کوله پشتی م با وسایل سفر پر شد و همه چی آماده سفری شد که روزش معلوم بود ولی مکانش نه.یعنی بین مشهد و اهواز ملوم نبود کودوم برنده بشه.اگر میرفتیم مشهد میشد یه سفر دو نفره آدمیزادی دو نفره که تا حالا نرفتیم؛یعنی کل زمان در اختیار خودمون.ولی اگر میرفتیم اهواز میشد بقیه مسافرت هامون که هم ماموریتِ هم سیاحت.تا پایان ساعت کاری من باید تنها می موندم و  بعد از اون هم میرفتیم گردش در شهری که تا به حال نرفتم و خیلی تجربه هیجان انگیزی بود که تا آخرین لحظات نمیدونستیم کجا میریم.

اما امروز بالاخره مشهد برنده شد و ما میشیم مهمان امام رضا.اما هنوز ملوم نیست با چی بریم؟هواپیما یا قطار؟من که عاااشق قطارم...مخصوصا وقتِ خواب شب روی تخت ها طبقه بالا قطار

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

میگفت فاضلاب خونه زده بالا و زنِ خونه در اثر این اتفاق از خونه قهر کرده گذاشته رفته.

.

.

.

یه چیزی هست بهش میگن آستانه تحمل.آستانه ش در حد تحمل بالا زدن فاضلاب خونه که مقصری هم نداره پایین اومده.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

روزهایی که آدم بی حوصله س چیزی که بیشتر از همه حرص آدم رو در میاره آدم هایی هستن که اون روز پر انرژی هستن

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

تا حالا پنجشنبه رفتید بازار تهران؟تاحالا تا ظهر بازار بودید؟تا حالا دیدید صف چندیدن متری ایی که برای رستوران مسلم در انتظار وایستادن برای اینکه نوبت شون بشه دیدید؟یعنی من موندم مردم برای یه لقمه غذا که نذری هم نیس باز حاضرن اینجوری توی صف واستن


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داشت به دخترش میگفت از کِی عاشق آقا ولی شده...خودش هم نمیدونست اون روز تویِ عطر فروشی عاشق شد یا اون شب تویِ پاسگاه.

حالا من نشستم فکر میکنم من از کِی عاشق تو شدم؟

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ولیعصر داشتیم دور میزدیم و کافی شاپ رفتیم در نهایت اومدیم بریم خونه ما!

رفتیم مترو ولیعصر و سوار مترو خط قائم شدیم خط جدید رو برای خودمون افتتاح کنیم.بعد از کلی معطلی مترو رسید و خیلی خوشحال رفتیم داخل واگن به این امید که نوبیناد پیاده بشیم و خیلی راحت از اونجا با یه تاکسی برسیم خونه!

به ایستگاه بهشتی که رسیدیم گفتن مسافرین محترم پیاده بشید که آخرین ایستگاهه!ما هم رفتیم پایین؛یه آقایی گفت دیگه قطار نمیره سمت قائم چون ساعت از هشت گذشته

همونجا رفتیم خط عوض کردیم؛خط تجریش رو سوار شدیم و مصلی پیاده شدیم.ایستگاه مصلی رو ترک کردیم و اومدیم سوار بی آر تی شدیم.علم و صنعت از بی آر تی پیاده شدیم.دید دارم میرم طرف مترو گفت مگه نرسیدیم؟گفتم نه بابا بیا حالا حالا ها موندهدوباره سوار مترو شدیم.آخر خط پیاده شدیم اومدیم بیرون تاکسی سوار شدیم نزدیک های آپارتمان مون پیاده شدیم.گفت آخیش بالاخره رسیدیم.گفتم نه عااااامو  هنوز چار طبقه باید بیای بالادرحالی که داشت به زور از پله میومد بالا برای قوت قلب گفتم یادته روز عقد تویِ همین راه پله عموم بهت گفت آخه مگه آدم میره زن از طبقه چهارم بگیره؟گوش ندادی


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برا بابام اینستا ساختم چند نفر براش request فرستادن؛بابام داشت میپرسید اینا چیه؟گفتم هیچی ولشون کن این علامت ضربدر رو بزن دیگه نمیان!

بابام ضربدر رو زده میگه یه وقت ناراحت نشن!!!!

من:

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ساعت ش رو بردم دادم باتری انداختن وقتی به دستم رسید یکی دو روز روی کتابام وسط پذیرایی بود.اونوخت یادم افتاد همیشه تاکید داره این ساعتم خیلی ظریف و حساسه در مقابل ضربه و باید خیلی مواظبش بود؛منم به خودم گفتم امانت دار خوبی باشم و ساعتش رو ببرم بذارم یه جای امن در اتاقم.همینجوری ساعت به دست رفتم سمت کشو میزم که یهو ساعت از دستم پرت شد خورد به لبه تخت بعد هم شوت شد سمت میز و خورد به تیزی کشو و در نهایت فرود اومد روی زمین.

امانت خود را به دست من بسپارید

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

درحالی که همه داشتن عکس های شب یلداشون رو که میزهای چیده شده از میوه و آجیل و...بود که خیلی تمیز و مرتب کنارهم چیده بودن میذاشتن دوستم گفت بچه ها اینا خونه شماهاس؟آخه خونه ما یعنی وسط حال پهن شدیم جلوی تلوزیون همه چی رو با مشما و اینا آوردیم خیلی هم خوش میگذره.خواستم عکسشو بذارم مامانم نمیذاره

یعنی عاااااااشق شدت تنبلی شون شدم که حتی همه چی رو از مشما منتقل نکردن به بشقاب برای خوردن

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بابام که کربلا بود هربار بهش زنگ میزدم و صدای حرف زدن دوساش میومد میگفتم وایی چقدر دوسات حرف میزنن!بابام میگفت چیکار به صدای اونا داری؟به صدای من توجه کن

روز آخر که رسید تهران زنگ زدم ببینم کجاس دیدم صدای دوساش میاد که دارن بهم شماره میدن!!!میگم 20 روز تنگِ دل هم بودید تازه الان موقع خدافظی یاد شماره گرفتن افتادن؟بابام میگه من نمیفهمم زنگ میزنی داری به حرفای من گوش میدی یا حرفای دوسام.گفتم گوش نمیدم؛صداشون میاد من میشنوم

.

.

.

دوتایی رفته بودیم بیرون سر راه اینقدر اصرار کرد تا آخر رفتیم فست فود بخوریم...میز کناری مون یه عالم دختر و پسر نشسته بودن.وسط حرفامون نمیدونم چی گفت منم گفتم بابا اینا که دانشجو هستن!!!میگه از کجا میدونی؟گفتم خب مگه نشنیدی؟دارن درباره نمره حرف میزنن!!!!گفت به حرفاشون گوش میدی؟گفتم نه عامو شنیدم

اومدیم بیرون و باز یکم گذشت نمیدونم چی چی شد گفتم واااای ای خانومه به شوهرش اینو گفت!همینجوری با تعجب نگام کردگفت یعنی خدا خیرت نده چرا به حرفای همه گوش میدی...درحالی که کف زمین از خنده مُرده بودم گفتم گوش نمیدم که!میشنوم

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با سرعت زیاد کنار پیاده رو راه میرفت و ماسک رو تا زیرچشمش بالا کشیده بود؛گوشی در دستهاش کنار گوشش بود؛گریه میکرد و خطاب به کسی که پشت خط بود بود میگفت از صبح بهم یه زنگ هم نزدی...بعد هم قطع کرد و با صدای بلند زااار زد...

جمعه بود؛دلش تنگ بود؛زنگ نزدن رو کرد بهانه برای گریه کردن...

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۴/۰۹/۲۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه (94/9/6) برنامه مون رو ریختیم برای پارک قیطریه.ساعت دوزاده ظهر راه افتادیم بریم سمت پارک.

اونوخت اون دفعه که از سمت تجریش تا پارک وی پیاده میرفتیم سر راه نظرم به اون سمت خیابون به یه جایی که طبقه دومش سرتاسر شیشه بود سقفش هم یک عالمه هود داشت جلب شد(که ای کاش جلب نمیشد)!واستادم بهش گفتم به نظرت چرا این همه هود اونجاس؟همینجوری با تعجب که نگاش میکردم دیدم نوشته رستوران اجاق باشی!گفت میخوای بریم ببینمیم چجوریه و یه چیزی بخوریم؟گفتم نه ولش کن.خلاصه با کلی کش مکش مانع رفتن مون شدم

حالا این دفعه از اول که راه افتادیم بریم قیطریه هی گفت بریم اون رستورانِ؟منم قاطعانه میگفتم نه.

اول خیابون پاسدارن رو از بالا به پایین پیاده رفتیم و مغازه هاش رو نگاه کردیم و حرف زدیم و نقد کردیم بعد هم از اونجا ماشین گرفتیم برای پارک.

بالاخره رسیدیم به پارک رو دور زدیم ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت پاییز و زمستون هیچ پارکی نرم چون من آدمِ پاییز نیستم.دیدن برگ های زرد و درخت های لخت و بی روح هیچ حسی به جز دل گرفتگی بهم نمیده.فقط یک دور زدیم و اومدیم سمت خروجی ایی که اون آقایِ شلوار لی پوش لبو و باقالی میفروخت ازش باقالی خریدیم.

آقای باقالی فروش برامون یه ملاقه ریخت و دستش رو با شلوارش خشک کرد.روش نمک پاشید و باز دستش رو با شلوارش پاک کرد؛گل پر پاشید باز دستش رو با شلوارش پاک کرد در نهایت سرکه ریخت و با دستش رو مالید به شلوار و حال من رو بهم زد

 از پارک خارج شدیم و اومدیم ماشین گرفتیم سمت تجریش:||||||یعنی خدا بیامرزه اونی که تجریش رو اختراع کرد تا ما هرجا میریم آخرش به تجریش ختم بشه:|||

خلاصه از تجریش من رو به زور برد رستوران اجاق باشی.یه رستورانی که وسط هر میزش یه قسمت گود با خاکستر بود!یه نفر اومد رای توضیح غذاشون و گفت دوتا مِنو بیشتر نداریم یه ویژه یه معمولی...با کلی خواهش و التماس راضیش کردم یه غذا بیشتر نگیره.سفارش مون رو دادیم بعد یه نفر دیگه اومد ذغال آتیش شده ریخت وسط و میله آهنی رو گذاشت روش!یه بشقاب پُر از انواع گوشت های نپخته هم دادن که خودمون بپزیم و بخوریم.در آخر هم که فاکتور پرداخت رو دادن دیدم که 75 تومن همون یه غذا شد:|||

بالاخره از رستورانی که صورتت از گرما ذغال وسط میز میسوخت و بقیه اعضا بدنت از سرما بی حس میشد اومدیم بیرون و برگشتیم خونه.

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پنجشنبه (94/9/5) از فلکه دوم صادقیه تا تهران ویلا پیاده رفتیم!وقتی هم خسته شدیم اولین اتوبوسی که جلو پامون دیدیم ترمز زد مسافر سوار کنه پریدیم بالا و تازه بعد از سوار شدن فهمیدیم میره ولیعصر

ایستگاه ولیعصر پیاده شدیم و از میدون تا چهار راه رو پیاده رفتیم بعد هم مترو و خونه...

اصلا ما دوتا آدم های پیاده رفتنیم...هر فرصتی هست استفاده میکنیم برای پیاده باهم بودن...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

گاهی تعجب میکنم چرا من میام هرکار بکنم مامانم رو به خودم امیدوار کنم بدتر گند میزنم:|

یه بار مامانم نبود تصمیم گرفتم لباس ها رو بشورم وقتی اومد ببینه خوشال بشه ولی متاسفانه لباس شویی سوخت و یه خرج بزرگ موند رو دست بابام:|||چن روز پیش هم خواسم پن کیک درست کنم مامانم اومد بخوره از دست پختم ذوق کنه ولی چون فرق آرد برنج و ذرت رو نمیدونستم اشتباهی با آرد برنج درست کردم مامانم خورد حالش بهم خورد خودم که اصلا نخوردم امروز هم کلش رو ریختیم دور از بس بد بود:|موقع ریختنشون هم داخل سطل آشغال مامانم خواهش و التماس کرد که وقتی نیستش من کاری نکنم.

از هنر نمایی همین لحظه م هم بگم که اومدم اون ادویه سالاد اولویه ایی که خریدیم تست کنم ببینم چه مزه ایی یهو کجش کردم بریزم روی دستم همه ش برگشت ریخت روی زمین:|

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۲ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از چهارشنبه بابام راهی کربلا شده و من که عادات دارم هر روز غروب منتظر باشم تا بابام برسه خودم بدو بدو برم براش در رو باز کنم بغض میکنم؛مدام اشک هامو با پشت آستینم پاک میکنم چون دلم برا بابام تنگ شده؛حتی دلم برای صدای سرفه هاش هم تنگ شده!و تازه فهمیدم هیچ کس هم نمیتونه جاش رو پر کنه...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۹/۰۱ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

در سومین دوره کلاس ورزشم هستم و همچنان دمبل سنگین تر از دو کیلو نمی تونم بلند کنم ولی وقتی در اندازه گیری اول این ترم دیدم نسبت به روز اول هفت سانت از عرضم کم شده این روزها با انگیزه بیشتری ورزش میکنم

مثلا اوایل وقتی میرسیدم که یک ربع از تایم کلاس گذشته بود و یک ربع مونده به آخر کلاس خودم خودم رو تعطیل میکردم؛تردمیل رو هم اصلا نمیرفتم:|||||ولی از وقتی ترم دوم مربیم برای اینکه من رو با خودش ببره فدراسیون ورزش بهم ورزش های سنگین شکم داد در نهایت کم کم داره عضلات قسمت شکم هم حسابی سفت میشه انگیزه م رو برای ادامه ورزش چند برابر کرده!طوری که در حال حاضر صبح ها راس ساعت 7.30 لباس ورزشی پوشیده دارم در محیط باشگاه نرمش های اولیه رو میکنم و تا اخرین لحظه از فرصت استفاده میکنم تا ورزش هایی که توی برنامه م نیست رو هم انجام بدمتــــــــــــازه از اون بهتر اینکه خودم رو کنترل میکنم تا سه ساعت بعد از ورزش هیچی نمیخورم .

به امید روزی که به مقام والا سیکس پک از نوع خانومانه ش برسم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۳۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وقتایی که مامانم خونه باشه هیچ کس ظهرها خونه مون زنگ نمیزنه!اونوخت کافیه یه روز مامانم نباشه!دقیقا همون مرحله ایی که چشمام گرم شده و دارم توی عالــــــــــــم خواب فرو میرم تلفن زنگ میزنه:||||مثل امروز که عمه م زنگ زده میگه شماره نمایندگی گازتون رو بده!ساعت 3 ظهر نمایندگی گـــاز؟مگه من 118 م؟میگم والا مامانم نیست منم ندارم!توی اینترنت بزنم بگم؟میگه واااااااای راس میگی چرا به ذهن خودم نرسید؟من:چون میخواستی من رو بیدار کنی

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۵ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یادتونه چندبار قرار بود بریم توچال ولی نرفتیم؟خوشبختانه قسمت شد و جمعه بالاخره تلسم شکسته شد رفتیم

جمعه (94/8/22) پارک وی قرار گذشتیم و در کمــــال تعجب هردومون همزمان سرقرار رسیدیم!از سر پارک وی ماشین گرفتیم؛سرِ ولنجک پیاده شدیم پنج تومنی درآورد بهش داد آقاهه هم خورد نداشت ما هم خورد نداشتیم دیگه بنده خدا گفت مهمون من!ولی بعدن دیدم توی جیب بند کوله م یه پونصدی داشتم و دویست تومنی داشتم به خاطر همین اینقدر عذاب وجدان داشتم که خوب نگشتم

با تاکسی رفتیم سمت بام تهران!عجب تراااااافیکی بودها!تازه اینجا بود که فهمیدم که جمعه ها تمام جمعیت تهران نمیرن دربند بلکه نصف شون هم میان بام تهران

همینجوری یکم پیاده روی یکم با اتوبوس خودمون رو رسوندیم به ایستگاه اول تله کابین اونجا هم یه میز و صندلی پیدا کردیم نشستیم یازده و نیم صبح صبحونه بخوریم.من سرخوشانه خوراکی های داخل کوله م رو میچیدم روی میز و ازشون عکس مینداختم برای اینستا ایشون هم رفته بود عدسی و آب جوش بگیره.هنوز صبحونه رو شروع نکرده یه پرنده از بلای سرم گندکاری کرد روی آستین پالتوم و اگر کاسه عدسی یک سانت اون طرف تر بود جای آستین من رفته بود در کاسه عدسی.چند دقیقه که گذشت هدف بعدی پرندگان کله ی منِ بدبخت بودصبحونه رو که خوردیم خیلی خوش خوشان رفتیم سمت باجه بلیط فروشی که بلیط بگیرم گفتن بلیط تموم شدهیه نگاه که به صفش انداختیم دیدیم سه چار کیلومتر فقط طولِ صفش هست:|

رفتیم صف تله سی رو نگاه کردیم دیدیم نیم متر هم نیستمیخواستیم بریم سوار بشیم که نمیدونم چرا نرفتیم

هنوز صبحونه از حلق مون هم پایین نرفته بود گیر داد بریم اینجا ناهار ماهی کبابی بخوریم.با خواهش و التماس قانع ش کردم یه دونه بیشتر نگیره.ماهی رو گرفتیم رفتیم نشستیم روی تخت و از بدو نشستن گربه ها از زیر و رو و اطراف تخت محاصره کردن.بعضی هاشون چاق بودن بعضی هاشون لاغر مردنی که به این نتیجه رسیدیم اون لاغرهاش تازه واردن و خطی این منطقه نبودن:)))یه لقمه از ماهی گرفت بخورم همین که مزه مزه ش کردم فهمیدم ماهی بی ادویه و نمک و ... چه چیز افتضاح و بدمزه ایی میشه.من هم بقیه ماهی رو به خودش بخشیدم نشستم ساندویچ خودم رو خوردم!ولی گربه ها مگه ول کن بودن؟من همینجوری جیغ جیغ کنان روی تخت وایستاده بودم میگفتم پیشتِش کن!اصلا هم کاری نداشتم که بقیه نگام میکنن یا نهدیگه گربه ها کاری کردن کل بشقاب غذا رو دو دستی تقدیمشون کردیم ولی یه ذره ش هم نخوردن

داشتیم هینجوری پیاده میرفتیم سمت پایین که چشم مون افتاد به کیوسکی که روش نوشته بود zipline . رفتیم جلو ببینیم چیه؟دیدیم یه طناب از این طرف دره به اون طرفه دره هستش که با یه میله از اون آویزونت میکنن از اینجا میری به اونجا.

چند نفرشون رو که دیدیم خوشمون اومد گفتیم بلیط بگیریم بریم!همین که خواستیم اقدام به خرید بلیط کنیم گفتن ما داریم میریم ناهار درشون رو قفل کردن

درحالی که به هیچ کودوم از اهدافمون در مورد رفتن به توچال نرسیده بودیم رسیدیم به در ورودی بام!همه ماشین ها دربست میبردن یه دختره گفت من و دوستم میخوایم بریم تجریش میاید باهم یه دربست بگیریم؟ما هم که کاری تجریش نداشتیم ولی نمیدونم چرا گفتیم باشه بریمبه تجریش که رسیدیم نمیدونستم چیکار کنیم رفتیم امام زاده صالح و یه زیارت کردیم تا پارک وی هم پیاده رفتیم از اونجا به بعد هرکی رفت سویِ خودش

یه خاطره م عمه م اینا از توچال دارن حیفه اینجا نگم.عمه و عمو و بچه هاشون چندین سال پیش باهم رفتن توچال با خودشون هم ساندویچ قراره بوده ببرن.رفتن با کلی مکافات رسیدن و رفتن اونجا بساط ناهارشون رو باز کردن ساندویچ بپیچن بخورن میبینن نون و خیارشور گوجه آوردن کالباس ها خونه جا مونده :))))) هیچی دیگه همون امکانات موجود رو سس زدن و خوردن خیلی هم بهشون چسبیده:))))

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دوشنبه گفت بیا بریم باهم نمایشگاه صنعت برق منم که پایه!رفتم.

یعنی تا حالا نمایشگاه به این بی مزگی نرفته بودمخدایش خیلی خشک و بی روح بود.مخصوصا اینکه اصلا از هیچی سر درنمیاوردم.دیگه اینقدر حوصله م سر رفت که خودم رفتم تنهایی اونجا رو بگیردم و از نگاه جامعه شناسانه به نمایشگاه نگاه کنم.البته به نتایجی هم رسیدم اما اینجا نمیگم چون یکدفعه سوء برداشت میشه

وقتی یه سری مهندس کنار هم باشم انگار دیگه اسم وجود نداره!همه به هم میگن مهندس...اونوخت یه قسمتی بود شلوغ بود یکی میخواست دوستش رو صدا بزنه گفت:مهندس!یهو صد نفر برگشتن سمت صدا!!!فکر کردن اونا رو صدا میزنن

بعد از نمایشگاه کسل کننده تصمیم گرفتیم بریم تجریش یه دوری بزنیم.وسط دور دور چنان بارونی گرفت که انگار شلنگ باز کردن.ما هم بی چتر زیر بارون رفتیم چتر بخریم ده تومن همون لحظه اومده بود روی قیمتش

چتر خریدیم و رفتیم شام خوردیم موقع بیرون اومدن از رستوران داشتیم فکر میکردیم یعنی هنوز داره بارون میاد؟که اومدیم دیدیم بعله اونم چه بارون؛اینگونه بود که خوشحال شدیم چون خرید چتر بی فایده نموند.

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۹ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

ردیف انتهایی اتوبوس دختریی که نهایتا هشت سال داشت کنار مادربزرگش نشسته بود و با دقت بافتنی با نخ صورتیش رو میبافت!مادربزرگ هم با دقت هرچه تمام تر داشت با بازی جدیدی که روی گوشیش نصب کرده بود بازی میکرد.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

عکس خودش و پدرش رو گذاشته بود اینستا زیرش نوشته بود

I and dady after 18 years

هزار بار این جمله رو خودم و میلیاردها بار خدا رو شکر کردم که هر روز بابام رو میبنم نه بعد از هیجده سال و در غربت دیدار من و پدرم رغم بخوره...

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۷ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

آبان هوایش غرق دلتنگیست

عطر تو را در مشت خود دارد

فهمیده خیلی دوستت دارم

هی پشت هم با عشق میبارد

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

امشب تصمیم گرفتم براش کشک بامجون درست کنم.داشتم بادمجون ها رو کبابی میکردم و برق رفته بود و هیچی پیدا نبود،وقتی هم برق اومد دیدم بادمجون ها پوستش عین زغال شده ولی محتویاتش خام مونده دیگه خوب پوست کندمشون و با گوشت کوب کوبیدم؛کشک هم زدم بهش که روی گاز پخته بشه از خامی درآد ولی هرررچی نگاش کردم دیدم اصلاااا هیچ شباهتی به کشک بادمجون هایی که در تمام عمرم خوردم نداره.با دقت که نگاش کردم دیدم یادم رفته پیاز داغ و نعنا داغ بهش بزنم پیاز داغ و نعنا داغ آماده کردم و ریختم رو بادمجونی که با کشک مخلوط شده بود اما باز یه جوری بود انگار یه چیزی کمه!یهو یادم اومد به پیاز داغ زردچوبه یادم رفته بریزم دراین مرحله چون پیاز داغ رفته بود لا به لای بادمجون امکان زرچوبه زدن بهش غیرممکن شد منم ظرف زرچوبه رو برداشتم ریخنمو روی بادمجون و خوب هم زدمش رنگش پخش بشهتازه وقتی که فقط بادمجون و کشک قاطی کرده بودم پیاز داغ یادم رفته بود ولی گردو رو یادم نرفته بود بزنم

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۱۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه غروب گفتم بریمهمین اطراف خونه مون یه دوری بزنیم.بارون شدید می اومد پیشنهاد دادم چتر بابام رو برداریم.

وسط راه همینطوری که چتر دستش بود گفت انگار این دستش یکم خرابه خواستی بگیری از اینجا بگیرش.گفتم باشه

اومدیم بریم داخل یه مغازه خواستیم چتر رو ببیندیم هرچی فشار داد بسته نشد تا در کش و قوس این فشار ها یه دفعه یه میله از یه طرف چتر زد ببرون یه میلم از پایین چتر آویزون شد.دیگه دیدیم هرکار میکنیم چتر بسته نمیشه گفتیم حداقل بازش کنیم!ولی دیدیم بدبختی بازم نمیشه!!!دیگه به حالت نیمه باز و بسته هی دوتایی فشارش دادیم تا با بند دور چتر جمعش کنیم ولی هرچی گشتیم بند دورش پیدااا نشد.

رفتیم توی مغازه موقعی که داشتم میومدیم بیرون دیدیم عَ یه چیزی جلو در مغازه افتاده!خوب که نگاش کردم دیدم دستگیره چتر خودمونه

وقتی چتر رو منهدم شده و بی دسته و میله دیدم گفتم دوس داری عاشقونه زیر بارون قدم بزنیم؟

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه ۱۳۹۴/۰۸/۰۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

داداشم و پسرخاله م رفته بودن یه هیئتی که برای عراقی ها مقیم ایران همه هم اونجا عرب بودن.اونوخت این دوتا نشسته بودن جلوی در یه پسر عرب به زبون فارسی گفته اینجا سخت تونه نشستید برید جلو تر راحت باشید.

مراسم که تموم شده پسرخاله م تشنه ش بوده هی میگفته ماء؛ماء!حالا اونجا همه عرب ها داشتن فارسی حرف میزدن همین یه نفر خیلی تاکید داشته درخواستش رو عربی بگه

پسره براش آب آورده بهش باز پسرخاله م گفته ماء!اونم گفته بفرمایید

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۴ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برای تاسوعا قرار بود راه بیفتیم سمت شهر مادربزرگم.شب قبل از اینکه چشمام بره روی هم گفتم ساعت چند بریم؟گفت 6 صبح.

نُه صبح از خواب بیدار شدم بساط سفر رو آماده کردم صبحونه رو خوردیم ولی نشست پای لپ تاپ و هی کارش رو چک میکرد تا به این نتیجه رسید از اینجا قابل حل نیست!سریع هماهنگ کرد خودش رو برسونه اهواز...اینگونه بود که تمام برنامه ریزی مون تغییر کرد.

وقتی دید من خیلی ناراحتم از رفتنش گفت میبرم میرسونمت بعد برمیگردم تهران و میرم اهواز.حرکت ساعت 6 صبح مون تبدیل شد به دو ظهر.تهران خلوت بود هیچ اتوبوسی هم در ترمینال پیدا نشد با تاکسی رفتیم.رسیدیم جلوی در خونه مادر مادربزرگم داشتم به زور از لا به لای زن هایی که توی کوچه نشسته بودن و دعای ناحیه مقدسه میخوندن می بردمش داخل خونه که یهو یکی صدام زد هانیه!همین که برگشتم دیدم طوطی نازنیمِ؛وایییی چقدر هیجان انگیزه یهو دوست وبلاگی رو انقدررر اتفاقی ببینی

وقتی برگشت بره تهران رفتم پیش طوطی نشستم و کلی گل گفتیم و هی چند جمله در میون میگفت آخه تو چرا اصلا تغییر نکردی؟چرا چاق نشدی؟پس اون خوراکی ها که میذاری ایستا کجا میره که چاقت نمیکنه؟

تاسوعا و عاشورا امسال هم مثل هر سال گرم و صمیی گذشت با کلی کار گروهی در قرمه سبزی پختن و شیر کاکائو پخش کردن بین مردمی که از شلوغی مسجد توی کوچه نشستن و دعای ناحیه مقدسه میخونن؛در کنارش و ته دلم هم کلی دلتنگی و حسرت برای دیدن دوباره بین الحرمین...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

من امروز به کوچکی دنیا ایمان آوردم وقتی در وسعت این شهر و بین هزاران آدم اتفاقی و برای ثانیه ایی دوباره تو را دیدم...

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۸ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

وقتی یک روز صبح زود از حرم امام حسین رفتیم "مقام امام زمان"گفتن اینجا جایی هست که امام زمان ایستاده سمت قتلگاه و زیارت ناحیه مقدسه رو خونده...

از همون موقع است که مدام دلم پر میکشه برای روز تاسوعا و عاشورا تا "میرداماد" زیارت ناحیه مقدسه بخونه و من اشک هام رو پاک کنم و از ته دل دعا کنم باز هم برم...برم و زیر گنبد امام حسین آرامش بگیرم؛رو به روی ضریح زیباش ساعت ها بنشینم و زمان رو فراموش کنم؛کنار قتلگاه ش زیارت عاشورا بخونم و لعن های زیارت عاشورا رو بیشتر از همیشه از ته دل تکرار کنم...

این روزها خیلی دلتنگم...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۶ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

همینطوری داشتیم میرفتیم و دنبال آدرس میگشتیم که دیدیم عَ اینجا که بن بستِ!همین که خواستیم دور بزنیم دیدیم اون بن بست پایینش یه دره سرسبز و قشنگه که تازه فهمیدیم بوستان نهج البلاغه س!دست و پای منم شل شد گفتم ولش کن نمیخواد بریم اونجایی که قرار بود بریم؛به جاش اینجا رو ببینیم.

اینگونه بود که بوستان نهج البلاغه رو هم دیدیم...تازه اونجا بود که فهمیدم چه شهردار نازنینی داریماز یه دره برهوت چی ساختن.فوق العاده قشنگ؛سر سبز؛نشاط آور.اصن عاااااالی.مخصوصا اون پل عابر وسط پارک که آدم وقتی از روش رد میشه اینقدر کیف میکنه

پارک رو که دور میزدیم دیدیم یه قسمتش به جای صندلی تاپ های بزرگ گذاشتن که سقف هم داشت؛جلوی آفتاب و بارون رو میگرفت.ما هم دو نفری نشستیم روش و خودمون رو تاپ دادیم منم ذوق میکردم

باز شروع کردیم قدم زدن با یه بستنی قیفی که وقتی به قیفش رسیدم و با اولین گاز مزه نون مونده اومد دهنم حالم رو گرفت:|ولی وشبختانه اون موقع به انتهای پارک رسیده بودیم دیدم ته پارک به اتوبان رسالت میخوره خیلی هیجان زده شدم مزه قیف رو یادم رفت

از پارک که زدیم بیرون اینقدر پیاده رفتیم تا رسیدیم به "تیراژه"...یعنی عجب پاساژی بود؛قیمت همه چی چندین برابر حالت عادی.مثلا وقتی رفته بود عسلویه یه بیسکویت هایی خریده بود بسته های کوچیک کوچیک یه کارتنش یازده تومن!اونوخت اونجا یکی از همون بسته کوچیک ها رو قیمت داد یازده تومن!!!قیمت یه کارت بیسکوییت رو با فروش یه بسته در میاوردولی هروقت رفتید اونجا به "کافه گاندو"یه سر بزنید...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۳ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه (94/7/17) رفتیم دارآباد.

با یه دوراهی مواجه بودیم اونم اینکه بریم اون طرفی که فلش زده موزه دارآباد یا بریم سمت کوه ش!ولی با توجه به اینکه دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان تنها اردویی که مدرسه مون میبرد موزه دارآباد بود و من همه ش رو از حفظ بودم ترجیح دادم بریم کوه.

اونوخت طی تجربه ایی که در گردش هامون کسب کردم دیدم بهتره همیشه یه سری وسیله ها ثابت همراه مون باشه خوراکی هم از خونه ببریم؛در همین راستا برام یه کوله پشتی خوب خرید

برای کوه نوردی مون همه چی بار کردم توی کوله مون!از تخم مرغ بگیر تا فلاسک؛نارنگی؛ساندویچ کتلت؛نسکافه؛لیوان؛آب یخ زده و حتی قاشق!اینجور کدبانویی م منخوبی ش این بود هزینه مون هم این کار خیلی کاهش داد چون هربار که میرفتیم بیرون نه تنها کلی هزینه غذا و رفت و آمدمون میشد کلی هم هزینه خرید همین خورده ریزها میشد...

خلاصه کم کم از کوه بالا رفتیم تا جایی که به نفس نفس افتادیم.هوا کلی گرفته بود از اون بالا هم اونجا هایی که داشت بارون میومد وسط تهران مسیر بارون مشخص بود و بی نهایت زیبا.

کوه های دارآباد نسبت به دربند خلوت تره یکی از دلایلش هم اینه که مثل دربند پر از رستوران بین راهی نیست!وقتی که میخوایم به دربند برسیم همینطور ماشین های ون و تاکسی رو میبنی که ملت روی سرو کله هم نشستن دارن میرن ولی جمعیت دارآباد معقول تر بود.

بعد از اینکه اون مسیر پیچ پیچی رو بالا رفتیم و عکس انداختیم؛یه خانومی هم مجبور کردیم ازمون عکس دو نفره بگیره(از عکس هایی م که انداخت و زاویه گیریش ملوم بود عکاسه) رسیدیم به اون قسمتی که تخت زدن و یکم سر سبز تره نسبت به بقیه قسمت ها؛تخت شماره 8 رو گرفتیم اتراق کردیم!به محض نشستن مون بارون گرفت فقط خدا رو شکر مسقف بود.

داشت با موبایلش صحبت میکرد منم نسکافه شو با کیکی که برده بودیم خوردمصحبتش که تموم شد دید لیوانش خالیه نصف بیشتر کیک رو هم من خوردم گفت شما نبودی یه ربع پیش میگفتی میخوای رژیم بگیری؟واس همین کیک رو تموم کردی؟و من در اون لحظه

ساندویچ کتلت مون که تموم شد همینجوری به منظر نگاه میکردیم که صحبت های اون هایی که کنارمون نشسته بودن نظرمون رو جلب کردش!یه آقایی به پسرش که ایستاده بوده اشاره کرد گفت دیروز داشت با مخ میرفت توی دیوار از بس سرش پایین بود!نشستم باهاش صحبت کردم فهمیدم مدرسه روی مخ شون کار کرده سر به زیر راه برید چشم تون به نا محرم نیفته گناهه!!پسر هشت؛نه سالشم گفت خب نامحرم رو نباید نگاه کرد دیگه!!!باباش همینجوری در این مورد نظرات منفی ش و نحوه اشتباه آموزش ها در مدارس رو میگفت دیدم پسره همینطوری میخ کوب ما دوتا شده!!!بعدش به باباش یواشکی گفت این دوتا هم دارن گناه میکنن پیش هم نشستن!!!من:

کوه رو برگشتیم پایین تصمیم گرفتیم بریم کاخ نیاوران.رو به روی در ورودیش اسم کاخ ها و قیمت بلیط هاش رو میخوندیم دیدم قیمت هایی که به لاتین نوشته برای توریست ها چند برابرِ پول بلیط ما هستش!!!مثلا قیمت بلیط یه کاخ برای ما 1500 تومن بود برای تتوریست ها 20000تومن!میبینن توریست ها پولدارن میگن ازشون خوب پول بگیریم

به مناسبت هفته کودک محوطه کاخ نمایشگاه بود.بعد از بازدید نمایشگاه رفتیم کاخ نیاوران بعد از یه بررسی کوتاه از کاخ به راحتی میشد به این نتیجه رسید این کاخ رو شاید تا چند سال پیش میدیدی از امکانات و زرق و برقش شگفت زده میشدی ولی الان خیلی از بزرگان خونه هاشون و زرق و برق زندگی شون چندین برابر این کاخ به حساب میاد.

یه دوری هم در کوشک احمدشاهی زدیم که بیشتر سنگ های قیمتی رو در معرض نمایش گذاشته بود.

سومین جایی که دیدیم نمایشگاه ماشین بود ولی توصیه میکنم رفتید اونجا اصلا بلیط نمایشگاه ماشین رو نگیرید چون دوتا ماشین بیشتر نداره

رو به روی کوشک احمدشاهی یه کافی شاپ بود خانومه میگفت چایی خورده باهاش پونزده تومن حساب کرده!یعنی چایی از چی میتونه باشه که این قیمت در بیاد؟:||||

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۰ به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |