بوی مواد شوینده حاصل از شستن استکان های چای بعد از یک مهمانی پنجاه نفره در خانه پیچیده و صدای بالای رفتن دونه های برنج که لوله جارو برقی اون ها رو از روی زمین میبلعه دلنواز ترین صداییِ که ثابت میکنه تمیزی خانه در حال تکمیل شدنِ و با تمام این صدا ها تمام خاطرات یک روزِ شیرین رو مرور میکنم...

+1393/7/21شد جز بهترین و خاص ترین روزهای زندگی من.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/07/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یعنی اینقدرررر مجبورم در طول هفته از شنبه تا چهارشنبه بدو بدو کنم و خونه نیستم که همین امروز که پنجشنبه بود توی خونه بودم از صبح که از خواب بیدار شدم سه بار بعدش باز خوابیدم و هنوز هم احساس خستگی میکنم و چشمام رو به زووووووووور باز نگه داشتم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/07/10 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

چهارشنبه بود که طی یه تصمیم خییلیی یهویی مامانم تصمیم گرفت بره خونه مامانش!و همون چهارشنبه عصر بود که شال و کلاه کرده آماده رفتن شدن و منم به دنبالشون در حالی که فقط با خودم همون شلوار قرمز راحتیم رو برداشته بودم با کتاب مردم شناسیم.موقع آماده شدن هم از بین هزار رنگ شال هام همون شال قرمزی که رنگش با دوسانت پارچه قرمز لبِ آستین مانتو مشکی ام سِت بود سَرم کردم.

بعد از اینکه سوار ماشین شدیم و خوووووووووووب از خونه مون دور شدیم و امکان هیچ گونه بازگشتی نبود اذان گفتن که ناگهان بعد از اذان موج رادیو جوان شهادت امام جواد رو تسلیت گفت و من مات و مبهوت یک نگاه به شال قرمزم میکردم و یک نگاه به رادیو و در نگاه سوم در افق محو میشدم

بعد از اینکه رسیدیم و یک روز گذشت و جمعه ظهر شد و همه مغازه ها بستن و داروخانه های اطراف خونه مادربزرگم که هیچ کودوم شبانه روزی نبودن کِرکِره هاشونو دادن پایین و شهر در خواااب فروو رفت من مریض شدم اونم در خونه مادربزرگی که هرچی داشته باشه داره!ولی یه قرص آسپرین بچه هم نداره چه برس ژلوفن مثلا!!!و خیلی اتفاقی مامان من که همیشه یه ساک قرص با خودش داره و هرجا بریم هرکی هرقرصی بخواد میاد سراغ مامانِ من؛ایندفعه طی یک حرکت خودجوش حتی یه قرص مولتی ویتامین هم با خودش نیاورده بود!!!

هیچی دیگه درنهایت ماجرا این شد که بعد از اینکه یک ساعتی از درد جوون دادم پسرخاله م رفت برام از زیر سنگ قرص پیدا کرد و تونستم به آرامش برسم

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/07/06 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

این پاییز میگذرد اما بدون گرمای دستانِ تو....

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/07/01 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

اگر خرید کردن را دسته بندی کنیم دسته اول شامل خریدهایی میشوند که با برنامه ریزی قبلی لباس میپوشی و از خانه بیرون میزنی و به سمت مغازه یا فروشگاه یا پاساژ یا... میروی و دنبال هرآنچه میخواهی میگردی حالا یا دست خالی یا دست پُر به منزل برمیگردی.

ولی دسته دوم شامل یک دسته خرید بی برنامه و دلچسب است که مثلا داری از سرکار یا دانشگاه یا مهمانی و... برمیگیردی بعد یکدفعه چشمت میخورد به یک مغازه سوسیس و کالباس فروشی یادت می افتد چقدرر هوس پیتزا کردی بدون مکث وارد مغازه میشوی و یک بسته خمیر پیتزا میخری و بعد به سراغ تره بار محله میروی با ذرت و سس تند قرمز و فلفل های رنگی رنگی به همراه مقداری کالباس برمیگردی به خانه و قارچ ها را از فریز بیرون میگذاری تا یخ اش باز شود و استارت پختن پیتزا دست ساز خودت رو میزنی.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/06/31 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

فکر کن چندین ماه نگران یک موضوعی بوده باشی که آیا حل میشه؟!حل نمیشه؟!بعد کلی هم سر این موضوع استرس و فشار عصبی تحمل کرده باشی و خیلی بیشتر از کلی دعا کرده باشی.بعد همین دیروز با کلی دوندگی این مشکل به شکل معجزه آسایی حل شده باشد طوری که خودت هم باورت نشود و مدام خدا رو شکر کنی.ولی وقتی برگشتی به خانه حس کنی چندان هم خوشحال نیستی و حس غالبت خستگی باشد به خاطر تمام استرس های و فشار های این زمان طولانی و آخر شب که میخواهی سرت را روی بالشت بگذاری احساس کنی خیلی بی دلیل مریض هم شدی!

بعضی وقتا درست زمانی که وقت استراحت ندارم یک جور زیادی خسته میشوم مثل الان .

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/06/30 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

اون زمانی که فیلم "در پناه تو" ساخته شده من چهارساله بودم و در تمام این سالها هرچندبار که پخش شده من هیچ وقت این فیلم رو ندیده بودم.

این چند روز که شاهد بازپخش این فیلم از شبکه ifilm هستیم خیلی پیگیرانه این فیلم رو دنبال میکنم و یک جورهایی به این نتیجه رسیدم که مردها صاحب یک بُعد پنهان برای همسرشون هستند که تازه بعد از گذر از ایام ماه عسل این بُعد خودش رو نشون میده.حالا عروس محترم شانس بیاره احتمالا این بُعد جدیدی که قراره شاهدش باشه میتونه خیلی بهتره از ابعادی که درایام آشنایی و خواستگاری و نامزدی باهاش مواجه بوده باشه!!!اگر هم شانس با عروس یار نباشه این بُعد میتونه دهن بین و ترس و وابسته و درغگو و... باشه.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/06/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پنجشنبه (93/6/20) طی یک تصمیم یهویی گروهی از اعضای فامیل زنگ زدن گفتن میخوایم بریم شب شهر بازی و شام هم هرچی میخواید درست کنید بیارید.باتوجه به اینکه مامانم هم خونه نبود خودم دست به کار شدم و یک خروار سالادالویه درست کردم.مامانم اینا قرار شد از خونه مادربزرگم خودشون بیان من هم به همراه خاله اینا رفتیم سمت شهر بازی و به بقیه جمع پیوستیم!موقع پیوست مون با صحنه ایی عجیب مواجه شدیم اونم اینکه دیدم بیست نفر از اعضای فامیل اومدن پارک و با خودشون یه زیرانداز شیش متری بیشتر نیاوردن و تمام بیست نفر عین نمازخونه مدرسه کنارهم و فشرده نشستن و بقیه تا از راه میرسن ازشون میپُرسن شما زیرانداز نیاوردید؟!خب ماهم که با خودمون زیرانداز نبرده بودیم به جمع اون بیست نفر پیوستیمحالا این مشکل زیاد بزرگ نبود و بالاخره به هرترتیبی بود حلش کردیم.

مشکل بزرگتر تازه موقع شام نمایان شد که تقریبا جمعیت مون به سی نفر رسیده بود و اکثرشون هم دست خالی و بدون شام اومده بودن و فکر میکردن مهمون اون کُتلِت هایی هستن که زن عموم پخته!فقط هم با خودشون سرویس بشقاب و کاسه سفریشون رو آورده بودن که غذا بریزن توش بخورن ولی فکری به حال غذایی که باید داخلش بره نکرده بودن

اون یک خروار سالادالویه من با توجه به اون جمعیت مثل یه کاسه ماست خوری خودشو وسط سفره نشون میداد و به هرکس هم فقط یک لقمه رسید درنهایت هم به خودم هیچیش نرسید!اون همه کُتلتی هم که زن عموم درست کرده بود توی بشقاب ها سه تا سه تا گذاشته بودن ولی هیچ بشقابی دم دست من نبود و فقط  جلوی دست بغل دستی هام بودخوشبختانه اینقدر هم اون قسمت تاریک بود که هیشکی ندید خودشو بقیه چی خوردن ولی بنده خودم به شخصه هی نون زدم توی سالاد و خوردم و هی بقیه گفتن چه سالادالویه خوشمزه ایی درست کردی رو به زن عموم هم میگفتن کتلتت عالی شده

ساعت دوازده شب هم وارد شهربازی شدیم و یک خریت بزرگ کردم؛رفتم با پسرعموم سوار سورتمه شدم!فقط وقتی پیاده شدم تنها چیزی که میدونستم این بود که تا دوساعت دنیا داشت دور سرم میچرخید

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/06/27 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از اتوبوس پیاده شدم و توی همون ایستگاه منتظر اتوبوس بعدی بودم برای رسیدن به مقصد نهایی.همزمان با من پسری که در طول مسیر داخل اتوبوس نگاهش داشت اذیتم میکرد پیاده شد و از ایستگاهی که کنارش ایستاده بودم دور شد ولی بعد از دقایقی مجددا برگشت.با بازگشتش رفتم چندمتری جلوتر از ایستگاه ایستادم رو به خیابون و به پشت سرم مُشرف نبودم؛هندزفریم هم توی گوشم بود که یهو دیدم یکی جلوی پام تا کمر خم شده و شماره ایی که روی یه کاغذ یادداشت کرده بود هُل داد و گذاشت زیر کفشم

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/06/26 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برای عقد داییِ دختر عموم؛دختر عمو کوچیکه موقعی که داشت دایی ش میرقصید رفت بغلش کرد و گریه کرد و صحنه خاطره انگیزی در ذهن ما به جا گذاشت

برای نامزدی دختر عمو بزرگم که چند روز پیشا بود همون دختر عمو کوچیکه که در سطر بالا عرض کردم که باهم خواهرم هستن موقع رقص رفت خواهرشو بوسید و صحنه خاطره انگیز تری در ذهن ما به جا گذاشت

اونوخت در نامزدی دختر عمو بزرگم که در سطر بالا گفتم شب که اومدیم خونه همون دایی ایی که در سطر اول ذکر و خیرش بود رفت دختر عمو بزرگم رو بغل کرد و بوسید و کلیی هم هِق و هِق گریه کرد

درنهایت سوالی که ذهن من رو پُر کرد این بود که اگر یه وقتی دری به تخته خورد و من ازدواج کردم تکلیف چیه؟!خواهر ندارم که وقتی میرقصم بیاد منو ببوسه.دایی هم ندارم که بیاد بغل م کنه و گریه کنه یعنی اشک شوق بریزه.داداشم هم که احساسات گریه و بوس و اینجور صوبتا رو ندارهحالا واقعا من باید چیکار کنم؟!ازدواج نکنم یا ازدواج بکنم و از قبل هماهنگ کنم که چند نفر خودشونو برا گریه کردن آماده کنن؟!

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/06/25 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

چهارشنبه(93/6/12) به هوای تولد دختر عمو کوچیکم کیک گرفتم و رفتم خونه عموم و به عنوان تولد برای نامزدی دختر عمو بزرگم که نوزدهم شهریور بود حسابی تمرین رقص کردیم.که طبق معمول من بیشتر از همه تمرین کردم

نامزدی به خوبی و خوشی برگزار شد و ما کلی برنامه ریختیم بعد از سالن با یه ماشین بریم دنبال ماشین عروس که متاسفانه کلا ماشین عروس رو پیدا نکردیمو برای اینکه ضایع نشیم با همون ماشین راه افتادیم توی خیابون و آهنگ اونم با صدای بلند گذاشتیم و دست زدیم شادی کردیم و درنهایت رسیدیم به سرمنزل مقصود یعنی خونه ی عموم و باز اونجا ادامه دست و سوت و رقص و اینا

روز جمعه (93/6/21) هم عروسی دوستم بود که از اول دبیرستان باهم دوست بودیم.فووووووق العاده زیبا شده بود.البته از ساعت سه نصف شب رفته بود آرایشگاهبا وجود اینکه خیییلییی خوابش میومد ولی از اول تا آخر مجلس بی وقفه وسط بود و باید به این عروس گفت عروسِ اکتیو.و در اینجاست که باید به خودم گوش زد کنم که یاد بگیر

 

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/06/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

. چهار اثر از فلورانس اسکاول شین :: تعریف این کتاب رو زیاد شنیدم و وقتی خریدمش بعد از خوندنش بسیار بسیار بسیار راضی بودم از خریدم چون به نظرم حتی بودن این کتاب توی کتاب خونه لازم و ضروریِ و انرژی مثبت میپَراکَنونه!به تمام دوستان توصیه میکنم اگر میخواید اتفاق های زندگی تون رو با ذهن خودتون پیشا پیش خوب رقم بزنید این کتاب رو بخونید.

. استاد عشق :: سرگذشت دکتر حسابی رو میدونید؟! دبیرستان بودیم "ایرج حسابی" رو دعوت کردن مدرسه مون و در حد یک ساعت در مورد "دکتر حسابی" صحبت کرد.کتاب استاد عشق هم دوسال پیش دانشگاه بهمون داد و توی کتاب خونه م خاک میخورد و هفته گذشته که خوندمش تاااااازه فهمیدم مردم ایران اینقدری که به ایشون مدیون هستن به هیچ کس دیگه مدیون نیستن.ایشون کسی بود که در اوووج فقر در غربت درس خوند و برگشت به کشورش تا خدمت کنه.دانشگاه تهران رو درحالی تاسیس کرد که اولین قدمش رو با تاسیس یه مدرسه تربیت مهندس برداشت و تنها شاگردش فراش مدرسه بود که سرکلاس خواب بود.ایشون زندگی بسیاااار سختی رو داشتن ولی بزرگترین خدمت ها رو در اووووووج بی سوادی مردم به ایران رسوندن !به نظرم کوچکترین لطفی که میشه به ایشون کرد خوندن این کتاب و اطلاع از کارهایی که کردن.

. 23 باور مخرب در ازدواج ::کتاب بسیااااااااار مفیدیه هم برای اون هایی که ازدواج کردن هم برای اون هایی که ازدواج نکردن.اطلاعتش رو تا حالا جایی نخونده بودم و با همه حرفهایی که عوام در مورد ازدواج میزنن متفاوته و موثر.

. مریخی و ونوسی در اتاق خواب :: این کتاب رو به پیشنهاد یه مشاور خوندم.نویسنده این کتاب همون نویسنده کتاب "زنان ونوسی؛مردان مریخی" هستش که قبلا مطالعه کرده بودم و هر دو کتاب هم خیلی خوبه که هم به درد مجردها میخوره که قبل از شروع زندگی خیلی چیزها رو بدونن و در موردش اطلاع داشته باشن و ایضا متاهل ها که اگر جایی اشتباه رفتار میکنن راه شون رو اصلاح کنن.

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/06/17 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

*اون قسمت از سفر که رفتیم نمک آبرود و جمعیت مون زیاد شد از هیژده نفرمون شیش تامون دوربین به دست بودیم(تازه فقط دوربین عکاسی!موبایل ها رو حساب نکردم)و وقتی عکس هایی که همه باهم انداختیم رو یه جا جمع کردم دیدم سییییی گیگ عکس انداختیمیعنی فکر کنم ثانیه ایی نمونده که ما ازش عکس ننداخته باشیماونوخت این سی گیگ فقط برای سه شنبه تا پنجشنبه شبه!شوهر عمه م همواره میگه شما خانوادگی عاشق دوربین هستید تازه به فهمیدم تا چه حد به عمق قضیه پی برده

*یکی از عموهام و زن عموم رو تا به حال باهاشون سفر نرفته بودم!توی این سفر که بودن تازه فهمیدم عموم چقدررررررر خوش سفره.همین عموم یک روز زودتر از بقیه برگشتن تهران و پنجشنبه نبودن پیش ما!اونوخت توی همین یک روزی که بود اینقدر خدمات داده بود که روزی که نبود جای خالیش حس میشد و نصف کارا کند پیش میرفت ما اینبار که دیدیمش میگفتیم ازین به بعد عمرا اگر اجازه بدیم توی مسافرت ها زود برگردی

*من توی این بیست و چندسالی که عمر از خدا گرفتم همیشه کباب کوبیده های بیرون رو خوردم.توی این سفر قسمت شد کباب کوبیده ساخته دست عموم رو بخورم و تاااااااااااازه فهمیدم کباب یعنی چی!عاقا بهترین کباب بیرونم خورده باشی باز با کبابی که آدم خودش درست میکنه قابل قیاس نیست از بس که اونا احتمالا سویا جای گوشت میزنن

 *عمه م تا میومدیم عکس بندازیم میگفت از من عکس نندازید عکس من رو یاد مُردن میندازهحالا من طی اون هفت روز هی تیپ عوض میکردم به پسرخاله هام میگفتن میخوام توی عکس ها در لباس های متفاوت باشم که وقتی چند سال بعد ازدواج کردید زن و بچه تون عکس هاتونو دیدن بگن چه دختر خاله با کلاس و متنوعی دارید یعنی در این حدددد تفاوت نگاه بین من و عمه م وجود داره

*من اینقدرررررررر به دست هام اهمیت میدم که با خودم دست کش های ظرفشویی م هم برده بودم که مبادا موقع ظرف شستن دست هام خراب بشهموقع سالاد درست کردنم ازین دست کش پلاستیکیا دست میکردم زیر ناخن هام گوجه ایی نشه و دستم بوی پیاز نگیره

*تا حالا پیش نیومده بود با دست لباس بشورم.یعنی یه جوراب م هم کثیف باشه پرتاب میکنم توی لباس شوییاونجا بودیم جو گرفتم و یه مانتو یه تی شرت م رو شستم وقتی تموم شد حس میکردم یه کوه جا به جا کردمخداییش خیییلییی سخت بود.

*اون سه روز اول هفته  که با خاله م اینا بودیم یه روزش منم نشستم توی ماشین بابام که یک متر حرکتش بدم و خیر سرم تمرین کنم!توجه داشته باشید ماشین بابای خودم ها!!!هنوز در رو نبسته بودم و دستم به فرمون نرسیده دیدم پسرخاله هام؛داداشم؛پسر عمه م؛شوهرخاله م؛بابام کنار در و جلوی ماشین ایستادن یکی میگه تو نمیتونی!اون یکی میگه اگر راست میگی کلاج کودومه!یاز یکی میگه الان میری توی دیوار!!!خلاصه شیش جفت چشم و شیش تا دهن در عرض سه ثانیه تونستن من رو از ماشین پیاده کنننذاشتن یک ثانیه با ماشین حرکت کنم

و اینگونه بود عملکرد همه ما در هفت روز سفر

پایان...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/06/16 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

*یعنی در تمام طول جاده از کنار کوه که میگذشتیم به اون قسمت هایی میرسیدیم که که قسمت های بالایی کوه مثل سقف میشد بالا سر ماشین بابام هی میگفت سرتون رو بگیرید پایین نخوره به کوه

*اونوخت یه قسمت هایی از جاده هست که در حال پهن شدنه ولی هنوز ازش عبور نمیکنن.یه قسمتی بود که جاده همینطوری پهن شده بود و بابام فکر کرد مسیر مقابل از انجا رد میشن به خاطر همین از کامیون جلویی مون سبقت گرفت و یهو دیدیدم از رو به رو یه وانت بار بزرگ داره میاد رومونفقط بابام تا تونست سرعت گرفت و از کامیون زد جلو و رفتیم توی لاین خودمون!خلاصه اینگونه بود که داشتیم به لقاء الله میپیوستیم

*وقتی داشتیم برمیگشتیم و نزدیک کرج بودیم یهو پلیس جلومون رو گرفت گفت بزن کنار آقامنم که کلا پلیس میبینم استرس میگیرم این که گفت بزن کنار گفتم بابااااااااا خلاف کردی آخرش.بعد پشت سرمون یه ماشین پلیس اومد که گویا درحال تعقیب و گریز ماشین بوده تا یه نگاه به داخل ماشین انداخت به اون پلیس راهی که جلومون رو گرفت گفتش این نبود که!بلوز راننده قرمز بود.و اینگونه بود که فهمیدم بابام خلاف نکرده و اشتباه گرفتن مون.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/06/15 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

جمعه (93/6/7) صبح ساعت 6 زودتر از بقیه حرکت کردیم به سمت تهران و توی جاده صبحونه رو زدیم به بَدَن.مسیر برگشت مون از جاده چالوس بود.وقتی نزدیک های کرج میشدیم و به سد امیر کبیر رسیدیم از دیدن جمعیتی که اومده بودن جمعه شون رو کنار سد بگذرونن گُرخیدمیعنی فکرشم نمیکردم این همه آدم جمعه ها بیان کنار سد که سه چهار کیلومتر هم توی اون مسیری که میره سمت سد ترافیک هم باشه.

و اینگونه بود که ساعت یک ظهر روز جمعه بعد از هفت روز سفر رسیدیم خونه.

*عکس بالا اونجاییِ که اُتراق کردیم برای صبحونه.

ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/06/14 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برنامه پنجشنبه (93/6/6) مون اینطوری شد که بریم پیست دوچرخه سواری نمک آبرود.قبلا هیچ تعریفی در مورد پیست دوچرخه سواریش نشنیده بودم ولی وقتی رفتیم و اونجا دور زدیم دیدم چقدرررررررررررر قشنگه.اولش که رفتیم دوچرخه بگیریم گفتن هر نیم ساعتش ده تومنحالا خوبه نه بنزین میخواد نه استهلاک آنچنانی داره که برا نیم ساعتش اینقدر میگیرنبعد از دوسال سوار دوچرخه سوار میشدم و بسیاااار بسیاااار عالی بود به خصوص توی اون فضای زیبا و بین کلی درخت درحالی که تمام پیست هم دست خانواده ما بود و هیچ کس دیگه ایی جز ما نبود.توصیه میکنم هروقت نمک آبرود تشریف بردبد پیست دوچرخه سواریش رو امتحان کنید البته در صورتی که خلوت بود.

*عکس زیر هم مجمع دوچرخه سواران هستیم

 ادامه دارد...


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/06/13 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

برنامه مون رو برای چهارشنبه صبح(93/6/5) تنظیم کردیم که بریم تله کابین.ساعت 11صبح حضور در صف تله کابین همانا ساعت 2سوار تله کابین شدن هماناتله کابین نمک آبرود شامل دو خط بود که خط "یک"هم مسیرش طولانی تره هم با سرعت کمتری بالاتر میره به خاطر همین صف ش از خط "دو"طولانی تره و تقریبا میشه گفت خط "دو"اصلا صف نداشت. بعد از این تایم طوووولانی که توی صف بودیم وقتی رسیدیم بالا حسااااابی گرسنه مون بود.اونوخت سیزده نفر آدم بودیم و یه هندوانه کوچیک که به عنوان آذوقه آورده بودیم.یعنی طوری این هندونه رو برش زدیم و خوردیم که هیچی ازش به جا نموند!کم مونده بود از پوستش هم به عنوان ماسک صورت استفاده کنیمدیگه فکر کنم ملومه که چقدر ضایع س آدم با هندوانه سوار تله کابین بشه ولی با همه ضایع بودنش خیلی چسبید

قبلا خیییلییی تعریف تله کابین نمک آبرود رو شنیده بودم که وقتی میرسی اون بالا بی نهایت زیباست و یه چیز خارق العاده ایی هستش.آقا رفتیم بالا ولی همه چی عادی جلوه میکرد!!سوال کردم آقا قضیه چیه؟!گفتن اینجا وقتی بارون و مه هست خیلی خاصِ ولی اون موقع که ما رفتیم آفتاب بود

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/06/12 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

سه شنبه (93/6/4) خاله اینا رو راهی کردیم به سمت تهران و خودمون رفتیم که بریم طرف نمک آبرود و به عموهام ملحق بشیم.

بار اولی بود که میرفتیم نمک آبرود زودتر از عموهام رسیدیم و در یک ویلا بسیار شیک و بزرگ مستقر شدیمتا رسیدن بقیه مامانم ناهار درست کرد و من هم سالاد.اونوخت سر سفره هرکی این سالاد رو خورد اینقدر بهش چسبید و ازش تعریف کرد که آخراش دیگه حس میکردم بهشون یه یه میز سالاد در انواع مختلف دادم و اونا درحال میل کردنش هستن

تا اون روز که رامسر بودیم سفر مون نه نفره بود ولی نمک آبرود سفر هیژده نفره شده بود و باوجود بزرگی ویلا چون فرش هایی که کفش پهن شده بود دو تیکه کوچیک بیشتر نبود مجبور بودیم روی همون فضا محدود فرش ها روی سرو کله ی هم بخوابیم.

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/06/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دوشنبه (93/6/3) حرکت کردیم به سمت جواهر ده.قبلش تا دلتون بخواد تعریف جواهر ده رو شنیده بودم.وقتی وارد مسیرش شدیم هی گفتم الان به اون زیبایی بی نظیرش میرسیم؛الان میرسیم!ولی هرچی منتظر موندیم چیز بی نظری ندیدیم...نمیدونم چرا به نظرم مسیری که به سمت ماسوله یا آبشار آب پری میرفت خییییلیییی قشنگ تر از اونجا اومد. حتی پیچ جاده ش هم دربرابر پیچ های شمشک دیزین اصلا پیچ به حساب نمیامد.خاله م که پارسال اومده بود میگفت مسیرش توی مه قشنگ میشه ولی امسال که رفتیم آفتاب بود.بعد از طی اون مسافت پیچ پیچی وارد خود جواهر ده شدیم دوهزار تومن ازمون ورودی گرفتن اونوخت یه خیابون داشت که دوتا ماشین توی مسیر رفت و برگشت به زور از کنار هم رد میشدن.کلی هم خونه داغوون داشتش و یه درختم نداشت.هیچی رفتیم پنج دقیقه توش دور زدیم برگشتیم اومدیم توی همون مسیرش نشستیم چون توی خود ده چیز خاصی نداشت.

غذا به صرف جوج بودهمراه برنج که خودمون درستش کردیم.و عکس زیر بشقاب غذای من هستن که برنجش رو نخوردم از پنج تا تیکه جوج هم سه تاشو پرتاب کردم توی بشقاب بابام که مبادا چاق بشم

 

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: دوشنبه 1393/06/10 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

بار دومی بود که به رامسر میرفتم.بار اولش سال گذشته بود که به همراه عمو و عمه هام رفتیم و امسال به همراه خاله و پسرخاله ها و پسر عمه م که اتفاقا دقیقا توی همون سوئیتی مستقر شدیم که سال گذشته رفته بودیم.

توی این بخش از سفر من بودم و چارتا پسر که اونا همه ش باهم میرفتن بیرون و من تنها می موندمولی یکی از محاسنش این بود که چون جمعیت اونا غالب بود من دیگه ظرف نمیشستم و نهایتا اگرررر خیلی به خودم زحمت میدادم ظرفای صبحونه رو میشستم

چون یه بار سوار تله کابین رامسر شده بودیم دیگه امسال نرفتیم ولی همون یه باری که قبلا رفتیم تجربه فوق العاده خوبی بود.چون ایستگاهی که پیاده شدیم از تله کابین بی نهایت زیبا بود مناظرش.

اونوخت اون بالا که از تله کابین پیاده میشی یه هتلی هم داره که اسمش " هتل بام سبز رامسر "؛هر سوئیت  ش یه کلبه مجزاس و اونجام چون مدام مه هستش خیلی دلچسب تر میکنه اقامت اونجا رو!البته ما که تجربه اقامت در اونجا رو نداشتیم ولی توصیف ش کردم که اگر ماه عسل در پیش دارید تشریف ببرید اونجامنم به دختر عموم که درحال مزدوج شدنه گفتم بعد عروسی برید اونجا ماه عسل تا بتونید از طبیعتش استفاده کنید و هوای سالم رو تنفس کنید

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: یکشنبه 1393/06/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

شنبه (93/6/1) از یه مسیری که تا حالا تجربه نکرده بودیم حرکت کردیم به سمت رامسر.جاده شمشک دیزین رو بار اولی بود که میرفتیم.فوووووووق العاده بود.فقط اینقدررر پیچ داشت که تهوع به آدم دست میدادشیب های وحشتناکی داشت ولی خیلی هجان انگیز بود و تجربه خیلی خوبی بود.اگر نرفتید حتماااااااا امتحانش کنید.

یه جایی نگه داشتیم برای صبحونه وسط همون جاده شمشک دیزین ولی اینقدررررررر هوا سرد بود من از سرما کبود شدم.اینم گفتم که اگر خواستید تجربه کنید اون مسیر رو دمای هوا رو در نظر بگیرید

ادامه دارد...

 


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/06/08 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

وقتی دارم فیلمی رو تعریف میکنم بابام مدام تاکید میکنه بگو به فرض اینجوری شد چون این فیلم ها که واقعی نیست فرضیه.

رفته بودیم خونه عمه م؛بابام دختر عمه دو ساله م رو گذاشته بود روی پاش براش قصه میگفت که به این شکل تعریف میکرد::

به فرض آتنا رفت در خونه رو بازکرد.به فرض مامانش باهاش حرف زد...یعنی تو هر جمله برا بچه دوساله ده تا "به فرض"بود

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/05/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

با اقتباس از اینجا ناهار امروز فراهم شد.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/05/23 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

.امشب::رمانی بود که سال گذشته برای تولدم از دوستم هدیه گرفتم.موضوع بی نهااااااایت لوسی داشت و شخصیت اصلی داستان بی نهاااااااایت تر لوس تر تر تشریف داشتن.

.کوروش کبیر ::کتابه خوبیه ولی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چون بی نهایت ادبیات سنگینی داره و برام قابل درک نبود.

.نهج البلاغه ::یه بار که برنامه بازار رو زیر و رو میکردم کامنت هایی که برای دانلود نهج البلاغه بود رو میخوندم دیدم خیلی ها نوشتن مسلمان نیستن ولی این کتاب رو خوندن و بی نهایت لذت بردن.همین جرقه ایی شد برای خوندنش.فووووق العااااده بود به خصوص بخش حکمت هاش که یه سری جمله های کوتاه که همین جمله های کوتاه به غاااااایت آرامش بخش به خصوص وقتی مشکلات به آدم هجوم میاره.

.شاموخ ::یه کتاب بود از مجموعه داستان های کوتاه بود که بیشتر سیاسی بود والبته یک سری داستان های طنز.

.قلعه حیوانات :: اولیل داستان من رو به یاد فیلم فرار مرغی مینداخت.

 


برچسب‌ها: معرفی کتاب
+ نگاشته شده در تاریخ:: چهارشنبه 1393/05/22 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر

چند روز پیش برای انجام یه کاری سر از یه روستا تو یه منطقه کویری به اسم "سیرو" درآوردیم.تا حدودی خالی از سکنه بود و اگر هم جمعیتی داشت خیلی کم بودن.آخرای روستا با یه امام زاده مواجه شدیم و وقتی رفتیم داخل ش هیچ کس جز ما نبود.من هم به محض خالی دیدن امام زاده شروع کردم با خاله و مامان و پسرخاله هام عکس انداختن در ورژن ها مختلف اعم از یک نفره؛دو نفره؛تا 6نفره!روم سیاه چندتا عکسم با منبر حاج آقا انداختمدر آخر که داشتیم از روستا خارج میشدیم یادم افتاد رفته بودیم امام زاده نه آتلیه ولی من اصن یادم رفته بود یه زیارتی کنم

بعد از خروج از امام زاده یه پارکی رو وسط یه زمین خاکی دیدیم منم حمله ور شدم به سمت ش و بعد از کلی تاپ بازی و سُرسُره سواری و الا کلنگ بازی (جا داره اینجا بگم باس یه نگا به قدم میکردم بعد سوار اینا میشدم)سوارِ یه چیزی شدیم که اسمش رو نمیدونم ولی از ایناس که چند نفر میشینن دورش وسط ش یه فرمون داره میچرخونن!سوار شدن روی این وسیله هم با سه تا پسر یعنی خر بازی محضاونا با آخرین سرعت میچرخوندن منم جیغ میکشدیم از ترس و روستا رو گذاشته بودم روی سرم


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: جمعه 1393/05/17 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

دعوت شدن به خونه خاله م به صرف جوج!بهانه ایی شد که به ذهنم برسه دوازده روز زودتر از موعد برای پسرخاله م تولد بگیرم و با یک جعبه کیک راهی خونه خاله م شدیم درنهایت با یک عاااااااالمه عکس که با فسقل کیک انداختیم برگشتیم منزل.

باباش که کیک رو دید میگفت کاش دختر خاله منم برام ازین کارا برام میکرد

اون یکی پسرخاله م میگفت تا چند سال پیش فکر میکردم تولدم 10 آبانِ ولی مامانم میگفت نه تولدت 8 آبانِ.بعد یه روز اتفاقی رفتم سر شناسنامه مَم دیدم نه بابا تولدم 18 آبانِ

*با کیلیک روی عکس میتونید در ابعاد بزرگ مشاهده ش کنید.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/05/16 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

پاسال برای دختر عموم تولد گرفتیم دیشب هم عروس ش کردیمنوه ارشد خانواده پدریم دیروز بله برون ش بود

دوسال پیش تولد دختر عموم براش هدیه یه دفتر بله برون گرفتم که دیروز مهریه ش توی اون دفتر ثبت شد.حالا نکته جالبش این بود که همه چیزایی که برای دختر عموم آوردن هم توی جعبه های بنفش بود و خیلی اتفاقی با دفترش سِت از آب دراومد.

بعد از رفتن خانواده داماد هم در حد خود خفه کردن رقصیدیم

امیدوارم که خوشبخت ترین باشی دختر عمو نازنینم.

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/05/11 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

یه چند سالیه که تابستونِ هرسال یه روز میریم اوشان.شنبه این هفته که دیگه از یک ماه خونه نشینی ماه رمضون خسته شده بودم sms دادم به همه ی عموهام و گفتم پنجشنبه برنامه تون رو خالی بذارید میریم اوشان که همه شون قبول کردن البته به خاطر برنامه ایی که  برا روز جمعه پیش اومد یه دور اوشان رفتن مون کنسل شد ولی سه شنبه آخرای شب تصمیم گرفتیم جای کنسل کردن برنامه چهارشنبه بریم و باز آخر شب به همه عموهام sms دادم که وعده دیدار ما ساعت 7.30صبح جلوی در پارکینگ خونه ما و از از اونجا حرکت جمعی به سمت  اوشان.غذا مشترک هم که برای ناهار باید بیارید زرشک پلو با مرغ

عکس بالا سفره صبحونه مون هستن بعد از انهدام.موقع خوردن صبحونه مامانم و زن عموهام داشتن از خاطرات مدرسه شون میگفتن که باهم توی یه مدرسه بودن اونوخت سوالی که ازشون پرسیدم این بود که اون موقع میدونستید قراره چند سال بعدش باهم جاری بشید؟!گفتن نه!!!بعد قرار شد به عنوان سوژه جالب معرفی شون کنیم ماه عسل که هم مدرسه هایی دیروز جاری های امروز

جاتون خالی بعد از صبحونه هم تنی به آب زدیم و تا ظهر خشک که نمیشدیم هیچ از سرما هم دلم میخواست بمیرم حتی

برای ناهار هم غذا ها رو گذاشتیم وسط؛همه از غذای هم تست میکردن ببینن کودوم بهتره هی هرکس از غذا خودش تعریف میکرد که به عنوان برنده اعلام بشه!بابام گفت غذا هرکس بهتر باشه دو وعده ناهار و شام میریم خونه شون مهمونی که در اون لحظه همه اعلام انصراف کردن و گفتن حالا که فکر میکنیم میبینیم خیلی هم غذا مون خوب نشده

بعد از ناهار هم یه دست منچ زدیم که هرکی هیجان من رو در طول بازی میدید فکر میکرد جام جهانی منچ بازیه

و این بود اردو خانوادگی ما


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: پنجشنبه 1393/05/09 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

مثل هرسال برای شب بیست و یکم بعدازظهر حرکت کردیم به سمت شهر مادربزرگم اینا که یک شب افطار رو خونه بزرگ فامیل جمع بشیم و برای احیا هم همونجا باشیم.توی واتس آپ گروهی مون گفتم برا شب چی پلت برداریم که آذوقه احیا مون باشه!بعد از افطار اقدام کردیم برای رفتن به مراسم احیا.حالا شما در نظر بگیر بخوایید با 12 نفر راه بیفتید برید بیرون!!!نفر اول رفت دستشویی و وضو گرفت و همین سیر ادامه پیدا کرد تا نفر دوازدهم و همین که نفر دوازدهم اعلام کرد که آماده حرکته باز نفر اول حس کرد نیاز داره بره دستشویی و به همین ترتیب نفرات بعد!!!وقتی هم از در خونه زدیم بیرون دیدیم یکی نیست و یکی دیگه رفت دنبال اون و یهو اون یکی نفر از اون یکی در اومد بیرون و یکی دیگه رفت دنبال اونی که رفته بود دنبال اون یکی.خلاصه که یه وضعی بود

فلاسک؟!چای دنبال مون بود و کلی میوه ولی برنامه از چی پلت تغییر کرده به فلافل.بعد از خوندن دعا جوشن کبیر توی یه فضا بازِ معنوی تصمیم گرفتیم فلافل هامونو با نوشابه بخوریم(شما در نظر بگیر یه پلاستیک گنده پر از نوشابه و ساندویچ فلافل رو)که درست لحظه سس ریختن ما روی ساندویچ تقارن پیدا کرد با لحظه ایی که سخنران داشت از جمع میخواست از خدا طلب استغفار کنن

الان که به دیشب فکر میکنم میبینم فقط خداست که میتونه ما رو ببخشه


برچسب‌ها: خاطرات؛تجربیات یک سفر
+ نگاشته شده در تاریخ:: شنبه 1393/04/28 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |

از اول راهنمایی باهم همکلاس بودیم و هردو میز اول مینشستیم.دبیرستان رو هم باهم شروع نکردیم و به مدرسه های متفاوت رفتیم ولی کما بیش باهم در ارتباط بودیم تا یه روز که یکی از دوستای مشترک مون زنگ زد و گفت:"الهه"رفته بوده اهواز تا شناسنامه شو عکس دار کنه توی راه برگشت تصادف کردن باباش درجا فوت کرده و مادرش تا آمبولانس برسه فوت کرده.خودش هم 40 روز توی کما بود وقتی از کما اومده بیرون توی پاش پلاتین گذاشتن.داداشش که دوران سربازی رو میگذرونده همراه شون توی اون سفر شوم نبوده.راستش بعد از شنیدن این خبرها نتونستم به الهه زنگ بزنم؛یعنی طاقت دیدن اشک و صدای گریه ش رو نداشتم.بعد از مدتی هم هربار تماس گرفتم با خونه شون موفق نشدم پیداش کنم تا یک روز اتافقی هم دیگه رو دیدیم!درباره اون تصادف نپرسیدم.فقط بعد از فاصله 4؛5ساله دوباره شدیم همون دوستایی که اول راهنمایی کنار دست هم می نشتن.

بعد از اون تصادف الهه تمام خواستگارهاش رو موقعی که میگفت توی پاش پلاتین گذاشتن از دست میداد و هیچ کس حاضر به قبول این وضع نبود در صورتی که هیچ گونه مشکل حرکتی نداشت و دختر نازیبایی هم نبود.تا بالاخره با یکی از خواستگارهاش که با این شرایط کنار اومد و موضوع رو پذیرفت به توافق رسیدن ولی بعد از گذشت یکی دوماه همین موضوع "پلاتین"پا رو بهونه کرد و دختر بیچاره رو با یک ضربه عاطفی گذاشت و رفت.

برداری که طی این چندسال تنها همراه زندگیش بود با کسی که اصلا مقبول الهه نبود ازدواج کرد و دختر بیچاره به تنها دلخوشیش حضور سر سفره عقد برادرش بود نرسید چون توی ترافیک مونده بود و هیچ کس صبر نکرده بود تا الهه برسه و بعد خطبه عقد رو جاری کنن.

چند روز پیش با الهه تماس گرفتم که یک شب افطار دعوتش کنم که گفت بیمارستانه!علت رو که پرسیدم فهمیدم یک ماه پیش پاش رو به خاطر پلاتینش عمل کرده و طی این عمل پاش دچار انحراف شده!و الان مجبور به عمل مجدد شده.درحال حاضر هم مجبوره با عصا حرکت کنه!

گاهی انگار بدبختی پایان نداره...

 

+ نگاشته شده در تاریخ:: سه شنبه 1393/04/24 به دستِ پُرتوان و لبِ خندانِ متولد ماه تیر |