون توی خیابان ولیعصر بود که از اونجا بریم توچال.بعد از کلی تاخیر در بهم رسیدن به زورررر یک لیوان آب هویج خوردن همانا و تا زیر پل حافظ دنبال دستشویی گشتن هماناهمه اینا تا ساعت دو ظهر طول کشید و قاعدتا اون ساعت هم هیچ آدم عاقلی دیگه راه نمیفته بره توچال واسه همین به پیشنهاد من قرار شد بریم موزه سینما!ولی بعد از اینکه سوار اتوبوس های تجریش شدیم با دیدن تابلو ایستگاه ها چشمم خورد به ایستگاه ونک و گفتم ونک پیاده میشیم میریم باغ ایرانی!اما وقتی راننده توی یکی از ایستگاه ها داد زد پارک ساعی یهو همون وسط پریدیم پایین و به جای موزه سینما و باغ ایرانی سر از پارک ساعی در آوردیمنیم دوری توی ساعی زدیم که گرسنگی امان برید و درنهایت ساعت چهار بعد از ظهر خودمون رو توی خیابان بهشتی رستوران سندباد درحال پیتزا خوردن یافتیم.خوب که سیر شدیم و داشتیم فکر میکردیم بقیه شو چیکار کنیم؟!دیدم مترو بهشتی که نزدیک؛مترو حقانی هم که به بهشتی نزدیک؛پس چی بهتر از اینکه بریم پل طبیعت.و پس از گذر از مترو و دور زدن پارک طالقانی به پل طبیعت رسیدیم از پل گذر کردیم و پامون به آب و آتش هم باز شد.هوس کافی شاپ رفتن هم به سرمان زد ولی توصیه میکنم اون کافی شاپ نرید چون مِنو رو که میذارن پیش رو تون برق از سرتون میپره!برق از سرِ من هم پرید و نیم ساعتی هم منتظر موندیم تا سفارش مون رو بیارن که نیاوردن تا ناگهان برق رفت و شکر خدا سفارش مون خود به خود کنسل شدما هم به خوردن یک بستنی ساده در کافی شاپ پارک طالقانی قناعت کردیم و برگشتیم خونه چون شب شده بود.عجب هوایی هم بود.ابرهای خاکستری؛نم نم بارون در غروب جمعه ایی که اصلا دلگیر نبود و شبیه هیچ جمعه ایی نبود.

گاهی کارهامون منو یاد پَت و مَت میندازه!

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/11/10 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

گذر از رنج ها رو می بینید؟!به نظرم خیلی فیلم جذابیه.حداقل برای من که خیلی در مورد نظام ارباب رعیتی ایران مطالعه داشتم فیلم جالب میاد و مدام با این فیلم اطلاعاتم دوره میشه و خوبی ها و بدی های این نظام رو دوره میکنم.ولی "دنیا" بدجوری ذهن رو نست به خودش درگیر میکنه.دخترِ کُلفَتی که با پشتکار زیاد داره باسواد میشه و عاشق.درکنارش هم بازی خوبِ بازیگراش و جو ساده روستایی با طبیعت زیبای شمال همراه شده  ساعت ده شب خود به خود دستم میره سمت کنترل که شبکه یک رو انتخاب کنم تا این فیلم رو ببینم.

فقط نمیدونم عشق به "معلم مدرسه" باعث شد "دنیا" بره دنبال با سواد شدن یا باسواد شدن عاملی شد تا "دنیا" عاشق "معلم مدرسه" بشه.

 اون قسمتی که فهمید آقای معلم برای چند روز رفته شهر و خود دنیا رفت توی کلاس تا درسش رو تنهایی تمرین کنه و بعد از نوشتن "شانه" گچ رو رها کرد و سرش رو چسبوند به تخته و زد زیر گریه یکی از دردناک ترین صحنه های عشقی فیلم بود.

 


برچسب‌ها: فیلم و سینما
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/11/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داشتم پست جدید جوگیریات رو میخوندم که چشمم خورد به این جمله

"داستان مال چهار سال پیش است . همان روزهای محشر سال 89؛همان روزهایی که بلاگستان محله برو و بیا بود؛شبیه  محله های قدیمی؛سیاه و سفید؛محشر؛بی تکرار ..."

این جمله من رو یاد روزهای اولی انداخت که پام به دنیای وبلاگ باز شده بود و فقط خواننده بودم و حتی نمیتوستم یک اسم ثابت برای خودم انتخاب کنم تا با اون اسم کامنت بذارم از وبلاگ نویسیم هم خبری نبود.ولی جو بلاگستان رو دوست داشتم.آدم هایی بودند که از خیلی اتفاق های زندگی شون می نوشتند.تحت هرشرایطی هم مینوشتند حتی اگر وقت نداشتند.انگار یک جور تعهد نانوشته داشتند بین خودشان برای حتما و تحت هرشرایطی نوشتن.این جو شیرین تاهمین سال های 91-92 هم بود.ولی یکدفعه یکی یکی شروع کردند رفتن و نَنوشتن آن هم یهویی و بی خداحافظی.دیگه نه جایی از خودشون کامنتی ثبت کردند نه پستی نوشتند.طوری که قسمت bookmark گوشیم پر شده از آدرس هایی که مدتهاست هروقت بهشان سرکشی کردم باهمون پست و عکس کامنت هایی که چندین ماه پیش هم دیدم مواجه شدم.(پست خیلی خیلی مرتبط)

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/11/08 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

رفتم دکتر میگه مشکوکی به فلان بیماری اگر این علائم تا فردا ظاهر شد برات گواهی مینویسم نباید تا یک هفته مدرسه بری!!!

من

مدرسه

دانشگاه

لیسانس

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/11/06 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بالاخره بر خرس قطبی ایی که درونم رخنه کرده بود و غلبه کردم و یک سری اقداماتی در جهت تحرک و اینا زدم و از روی تختم به سمت جامعه و تحول خودم حرکت کردم

اولین کاری که در این راستا کردم این بود که کتاب بینوایان رو که مهرماه خریده بودم از کتابخونه م درآوردم و تا امروز 100 صفحه ای شو خوندم .و در حرکت دوم کتاب 504 م که از آبان پارسال گوشه کتابخونه م خاک میخورد درآوردم که یه یادآوریش کنم خدایی نکرده

و عجیب ترین اقدام هم این بود که رفتم کلاس بدنسازی ثبت نام کردم.هرچند که از فردا کلاسش شروع میشه ولی وقتی از پای گیشه ثبت نام اومدم کنار فکر میکردم هیکل م شده شبیه این مردایی که بدنشون شصت  هزار تیکه س

دوساعتی هم درهوای برفی توی خیابون و درحال یخ زدن پیاده روی کردم که حس کنم بالاخره از روی تختم به سمت جامعه حرکت کردم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/11/05 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

فوتبال با همه ایرادها و برد و باخت هاش یک بخش هیجان انگیز داره اونم اینکه موقع پخش یک بازی ملی توی خیابان باشی و هیجان و دست و جیغ و عصبانیت مردمی که جلوی مغازه های تلوزیون دار جمع شدند موقع گل زدن و گل خوردن ببینی...عاااالیِ؛عااااااالی.

امروزهم حال و هوای پاساژها و مغازه های تجریش دقیقاا همینطوری بود که تعریف کردم مخصوصا در اون مغازه آش فروشی که همه با یک قاشق در دست که بین کاسه های آش یا حلیم و دهان ها گیر کرده بود نیم خیز سرمیز منتظر گل زدن بودند.البته بعد از دیدن این صحنه های هیجان انگیز بالارفتن از سربالایی ها و راه های باریک دربند و خوردن ناهاری دلچسب در یک هوای فوق العاده سرد درحالی که خودمون هم سرمای خفنی خورده بودیم و تاثیر سرما برای ما چندبرابر بود لذت روز جمعه را چند برابر کرد...مخصوصا با لمس گرمایِ دستان تــو

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/11/03 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آدم هرچی بیکارتر؛تنبل تر.یعنی دو روزه که سرم خلوت شده  چهارچنگولی چسبیدم به خونه طوری که حاضر نیستم تا دم درخونه هم برم انگار که خونه مون قراره از دستم فرار کنه. از روی تختم تکون نمیخورم.فقط میخوابم دوباره بلند میشم بعد حس میکنم کم خوابیدم هنوز باز میخوابممثلا لباس هام که شسته شده مونده گوشه اتاق و داره انتظار میکشه برم اتوشون کنم و من چند ساعت یه بار بهشون نگاه میکنم و میگم باید اتوشون کنم.یا بالشتم رو گذاشتم جلوی کمد دیواری و میگم باید بذارمش توی کمد تا کثیف نشده.ولی این جمله ها در حد تکرار دیالوگ هستن و اصلا به مرحله عمل نمیرسن.

حالا من موندم عایا من همون آدمیم که همین هفته پیش از بس درس و کار داشت که جمعه تا دوشنبه سرجمع پنج ساعت خوابیده بود؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/11/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با دیدنم زد زیر گریه.شروع کرد از اول همه خاطراتش را تعریف کرد.

"توی دانشگاه که بودیم سه هفته غذا نخورد که پول غذاش رو جمع کنه برای من هدیه بخره.یکبار هم رفت تا تهران و یک ساعت بعد برگشت که کادویی که برام خریده بود بهم بده.موقع سربازیش به فرمانده شون گفته بود پدربزرگم توی بیمارستان داره میمیره برم بهش سربزنم ولی دروغ گفته بود که بیاد منو ببینه.پول های سربازی شو جمع کرد برام سکه خرید.و هزاران خاطره دیگر..."

اشک هاش سرازیر شد و گفت بعد از شش سال و این همه خاطره یکهو موبایلش رو خاموش کرد و بهم ایمیل زد که دیگه نمیتونیم ادامه بدیم.حتی حاضر نشد زنگ بزنه بهم.حتی نذاشت برای آخرین بار صداشو بشنوم.حتی...حتی...حتی...!

با تک تک خاطراتی که تعریف کرد پا به پای حرف هاش اشک ریختم و چقدرررررررر خوب معنی اون حتی های آخر رو حس کردم.چقدر دلم گرفت برای شب های سختی که از این بعد باید بگذرانی و با بالشتی خیسِ اشک شب ها نفهمی بعد از چقدر گریه خوابت میبره.چقدر با شنیدن هرآهنگی بغض کنی چقدر هرجا قدم بگذاری هجوم کلی خاطر رو حس کنی.

دلم میخواست لحظه ی آخر که برای خداحافظی با بغض بغلت کردم بگم مردها همه شبیه هم هستند.یکدفعه میایند و یکدفعه تر میروند.یکدفعه موبایل خاموش میکنند و با کلی خاطره ول ت میکنن انتظار دارند همه چیز را مثل خودشان یکدفعه فراموش کنی.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/10/29 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از چهارشنبه تا همین دیروز موبایلم هزاران فرسخ از خودم دورتر بود.مثلا من شرق بودم موبایلم غرب!یعنی لحظه ایی که به دست رسید طوری نگاش میکردم انگار به عزیزی گم کرده نگاه میکنم.هرچند جز چن تا پیام تبلیغاتی هیچ زنگ و sms دیگه ایی نیافتم بین ش

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/10/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ارزش وصل ندارد مَگَر آزرده هـــــــــــجر

مانده آسوده بِخُسبد چو به منزل برسَد

 

در ساعتی از ساعت و بهترینِ اوقات بالاخره برای هم شدیم.

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/10/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |